برگ های پاییز - قسمت 101

تعارف الیاس، برای برداشتن بوقلمون سرخ شده را، با اشاره ی دست، رد کرد و با اندکی مکث، پاسخ داد:

-         ببخشید ولی من ... قبل از هر جوابی، باید این موضوع رو، با خانوادم مطرح کنم. اونا باید ...

-         آفرین! موافقم.

صدای خفیف زنگ به گوش رسید و چند لحظه بعد، حسن آقا، وارد شد:

-          ببخشید خانوم. مهمونا اومدن

-         ببرشون بالا تا غذا تموم بشه ... درم ببند! (پیشخدمت، بیرون رفت) خب، الیاس و شیدا که برنامه شون مشخص شد، می مونه سودی! ... بگو!

-         گفتم که! من، اومدم که با رامین ازدواج کنم و اینکارم می کنم! مطمئن باش.

-         ولی برعکس تو، من مطمئن نیس ...

-         بس کن شادی! ( جیغ کشید) بس کن! (ظرف چینیِ حاوی سس تند فلفل را برداشت و مقدار زیادی از آن را گوشه ی بشقاب اش ریخت) یه مردی، سالهاست که کنار توئه و تو عُرضِ ... تو نتونستی ... ( کارد را به سس فلفل آغشته کرد و به دهان گذاشت) اوووم، چه تُنده، آه، آه، سوختم!       

-         زود باش آب بخور! (کارد و چنگال ش را لبه ی بشقاب گذاشت، انگشت هایش را در هم قفل کرد و منتظر آرام شدن سودی، ماند) گفتی: من بیعرضه م و تو می تونی با رامین ازدواج کنی. این، خیلی خوبه! ... شماها غذاتونو بخورید... ولی می دونی اون چه زنی می خواد؟ سلیقه ی اونو، معیارای اونو می دونی؟ (شانه بالا انداخت) من که نمی دونم! ... اما بعد از سالها که زیر دستم کار کرده! یه چیزی رو خوب می دونم، اونم اینه که: آقای رامین ساوجی، اهل ازدواج نیست!

لب های بهم فشرده ی سودی، به راست، کج شد:

-          نوچ! ...  یعنی تو دیگه عاشقش نیستی؟!

-         نه! (به بقیه نگاه کرد) ... از اولشم نبودم! اونوقتی که می خواستم با اون ازدواج کنم، یه آژانس کوچیک داشتیم با پنج شش تا کارمند ولی حالا شرکتی داریم که یکی از دهها مدیرش، رامینه! (پوزخند زد) راستشو بخوای، اون مدیر خوبیه! ولی متاسفانه، در حد من نیست! (در حالی که دانه های مروارید گردنبندش را لمس می کرد، ادامه داد) یادت باشه که زهرا و عفت م، خیلی دست و پا گیرن، مگه نه شیدا جون؟! (در حالی که نگاهش به او دوخته شده بود، از جا برخاست) برای آرایش، می تونی بیای اتاق من! (به طرف در رفت) پیروز، نیم ساعت دیگه بیا دنبال من!

در پشت سر او بسته شد و نگاه خشمگین برادرها، متوجه سودی گردید. پیروز، شروع کننده بود:

« حالا که عشق شو دزدیدی، نمی تونستی یه کم مهربونتر باشی؟!»

و الیاس، ادامه داد:

-       براوو به شادی! رفتارش، درست مثل دوشسای اروپاییه! (دست هایش را از هم باز کرد) او، در حد من نیست! ... براوو خواهر عزیزم!

لحن ستایشگر او، سودی را منفجر کرد:

-         شما دو تا پسر کوچولو، خفه شین! (کارد غذاخوری را برداشت و آن را ، تهدید کنان به طرف پیروز گرفت) دیدین که برای صدمین بار ازش پرسیدم و اون بازم گفت که به رامین علاقه ای نداره. پس چی میگین؟ ... مسخره ها! (کارد را رها کرد و با شکسته شدن بشقاب چینی، از جا برخاست) من دارم کاری رو که اون نتونست انجام بده، انجام میدم و شما دیوونه ها! ...

با دیدن حسن آقا که به داخل دویده بود، حرف اش را ادامه نداد. اشاره ای به میز کرد:

-         برو جمعش کن

  و در حالی که مانند مانکن ها، با ادا و اطوار راه می رفت، از آنجا خارج شد. هنوز بهت شیدا، برطرف نشده بود که الیاس و پیروز هم، به بهانه ی تعویض لباس، خارج شدند.

-         خانوم! اجازه می دین میزو جمع کنم؟

-         نه! (تکه ی کوچکی از گوشت و مقدار زیادی سیب زمینی و قارچ، داخل بشقاب ش گذاشت) بذار باشه. تازه، به اشتها افتادم! ... دستت درد نکنه، حسن آقا! چه غذایی! ... راستی، اگه یه موتورسوار اومد جلوی در و سراغ منو گرفت، لطفا خبرم کنید.  

-         چشم خانوم! ... بفرمائید این سس!

حسن آقا، تمام حواسش به او بود. دور میز می چرخید. بشقاب شکسته و ظرف های نیم خورده را جمع  می کرد و در همان حال چشم از او بر نمی داشت. انگار نحوه ی غذا خوردن و حرف زدن شیدا، برایش جالب بود.

-         ... داشتم واسه یل پیامک می زدم که زنگ زدی ... بذار بیام بیرون، بهت زنگ می زنم. خداحافظ (پیامکی برای یل فرستاد و پس از آن، به خوردن ادامه داد)  ... گوشت اش، عالیه و عالی پخته شده ولی نمی دونم چرا خانوم کمالی اینا، گوشتو میزن تو سس؟ نکنه کباب خوردن بلد نیستن؟! (هر دو خندیدند) کباب بره ی مامانی رو، ضایِش می کنن، میره! مگه نه حسن آقا؟! (پیشخدمت، به نشانه ی تائید، سر تکان داد) اصلا قدر برکتی رو که خدا بهشون داده، نمی دونن! ... بشقابِ پسرا رو دیدی؟ یه ذره گوشت ورداشته بودن! آدمو از غذا خوردن میندازن!

-         آره واللا خانوم! (کم کم به شیدا نزدیک شد) ولی چیزی که اونا می زنن، خر کدخدا رَم از اشتها میندازه!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...