برگ های پاییز - قسمت 103

 

آباژور کنار تخت، روشن بود. نگاهی به وسایل داخل اتاق انداخت و از دیدن نظم و ترتیب آنجا، یکه خورد.

-        کجا رو باید بگردم؟

در فضای نیمه روشن، به سمت کمد دیواری رفت ولی در یک قدمی آن ایستاد:

-        یعنی کارم درسته؟

دو به شک ایستاده بود که صدای باز شدن در تکانش داد. لب گزید و بی حرکت ماند. تازه واردها، دو نفر بودند. 

-         برو تو حمام! (در حمام باز شد و فضا، اندکی روشنتر گردید) زود باش! دوتا خط بزن، بریم!

-         اِ، چرا هولم می کنی؟ ... جانمی جان! ببین، ده بیس تا خط آماده کرده! دمت گرم الی!

صدای بالا کشیدن دماغ، بلند و واضح به گوش اش رسید:

-         اَه، کثافتا!

و چون این کار، چند بار دیگر تکرار شد، به موضوع پی برد:

-         آشغالای عوضی!

-         بیا زودتر بریم که دوست دخترش تو اتاق بغلیه!

-         طرف خوشگله ها! ... بیا یه خط دیگه بزنیم، بعد!   

-         خیطی بار نیار! خطتا رو، حتما شمرده، نمیشه!

-         راستی، مگه الیاس، یه دوس دختر هلندی نداشت؟ ناکس! همیشه میره سراغ ...

در بسته شد و ادامه ی گفتگوها را نشنید. چند ثانیه صبر کرد و آنگاه به سرعت دست به کار شد. وارد حمام گردید و مقداری از گرد سفیدی را که به صورت خط های موازی روی شیشه ی جلوی آینه قرار داشت، داخل دستمال کاغذی ریخت و با شتاب از اتاق خارج شد. از شدت هیجان، صورتش گُر گرفته بود و دست هایش می لرزید. به اتاق خواب اول برگشت. در را از داخل قفل کرد و همانجا، پشت در، وا رفت:

-         قبل از اینکه بو ببرند، باید برم

پیامکی را که از قبل آماده کرده بود، برای یل فرستاد و منتظر ماند. ثانیه ها را می شمرد:

-       احمق! چرا جواب نمیدی؟ ... نمیشه وایسم! باید بزنم بیرون! تصمیم اش را گرفت و از جا برخاست. کلید برق را زد. لباس و شال اش را مرتب کرد و از اتاق خارج شد.

الیاس که سرگرم گفتگو با سوسن و نوذر بود، به محض دیدن او، صحبت اش را قطع کرد و به سمت او آمد. شیدا، مهلت حرف زدن به او نداد و با لحنی نگران گفت:

-         از خونه زنگ زدن. حال مامان خرابه و من باید خودمو سریع برسونم خونه!

-         چه بد! بیا با شادی و سودی، خداحافظی کن، من خودم میرسونمت!

-         نه، نه! یل اومده دنبالم و اگه تو رو ببینه، میزنه به سرش! ... آخه، اون فکر میکنه، من اومدم خونه ی همکارام!

-         پس یک لحظه وایسا تا من ...

-         اَه، نمیخواد! ... چقدر میترسی؟ خودم به خانوم میگم!

رو ترش کرد و با عجله وارد سالن پذیرایی شد. به خواهش های پی در پی الیاس:

-        بذار خودم بهش بگم! ... صبرکن!

وقعی نگذاشت و با نگاه به جستجوی فخری پرداخت. او را دید که در آن سوی سالن، سرگرم گفتگو با سه نفر از مهمانان بود. «ببخشید، ببخشید» گویان، از وسط زوج هایی که می رقصیدند، گذشت و به سمت وی رفت. شتاب زدگی او و الیاس که درست از وسط سالن می گذشتند، رقص را به تعطیلی کشانید. فخری، متوجه آن دو گردید:

-        چیزی شده عزیزم؟!

و با شنیدن جریان، گونه ی شیدا را بوسید و او را مرخص کرد.    

در حال خروج بود که سوگل، خودش را به او رسانید. شیدا، دست او را گرفت و از الیاس خواست تا برگردد:

-        زشته! برگرد پیش مهمونا ... سوگل، تا دم در با من میاد ... آقامجید، اینو ببر تو 

صبر کرد تا آنها به داخل برگشتند و سپس از ساختمان خارج شدند:

-        ببین سوگل! نه چیزی بپرس و نه به کسی چیزی بگو! حتی به مجید! فقط یه بهونه بیار و مجید رو وردار و برو خونه! ... هیس! خفه شو! فردا میام رستوران و بهت میگم... الان باید برگردی تو، قیافه تو درست کن!

خداحافظی کرد و با عجله از خانه بیرون زد. کوچه خلوت بود. با خودش فکر کرد:

-        حتما دارن از پشت پنجره، نیگام می کنن!

صبر کرد تا کمی دورتر شد و آنگاه شروع به دویدن کرد. چند متری به ابتدای کوچه مانده بود که کسی صدایش زد:

-        شیدا!

-        نکنه دنبالم اومدن؟ کثافتِ حرومزاده! ... (با شنیدن دوباره ی نام اش، قدم آهسته کرد ) ولی انگار صدای ....

با تردید به عقب برگشت. رامین، خودش را به او رسانید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...