ملکــه ایـــران برگ های پاییز - قسمت 104

برگ های پاییز - قسمت 104

 

-         ماشینم همینجاست. بیا.

او را به طرف پژوی 206 که کمی دورتر پارک شده بود، برد. بدون هیچ پرسشی، به راه افتاد و با سرعت زیاد از آن منطقه دور شد. تنها سوالی که پس از چند دقیقه پرسید، فقط این بود:

-        خوب هستی؟

و با شنیدن «بله»ی او، انگار خیالش راحت شده باشد، سکوت اختیار کرد. شیدا، لجش گرفت و با خودش گفت:

-        به جهنم که نمی پرسی؟

به حاشیه ی بزرگراه حکیم خیره شده بود که ناگهان احساس دل به هم خوردگی کرد.   

-        میشه نگهداری؟  

رامین، زیر چشمی نگاهش کرد:

-       چیزی گفتی؟

و چون پاسخی نشنید؛ به راهش ادامه داد. حالت تهوع شیدا، شدیدتر شد. با هر دو دست، جلوی دهانش را پوشانید. پایش را به کف خودرو کوبید و با صدای خفه ای که به زحمت شنیده می شد، گفت:

-       گفتم وایسا!

عق زدن اش، رامین را متوجه ماجرا کرد. با دستپاچگی، پدال ترمز را تا ته فشرد و ماهرانه، خودرو را، به شانه ی  بزرگراه هدایت کرد. به سرعت پیاده شد. خودرو را دور زد و در را برایش گشود. زیر بازوی او را گرفته بود و سعی داشت کمک اش کند که ناگهان بارانی از قی، سر و گردن اش را پوشانید. بدون آن که به روی خودش بیاورد، او را در کنار جاده نشانید و روبرویش قرار گرفت:  

-       بهتر شدی؟

شیدا، سر تکان داد:

-        اوووم!

-        من،  برم بطری آبو بیارم.

مایع لزج و بد بو، از گردن اش سرازیر شده و تمام پیراهن اش را آلوده کرده بود. بطری آب را از زیر صندلی و جعبه ی دستمال کاغذی را از پشت شیشه ی عقب برداشت و برگشت:

-         بگیر صورتتو بشور

-         نه را ... رئیس!

رامین، بطری را جلوی پا او گذاشت:

-         بردار!

و به طرف خودروی که برای کمک ایستاده بود، رفت:

-        ممنونم آقا! اگه آب، توماشینتون هست ...

بوی بدی که از او متصاعد می شد، راننده ی پاجرو را فراری داد:

-        شرمنده! این یه قلمو نداریم … ولی بیا!

دو سه بطری را پشت سرهم، به سمت او پرتاب کرد و در حال دور شدن، داد زد :

-        خودتو بشور!

رامین، پوزخندی زد:

-        ممنونم آقا!

پیراهن اش را بیرون آورد و روی پاشنه های پاهایش  نشست. در یکی از بطری را باز کرد و با ریختن آب در گودی کف دست، مشغول تمیز کردن سر و گردن اش گردید. این کار را آن قدر تکرار کرد تا آن که قطره ای آب هم درون بطری ها باقی نماند. پیراهن و بطری ها را داخل  کیسه سیاهی ریخت و درون صندوق عقب قرار داد. سپس به سراغ شیدا رفت:

-         بهتر شدی؟ می تونیم بریم؟

-         بله رئیس! ... ببخشید! راستش، نمی دونم چرا یهو حالم به هم خورد. اضطراب داشتم و شام زیادی نخورده بودم و ...

-         حتما به خاطر خواستگاری الیاس، اضطراب داشتی؟

-         چی؟ (با تعجب به رامین خیره شد) تو از کجا می دونی؟

-         همینجوری! (شانه بالا انداخت) حدس زدم!

-         حدس زدی، آره؟! (عصبانی شد) نیچ، نیچ، نیچ! (آماده ی دعوا با رامین می شد که متوجه لرزش او گردید) آه،آه! تو داری میلرزی؟ (مانتواش را بیرون آورد و روی دوش او انداخت ولی رامین آن را پس زد) ببین، ببین! با یه زیرپوش، کنار اتوبان، وایساده و داره با من بگو مگو می کنه!

لبخند رامین را که دید، ساکت شد اما لحظاتی بعد، درست زمانی که وارد تونل غرب به شرق بزرگراه حکیم شده بودند، دوباره شروع به حرف زدن کرد:          

-         این چه بوئی ایه؟ ( از بینی نفس کشید) اوه، مثل بوی عرق می مونه! ...  عرق خوردی؟!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...