برگ های پاییز - قسمت 105

نگاه متعجب او را که دید، خندید:

-         دایی حسنم، عرق خور بود و همیشه از این بوها می داد!

رامین، زیرپوش و بدن و دست های خودش را بو کرد و با ناباوری دریافت که حدس دختر، درست است. زیر لب، غر زد:

-         بی پدر! ... بهش گفتم، آب بده، ورداشته بجاش، عرق داده! منم، فکر کردم بوی اس ...

-         شاید به خاطر  اون ماشین امداد خودرو باشه که چراغ گردون داشت! گمونم، طرف فکر کرده، گشت پلیسه! و از ترسش، بطریا رو انداخته و دررفته! ... وای!

جیغ خفه ای کشید و موجب یکه خوردن رامین گردید:

-         باز چی شد؟

-       اگه ما رو بگیرن، با این زیرپوشی که تنته و با این بوی تند عرق، چی می خوای بگی؟ وای، بدبخت میشیم! ... عطرت کو؟ ادکلن داری؟

با عجله،  کنسول و داخل داشبورد را جستجو کرد.

-       داشبورد مردمو نگرد! این ماشین که مال من نیست، مال آقای میراسلامیه!

-         اَه، ولش کن، خودم دارم!

تا رامین به خودش بیاید، اسپری دئودورانت اش را، از داخل کیف دستی بیرون کشید و محتوی آن را، بر سر و تن او پاشید.

-         چیکار می کنی؟ (به سرفه افتاد) خفه م کردی!

شدت سرفه ها و بی تابی شیدا که نگران شده و یکبند «رامین، رامین» می گفت، کنترل خودرو را برایش دشوار ساخته بود. برای ورود هوای تازه، شیشه ها را پائین داد و سرش را از پنجره بیرون برد و کم کم سرفه هایش قطع شد. پس از آن بود که تصمیم گرفت سر بسر شیدا  بگذارد:

-         خب خانوم! اگه بگیرنمون و ببینند، من، پیراهن تنم نیست و با زیرپوش نشستم پشت فرمون و بوی عرقِ دایی حسن شما رو می دم! به علاوه، با عطر زنونه م، دوش گرفتم! چی باید بهشون بگیم؟! وای، بدبخت شدیم! وای، بیچاره شدیم!

-         مسخره م می کنی؟ بد ج...! آه، ببخشید! ولی خب، اگه این اتفاق بیفته ... باز بخند! ... گفتم، اگه اتفاق افتاد، چی می خوای  میگی؟

-         واقعیتشو! ... از سیر تا پیاز، همه چیزو براشون میگم. مدرکشم، تو صندوق عقبه!

تمام مسیر را به شوخی و گفتگو در این مورد گذراندند و خوشبختانه، هیچ  گشتی ای، بر سر راه آنان سبز نشد و بی دردسر به خیابان عارف رسیدند.

-         از، یکِ شبم گذشته، تا دم در، باهات میام!

برعکس دفعه ی قبل، شیدا، مخالفتی نکرد:

-        پس پیراهنتم بیار! می خوام، خودم بشورمش!

رامین، بدون تعارف، پیراهن کثیف اش را از داخل صندوق عقب برداشت و به اتفاق وارد کوچه شدند. چراغ تمام خانه ها، خاموش بود. شیدا، قفل در را باز کرد و خودش را کنار کشید:

-        بفرمائید ... برین تو!

-         چی؟ با این وضعیت، بیام خونه ی شما؟ اگه مادرتون .... نه، غیرممکنه!

صدایی از پشت در به گوش رسید: «بیا تو پسرم!» و لامپ سردر روشن شد.

-         آه مامان! (خانم شریف، جلوی در ظاهر شد) چرا تا این وقت شب، اینجا نشستید؟ م ...

-         از دست بی فکری های تو! (از پله ها پائین رفت) حرف نزنید و هر دو تاتون، بیاین تو.

شیدا، به دنبال مادرش دوید:« صبر کن مامان» و رامین، با کمی تردید، وارد شد و آهسته در را بست.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...