برگ های پاییز - قسمت 106

-          ... به جون مامان، راست میگم! می خوای، از خودش بپرس! ... ایشون، داشتن منو می رسوندن خونه که وسط راه، حالم بهم خورد. از بدبختیم، بالا آوردم و لباساشونو کثیف کردم. باور نمی کنین؟

-         چرا، باور می کنم! چون که دختر من، هیچ وقت دروغ نمیگه! (برگشت و به رامین نگاه کرد) ولی مات موندم از این آقایی که میگی: رئیسته و اونوقت تا نصفه شب، با تو  میره اینور و اونور، مهمونی! ... درسته آقای رئیس؟!

رامین که در مظان اتهام قرار گرفته بود، قدم جلو گذاشت:

-        حرفتون درسته مادر، اما منظورتون، نه! ببینید، حاج خانوم! ...

-         من، حاج خانوم نیستم!

-         بهر حال! میخوام بدونید که امشب، من، همراه دخترتون نبودم، بلکه خیلی اتفاقی، ایشون رو در حال فرار از مجلس خواستگاری (شیدا، لبش را گاز گرفت) ! آه، ببخشید! از مجلس مهمانی دیدم. سوارش کردم و بقیه شم، دقیقا همانطوری بود که دخترخانومتون گفتن!

-         حرفاتو زدی؟ پبف! بوی گندت، همه ی خونه رو ودوشته. برو لب حوض، سرو کلتو بشور!صابون، همونجا پای درخته! ... شیدا، تو هم برو یه حوله، با یه پیرَنِ مردونه، بنداز پائین! چائی ام، دم کن!

شیدا، با عجله از پله ها بالا رفت و رامین هم، خواهی نخواهی، به شستن دست و صورتش پرداخت. او، می دانست که به شدت تحت نظر خانم شریف، قرار دارد. از کارهای خودش، خنده اش گرفته بود:

-         اگه مادر، منو با این وضعیت می دید، چی می گفت؟ عمه خانوم که ... !

صدای گفتگوی مادر و دختر، او را به خود آورد:

-         به خدا تقصیر رامین نیست، مامان.

-         آدم، رئیسشو با اسم کوچیک صدا میزنه؟ مگه پسر خالته؟ اونا رو بده من و برو یه نیمرویی، چیزی درست کن.

-         مامان جان! مگه به من اعتماد ...

-         باز گفت: اعتماد! دختره ی احمق! ... میره، نصف شب میاد، میگه به من اعتماد داشته باش! با یه مرد غریبه میاد تو خونه، میگه به من اعتماد داشته باش! دیگه چی؟

رامین، در حالی که سرش را زیر شیر آب گرفته بود، خندید: «آفرین حاج خانوم!»

-         تو یکی حرف نزن! هزار تا هزار تا، خواستگاراشو رد کرد، هیچی نگفتم ... وای خدا! مُردم از این پا درد ... حوله و پیرنو، به درخت آویزون می کنم. کارت که تموم شد، بیا بالا!

به پا کشیدن زن گوش داد و صبر کرد تا صدای بسته شدن در را شنید، آن گاه، با عجله، زیر پوش اش را بیرون آورد. پشت، به ساختمان نشست  و بالا تنه اش را شست. حسابی سردش شده بود. با حوله، بدنش را خشک کرد. «وووی، وووی» کنان پیراهن را پوشید و به شستن لباس های کثیف اش پرداخت.

از پله ها بالا رفت. کفش هایش، خیس آب بود. پشت در ایستاد. سرفه کرد و چون جوابی نشنید، تلنگری به شیشه زد. در باز شد و پرده کنار رفت: «بفرمائید»

آن چه را می دید، باور نمی کرد. اتاق بزرگ و قدیمی، از اثاث، خالی بود. روفرشیِ چهار خانه ای که موکت مندرس زیرش را از دیده ها پنهان می ساخت و دو عدد پشتی ترکمنی، تنها اشیاء داخل اتاق بود. حیرت اش را پنهان کرد. خانم شریف، تشک کوچکی را که در دست داشت، جلوی پشتی سمت راست انداخت و به او تعارف کرد:

-         بفرمائید، بشینید!

-         نه خانوم! اونجا جای شماست.

تعارف دوباره اش را، رد کرد: «اگه می خواین راحت باشم، لطفا خودتون بشینید» آنقدر پافشاری کرد تا پیرزن تسلیم شد. هر دو در یک زمان و نزدیک به هم، نشستند.

-         ببخشید پسرم! ... دختر داری، کار سختیه! سخت ترین کار دنیا! (آه عمیقی کشید) بازم ببخشید!

-         نه مادر! حق با شماست ولی ...

-         عکستو توی مجله هایی که دخترم میاره، دیده بودم ولی یادم نبود. دوباره که الان نشونم دادن، دیدم خودتی!

-         حاج خانوم! دختر شما، از کارمندای خوب ماست. لطفا بهش اعتماد داشته باشین!

شیدا، سینی به دست وارد شد. لباس اش را عوض کرده و تونیک بلند گلدار و شلوار، پوشیده بود. ظرف کوچک میوه، شامل سیب و پرتقال و پیش دستی و کارد را، جلوی رامین گذاشت و در همان حال، از مادرش پرسید: «املتتون، حاضره. بیارم»

-         آره مادر. (رو به رامین) تو، شام خوردی؟ (تردید را در چشم های او دید) یکی نیست بگه: پیرزن! این جوون، همش تو ماشین، منتظر نشسته بوده، کِی وقت کرده چیزی بخوره!

«وای، بمیرم!» شیدا، گره بر ابروهای پیرزن انداخت: «نمیر! برو، غذا رو بیار»

-         چشم! (به طرف آشپزخانه رفت) راستی! یل، غذا خورده یا اونم گشنه خوابیده؟!

-         خیالت چمع! ایشون، به شکمشون بد نمی گذرونن! بسته غذایی رو که بهش داده بودی، نشست خورد   

دیر وقت بود. رامین، نیمی از املت خوشرنگ را، خورد و به قصد خداحافظی، از جا برخاست:

-         مادر! ممنونم. ببخشید که نگرانتون کردیم

-         چیز قابل داری نبود! خداحافظ پسرم!

و شیدا، تا دم در، بدرقه اش کرد.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

... چه بسا کسانی که آمده اند و جمعیت ها هلهله کنان به دنبالشان، مانند «مجیب الرحمان» در بنگلادش! ولی همان مریدان، چنانش کشتند که هر ذره اش افتاد جایی!
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...