برگ های پاییز - قسمت 107

 

نزدیک ایستگاه اتوبوس، از ترک موتور یل پیاده شد و هستی را  که از پیاده رو می گذشت، صدا زد: «خانم معماری!» هستی، با خوشحالی برایش دست تکان داد و به سمت اش آمد: «به به، خانوم مدیر! چه عجب، دیدیمتون!»

-         خودتو لوس نکن!

به سراپای دوست اش نگاه کرد. کفش راحتی چرم، مانتو شلوار اطو کشیده، کیف کوچک دستی و شال نخی او را که دید، تعجب اش را پنهان نکرد: «چقدر تغییر کردی؟ خبری یه؟» با هم دست دادند.

-         وا! چه خبری؟ ... آها! منظورت سر و لباسمه؟ (خندید) اینا رو، از خانوم رستمی یاد گرفتم. بیچاره، کلی وقت گذاشت تا بهم یاد بده، چه جوری کار کنم و چه جوری لباس بپوشم؟! (به شالش اشاره کرد) باور می کنی، تا حالا من، فرق بین شال و روسریِ ساتن و حریر و نخی رو نمی دونستم! ...   

صحبت کنان وارد شرکت شدند و برای پوشیدن لباس فرم، از پله های زیرزمین، پائین رفتند. کمدهایشان، نزدیک هم بود.  

-         دیروز، تا دیر وقت تو شرکت موندم. آخه، رئیس خیلی دیر اومد و حال خوشی یم نداشت. مدام راه می رفت و به ساعت اش نگاه می کرد. همه هم بودند: آقای میراسلامی، تراب، داود، امیرخان، همه! یکی دو بار هم، رئیس، سراغ تو رو، از من گرفت. نزدیک ده شب بود که یه نفر بهش زنگ زد و باعث شد حالش بد بشه! موقع رفتنم، یه کار عجیبی ام کرد. ماشینشو داد به آقا محمود و ماشین اونو گرفت! عجیبه نه؟!...

شیدا، به یاد حسن، پیشخدمت منزل خانم کمالی افتاد: «پس بگو از کجا فهمیده! ... منو باش که فکر می کردم برام جاسوس گذاشته!»

-         هی! کجائی؟

-         ها! ببخشید، چی پرسیدی؟

-         گفتم: میای بریم صبحونه بخوریم؟

-         نه، عزیزم!من، خونه خوردم. تو برو.

از هم جدا شدند و شیدا، با استفاده از آسانسور بالا رفت. تنها که شد، دوباره به یاد رامین افتاد: «با اون حالش، بلند شده اومده دنبال من. دو سه ساعت، تو ماشین نشسته و ... این کاراش ... یعنی حق با مامانه؟»

حوادث شب گذشته را به خاطر آورد و ناگهان دچار ترس شد: «دکتر گفت، زکام سختی شده، وای! ... با اون وضع دیشب و سر شستن لب حوض، حتما، بدترم شده. آخ مامان، از دست تو!» از آسانسور، بیرون آمد و با استفاده از حافظه ی تلفن همراهش، با منزل رامین تماس گرفت. صدای «بله» را که از آن سوی خط شنید، با عجله گفت:

-         سلام. ببخشید. من منشی شرکت کندی هستم. می خواستم ببینم، رئیس، حالشون خوبه؟  

چند لحظه سکوت برقرار شد و آن گاه صدای گرفته ای، با تک سرفه، پاسخ داد:

-         خوبم خانم شریف! متشکرم که زنگ زدین.

-         آه، رئیس، شمائین؟ چرا صداتون اینجوری شده؟ نکنه دوباره سرما خوردین؟   

-         یک کمی! ولی نگران نباشید. میام شرکت ... بله حاج خانوم، بله! ... خانم شریف، گوشی، مادرم!

در حالی که گوشی تلفن را بین شانه و سرش قرار داده بود، در را باز کرد و وارد اتاق کارش شد. از شنیدن صدای گرم و صمیمی مادر رامین، خوشحال شد. زهرا خانم، پس از چاق سلامتی، گلایه کرد که: «... رفتی و پشت سرتو، نگام نکردی!» و او در جواب داشت، قربان صدقه اش می رفت که دختری در لباس چریکی وارد اتاق شد.از دهانش پرید: «آه، پلنگینه!» و مجبور شد، برای حاج خانم توضیح بدهد: «ببخشید! یکی از همکارام هستن (با اشاره ی دست، صندلی را به دختر نشان داد) ... چشم! حتما میام خدمتتون. به عمه خانوم، سلام برسونید. خداحافظ»

با چکامه، روبوسی کرد و او را دعوت به نشستن نمود.

-         نه، زیبا! ساعت ده، جلسه دارم ولی زودتر اومدم که در مورد یه چیزی با مدیر استانها صحبت کنم! 

مانند دفعه ی قبل، لباس پوشیده بود و آرام و قرار نداشت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...