برگ های پاییز - قسمت 108

تلفن همراه چکامه زنگ زد: «سلام، بله، بفرمائید! ... بله قربان! ... تورهای ما، شامل همه ی نقاط دیدنی ایرانه. از شمال تا جنوب! ... منظور شما از؟ (از راه رفتن روی سرامیک های کف اتاق، خوشش می آید) بله، متوجه هستم! ولی اصلا جای نگرانی نیست. بچه های ما! جزو بهترین ها، در رشته ی کویر نوردی هستند ... ببینید! زیباترین آسمون خدا رو، میشه تو کویر دید! اگه تا حالا نرفتین، به یک بار امتحان کردنش، می ارزه! ... بله آقا! (به شیدا، اشاره می کند: یادداشت کن!) بفرمائید ... جناب کیوان شهبندری و بانو! ... من، خودم با شما تماس می گیرم. به امید دیدار!» 

یادداشت را، از دست او، می گیرد و می نشیند: «پس رئیس تو، این جوونه، کمالیه، آره؟»

-         بله، همونیه که تو فرودگاه دیدینش!

-         قیافه ش که یادم نیست! فقط خدا کنه که کاربلد باشه! ... راستی! تو نمی خوای به مهمونت، یه چائی بدی؟

صراحت لهجه ی او، شیدا را می خنداند: «چرا که نه! فقط می دونی که برای چای خوردن باید بریم پائین!» تک زنگ تلفن همراهش، به نشانه ی رسیدن پیامک، به صدا در می آید. پیامک را می خواند.

-         خوب شد! منم، باید برم پائین.

از دفتر بیرون آمدند و سوار آسانسور شدند. چکامه، در حالی که سوت می زد، خودش را، در آئینه ورانداز کرد.

-         شنیدی که این دختره! «ایشا» داره میاد تهرون؟ (کلاهش را برداشت و محکم به پایش کوبید) اینجوری، خاکاش میریزه! ... آره، خوندی؟

-         نه! چیزی نشنیدم.

در طبقه ی همکف، از آسانسور پیاده شدند.

-         من، باید یه چیزی رو از پیک بگیرم. تا تو بری تو سالن. منم، اومدم!  

از او که جدا شد، دندان هایش را به هم فشرد: «پس، ایشا خانوم داره میاد» از در اصلی خارج شد و با دیدن موتورسیکلت یل، دوان دوان، خودش را به او رسانید: «چیه؟ چی جا گذاشتم؟» نگاهش به دسته کلیدی که او دور انگشت اش می چرخاند، افتاد: «آه، کلیدام! ... خودتو لوس نکن! بده من، دیر شد» در تلاش برای گرفتن دسته کلید، بالا و پائین می پرید  که کسی صدایش زد:

-         ببخشید، خانوم شریف!

برگشت و در جا خشک اش زد. رامین در مقابلش ایستاده بود.

-         ببخشید که مزاحمتون شدم! می خواستم اگه ممکنه، پیک شما! یه لطفی بکنن و این پاکت را برسونند به ساختمان هواپیمائی ماهان! (پاکت را به دست یل داد) بلدی کجاست؟... میدیش دست خانوم: «شهین سرداری» (به کاسکت او خیره شد) فقط و فقط، خانوم شهین سرداری ... رسیدی که روی پاکته، میدی امضا می کنن و میاریش دفتر (به ساختمان شرکت اشاره کرد) زودتر برو که اون می خواد بره کرج. دیر نرسی!

واکنش یل، آنی بود! دکمه ی استارت موتور را زد، دسته کلید شیدا را، به طرفش پرتاب کرد و با یک خیز، روی موتور پرید و رفت. رامین، اشاره ای به تراب کرد: «برو دنبال کارهای سیمران!» و آن گاه با قدم های آهسته به طرف ساختمان رفت. شیدا؛ خودش را به او رسانید:   

-         رئیس! مگه حالتون خوب شده که اومدین شرکت؟

-         باید می اومدم. مهمون خارجی دارم.

شیدا، به یاد گفته ی چکامه افتاد: «ایشا، داره میاد تهرون!» و ناراحتی سراپای وجودش را در برگرفت:

-         بعله! چه مهمون عزیزیم داره براتون میاد!

قدم تند کرد و جلو افتاد. بی اختیار، اشک در چشم هایش حلقه زد. شروع به دویدن کرد و از بین نگهبان ها که با دیدن رئیس، توجهی به او نداشته و یونیفورم هایشان را مرتب می کردند، گذشت. خودش را به سرویس دستشوئی رسانید. در را از داخل قفل کرد و به سختی گریست.

«پس الیاس راست می گفت که هیچ اعتقادی به ازدواج و زندگی مشترک نداری! (حرف های او را تکرار کرد) با این همه زن ودختری که دور و برش ریخته، مگه میاد ستاره ها رو ول کنه و سودی رو بچسبه؟ ... یعنی، می تونه از این کاراش دل بکنه و با سودی ازدواج کنه؟ ... لعنتی، لعنتی، لعنتی!»

جیغ کشید و با مشت و لگدهای پی در پی، به جان خشک کن برقی، سنگ دستشوئی و در توالت افتاد. خشم اش که فروکش کرد، صورت اش را شست و با چهره ای مصمم، از دستشوئی خارج شد. در حالی که در خیال اش برای رامین خط و نشان می کشید: «برات دارم رئیس! لیاقتت، همون سودیه! یه کاری می کنم با همون دختره ازدواج کنی!» به طرف سالن غذاخوری رفت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...