برگ های پاییز - قسمت 109

چکامه، خارج از سالن، نزدیک درب ورودی ایستاده و سرگرم خواندن چیزی بود. صدایش زد:

-         چرا نرفتی تو؟

-         ببخشید ولی زیبا! (ساعت مچی اش را نشان داد) فکر کنم، دیر کردی! تعطیل شد!

-         وای، معذرت می خوام! بیا بریم تکِ مهمان!

-         نه، عزیزم! دو تا قهوه گرفتم. (به لیوان های در بسته ی کنار دیوار اشاره کرد)  بریم بالا.

هر دو لیوان را برداشت و به راه افتاد.

-         میشه یه چیزی ازت بپرسم؟

-         اوم. آره! (جلوی آسانسور ایستادند) 

-         گریه کردی، نه؟! (شیدا، سر تکان داد) بیا اینا رو نگهدار.

لیوان ها را به او سپرد و پس از کمی جستجو، از داخل جیب های پر تعدادش، بسته ی کوچکی را بیرون آورد: «استریل چشمیه! بگیر، بریز تو چشمت! خیلی قرمزه! انگار خون گریه کردی! (خندید و لیوان ها را از دست او گرفت) سوار شو ...  برای ما خانما، این قطره، جزو وسایل آرایشه ولی چند سالی میشه که آقایون هم ازش استفاده می کنن. به خصوص اونایی که اهل خلافن! ... بریز تو چشمت دیگه! (شیدا، دستورش را اجرا کرد) آره، آقایون، برای اینکه لو نرن و کسی از چشماشون متوجه نشه که تریاک و علف و گراس و هر کوفت و زهر مار دیگه ای، کشیدن ، یه دونه از اینا، همیشه همراشون هست!»

از آسانسور خارج شده و وارد دفتر «امور استان ها» گردیدند.

حرف زدن با چکامه، شیدا را از فکر کردن به رامین، باز می داشت. به همین دلیل، با اصرار، از وی خواست تا شروع جلسه، در کنارش بماند.

-         می تونی همین جا، کاراتو انجام بدی. تو بشین اونور کنسول. منم اینجا.

و او قبول کرد. دستگاه تلفن را به طرف خودش کشید و سرگرم تماس با همکارانش شد: «سلام رُزی! با کانون تماس گرفتی؟ ...» شیدا نیز، به کار با رایانه پرداخت. در ابتدا، نامه ای که عنوان به: مدیریت «هتل سلسیور» کانادا را، داشت، تایپ کرد و سپس جدول آمار فروش استانها را تکمیل نمود. به یاد لیست مهمانان فردا شب افتاد. با دفتر خانم کمالی تماس گرفت.

-         خانوم بدر، سلام! شریف هستم ... مزاحم شدم. می خواستم ببینم که کار خاصی، برای مهمونی نمونده که من انجام بدم؟ همه ی مهمونا دعوت شدن؟ ... آه، آه! ... یعنی خانوم معماری، این کارو کردن؟ ... بذارید من باهاشون حرف بزنم.

بدون خداحافظی، دکمه ی قطع را فشرد و دوباره شماره گرفت:

-         الو، هستی! ... ببینم، تو دیوونه شدی؟ این کارا چیه می کنی؟ ... الان، خانوم بدر، بهم گفت. تو، برای چی قهوه و شکلات های سودی خانوم را برگردوندی؟ ... (جیغ کشید) چی؟ ... فردا که انداختنت بیرون، همینو می خوای بگی، آره؟! آخه هستی جان! ... حالا رئیست، بجای قهوه ی خیابون نادری، یه بارم که شده، قهوه ی اینگیلیسی بخوره! ... وای! دیوونم کردی. باشه، باشه. هر کاری می خوای، بکن!

 گوشی را روی دستگاه کوبید و به چکامه خیره شد. خنده ی او را که دید، به خود آمد:

-         دوستمه که منشی آقای رئیسه! دیوونه ...

-         از این دوستت، خوشم اومد! آفرین! (از روی صندلی بلند شد) ساعت نزدیک دهه. من، دیگه میرم سالن جلسه (با او دست داد و به طرف در رفت) کسی که جرات کنه و هدیه ی سودی خانوم کمالی رو، برگردونه، خیلی جیگر داره! من یکی، باهاشم! ... خداحافظ.

شیدا، نگران عواقب کار هستی و آمدن اعضای خانواده ی کمالی بود که تلفن روی میزش زنگ زد. الیاس بود.

-         بله قربان! ... جلسه ی ساعت ده؟ نه، چیزی نفرمودین! ... چشم! متوجه شدم. پس منم، همین حالا، میرم اتاق جلسات.

کلاسورش را برداشت و از اتاق بیرون آمد. هنوز داشت به دوستش فکر می کرد: «چه دُم در آورده، این؟!» از به خاطر آوردن رفتار سابق هستی، خنده اش گرفت: «اولا، چقدر می ترسید! دست و پا چلفتی بود و هیچ کاری رو هم، درست انجام نمی داد! چپ و راست، به همه تعظیم می کرد و از این که اخراجش کنند، می ترسید!» ولی خیلی زود، خنده اش را فرو خورد: «همش، تقصیر رئیسشه!»

با قیافه ای جدی، وارد سالن جلسه شد. سلام کرد و به طرف صندلی های خالی، در صدر میز، رفت. نگاه حاضرین به او دوخته شده بود. یکی از صندلی ها را بیرون کشید و نشست.

-         جناب کمالی! ممکنه، دیرتر برسن. برای همینم از آقای عبدالی، خواهش می کنم، جلسه رو شروع کنند!

مرد از خود راضی! تک سرفه ای کرد و کمی جا به جا شد:

-       هدف از تشکیل این نشست، ایجاد تغییر در مراکز اقامتی، سیاحتی ماست. مدیریت جدیدِ استانها، در نظر دارند، در مورد قراردادهایی که با شرکت های دیگر، از قبل، بسته شده، تجدید نظر کنند! بعضی از این مراکز، فاقد استانداردهای لازم هستند. یا به عبارت بهتر، در حد همکاری با شرکت کندی نمی باشند! و مسئله ی بعدی، جابجائی مدیران است ...

زمزمه ی نارضایتی، بالا گرفت. اولین نفری که به سخنان عبدالی اعتراض کرد، آقای «رضا مهدوی» مسئول تورهای ویژه ی کوهنوردی بود.

-         ببینم آقای عبدالی، بهتر نبود که بجای تشکیل جلسه، اول تشریف می آوردید به کمپ های ما! ... بیائید، کارهای ما رو ببینید، بعد دستور تغییر بدین!

چکامه، از او طرفداری می کند: «جابجائی یعنی چی؟ ... یعنی اینکه، منِ کویر نورد، برم جای آقای مهدوی و ایشون که صخره نورد و کوهنوردن، بیان جای من! ... مسخره است!» 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...