برگ های پاییز - قسمت 110

لحن تمسخرآمیز دخترجوان، عبدالی را، دچار خشم کرد: «مدیریت، این تصمیمات رو گرفتن و یادتون باشه که یه مدیر خوب، هر جایی رو میتونه مدیریت کنه! ...» سخنان شتابزده ی او، جلسه را متشنج ساخت. در این هنگام بود که الیاس، وارد سالن شد و با گام های تند و محکم، به سمت بالای میز رفت. همزمان با ورود او، زنی که تا کنون، از دید شیدا پنهان مانده بود، از جا برخاست. دست هایش را روی میز قرار داد و با صدایی تیز، اجازه ی صحبت کردن خواست:

-         جناب کمالی! می تونم، نظرمو بگم؟!

چشم های شیدا، گرد شد:

-         وای! اینکه خانوم غفاریه!

-        به نظر من، متاسفانه، آقای عبدالی، نتونستن اونجوری که باید و شاید، منظور مدیریت محترم را، برای ما تشریح کنند! جناب عبدالی، ببینید! در کار ما، کارشناسی و کار بلد بودن جزء اصوله. وقتی قراره تصمیماتی به این مهمی اتخاذ بشه، باید بر اساس تحقیقات و مبتنی بر پژوهش باشه! آیا شما، این کارو انجام دادین؟ (عبدالی، با خشم به او نگاه کرد و حرفی نزد) شاید منظور مدیریت جوان! این باشد که بخواهند گزارش کارها را، رو در رو بشنوند! به طور مثال، از خانوم سرابی!

اشاره ی او به چکامه، خنده را بر لب ها نشانید و اخم ها را باز کرد. الیاس، فرصت را از دست نداد.

-         نظر سرکار خانم، کاملا درسته! این جلسه، صرفا برای آشنایی با خانم ها و آقایان، تشکیل شده است. من، از شما می خواهم که در مورد تشکیلات خودتان حرف بزنید ... فقط، لطفا کوتاه!

با این گفته، جلسه، آرامش یافت. عبدالی، سالن را ترک کرد و سخنرانی ها شروع شد. شیدا، در نقش منشی مدیر، با اشتیاق، می شنید و یادداشت بر می داشت. حوصله ی الیاس، کم کم، سر رفت اما به هر جان کندنی بود، تا پایان جلسه، نشست و از جایش تکان نخورد!

هنگام خداحافظی و در حالی که شیدا، سرگرم گفتگو با خانم غفاری بود، الیاس، به سراغ چکامه رفت.

-         خانوم چکامه سرابی، درسته؟!

-         بله آقا! ولی بچه ها، بیشتر، کویرنورد، صدام می زنن!

-         خب، چکامه! دلم می خواد بیشتر راجع به کویر و بیابون و این چیزا بدونم. میشه، تلفنت رو داشته باشم؟

چکامه، با بی تفاوتی، شانه بالا انداخت و شماره اش را گفت. الیاس، منتظر بقیه نماند و با عجله، از سالن خارج شد. خانم غفاری که در تمام این مدت و با دقت، کارهای او را زیر نظر داشت، خروج اش را، به اطلاع شیدا رسانید:

-         رئیست رفت! (دست اش را به طرف او دراز کرد) بهتره، بری سر کار (با هم دست دادند) میام، می بینمت.

شیدا، به دفتر بازگشت. در جستجوی کاغذ پرینتر، داخل کشو و کمدها را می گشت که صدای کشیده شدن سیفون توالت را شنید. زهرخندی زد و چهره اش درهم رفت:« مثل اینکه، مصرفش بالاتر رفته که حالا دیگه، صبح هام، خط میزنه!» بسته های کاغذ را، در داخل کمد دیواری، پیدا کرد: «خودشه» زانوی راستش را، زمین گذاشت و با فشار دست ها، کارتن کاغذ را، از زیر کتاب ها بیرون کشید. در اثر این کار، از پشت، به زمین افتاد و جعبه ی کارتن، روی شکم اش قرار گرفت.      

جعبه را، به یک سو غلطاند و تمام توانش را به کار گرفت، تا توانست از زمین برخیزد. زنگ تلفن به صدا در آمد. «آخ» دردناکی کشید. به میز تکیه داد: «امروز، روز بدشانسیه!» دست دراز کرد و گوشی تلفن را برداشت:

-         بله، آه!جونم؟ ... چی؟ یل، اونجاست؟ (درد را فراموش کرد و راست ایستاد) اون احمقُ نذار بره پیش رئیس، تا من بیام!

ناسزاگویان از دفتر بیرون دوید: «نکبتی، می کشمت!» بجای آسانسور، از راه پله استفاده کرد. پله ها را، دوتا یکی! بالا رفت و نفس زنان وارد دفتر مدیرعامل شد. با دیدن یل که در کنار میز هستی ایستاده بود، به سمت وی یورش برد. ضربه ای به کاسکت او زد. ساق پایش را هدف قرار داده بود که صدای باز شدن در اتاق و به دنبال آن صدای رامین را شنید.

-         رسوندی، برگشتی؟ (جلو آمد) انگار از اون جوونای عشقِ موتوری هستی که شبام، با کلاه کاسک می خوابن! (نیم نگاهی به  شیدا انداخت) خانوم شریف، ایشون از امروز به عنوان پیک موتوری، استخدام میشن. شما، خودتون در مورد دستمزد و حقوقشون، تصمیم بگیرید اما ... حتما، خودش و موتورش رو، بیمه کنید. بیمه ی کامل! ... در مورد لباسشم، با خانم رستمی، هماهنگ کنید! ... خانوم معماری، من، میرم سازمان هواپیمائی.

در حال رفتن بود که ناگهان برگشت و در مقابل شیدا ایستاد: «خوردین زمین؟»

-         نه، چیزی نیست! داشتم ...

-         یه لحظه وایسین!

به داخل اتاقش رفت و چند لحظه بعد، در حالی که ماهوت پاک کنی را در دست گرفته بود، بازگشت: «حسابی خاکی شدین!» برای پاک کردن آستین لباس شیدا، دستش را جلو برد اما او، خودش را کنار کشید. یک آن، مکث کرد و آنگاه، ماهوت پاک کن را، در لبه ی میز هستی گذاشت: «خداحافظ» و از اتاق خارج شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...