برگ های پاییز - قسمت 111

پس از رفتن رئیس، شیدا، یک بار دیگر، یل را، مورد حمله قرار داد: «بهت نگفتم، نیا تو این شرکت؟! نذار ...» ولی با پادرمیانی کوکب خانم و هستی: 

-         ولش کن، این بیچاره رو!

-      ببین چی میگم: رئیس، از قبل، تصمیم داشت، یه پیک استخدام کنه! تازه، جاشم دم نگهبانیه، تو شرکت که نیست! قضیه، ختم به خیر شد!

-         من، خودم ترتیب کاراتو میدم! ... پول سرویس امروزتم، خودم، از دفتر برات میگیرم. بیا و تا سر و کله ی یکی از این کمالیا، پیدا نشده، زودتر برو دم همون نگهبانی!

یل رفت و شیدا، با عجله، دکمه های مانتواش را باز کرد: «راس راسی! خاک و خلی شدم» کوکب، او را به طرف دفتر رئیس برد: «اینجا که خوب نیست. برو این تو!» و هستی، ماهوت پاک کن را، برایش پرت کرد:« اینم بگیر!» در را بست و مانتواش را بیرون آورد. سرگرم تمیز کاری بود که صدای جیغ سودی را شنید.

-         تو، چیکاره هستی که کادوی منو برمی گردونی؟!

به سرعت، لباسش را پوشید: «اگه الان برم بیرون. واویلا درست میکنه که، تو اینجا چیکار می کنی؟ چرا رفتی تو دفتر؟» پشت در ایستاد و گوش داد:

-         کی تو رو اینجا گذاشته؟ ... بهت میگم، چرا فضولی کردی؟

-         خانوم کمالی! تقصیر من نیست. جناب رئیس، همون روز اول، به من تذکر دادن که از دو تا چیز بدشون میاد: یکی شکلاته و یکی هم، قهوه های خارجی! خب، این چه ربطی به من داره؟

-         تو، دروغ میگی!

-         تهمت بدی زدین! ... پس بهتره، صدای خود رئیس رو، بشنوید! این شمارشون ... (صدای زنگ تلفن به گوش رسید) جناب رئیس، معماری هستم!

صدای رامین از بلندگوی تلفن، پخش شد:« بگین، گوش می دم!»

-         قربان! برای شما چند تا بسته فرستادن. دو تا جعبه شکلات و دو تا بسته، قهوه ی انگلیسی!

-         خانم معماری! این، برای چندمین بار. من، اهل شکلات خوردن نیستم و قهوه ی خارجی ام، نه، نیستم! ... ببینم، نکنه اینا رو، خانوم کمالی فرستادن؟

-         همینطوره قربان!

-         بهتره، از طرف من، از ایشون تشکر کنید و بهشون بفرمائید: این جور چیزها، باب طبع الیاس و پیروزه، ببرند برای اونا! دیگه هم برای اینجور سوال ها، وقت منو نگیرین!

شیدا، از بور شدن سودی، خوشحال شد و در دل، به رامین، آفرین گفت:« چه قشنگ، هستی رو نجات دادی! آفرین عشق من!» لب اش را گاز گرفت و حواسش را متوجه بیرون کرد. صدایی شنیده نمی شد. کمی صبر کرد و آن گاه، در را باز کرد و بیرون رفت. غیر از هستی، کسی داخل اتاق نبود.

-         ببینمت! ... باورم  نمیشه که خودت بودی! ( او را در آغوش گرفت) باورم نمیشه!

کوکب، سینی چای در دست، وارد اتاق شد و با خنده گفت: «وقتی آدم، سه چار تا معلم، مثل رئیس و تراب و داود کلک و البته، کوکب خانوم، داشته باشه! کمتر از اینم، ازش انتظار نمیره! (سینی را روی میز گذاشت) بیاین، چایی بخورین»

هستی خندید: «آقای میراسلامی رو، از قلم انداختی!»  

-         آه، راستی! این آقای قائم مقام کجان؟ پیداشون نیست. داود خان هم (فنجان چای را به لب برد)آه، چقدر داغه. سوختم!

-         هر کدومشون رو، رئیس، یه جایی فرستاده. دنبال کارند!

-         منم، باید برم سر کارم!    

-         برو اما این آخرین دفعه ت باشه که دست رئیس منو پس می زنی! (عینک اش را برداشت. سرش را جلو برد و به او چشم دوخت) ها، چیه؟ من خرم؟ گاوم؟ چارپام؟                     

شیدا، با حالتی شبیه فرار، به سمت در می رفت که دست اش را گرفت:« به قول خودت، خره! ... من، از خدامه!»

-         بذار برم هستی جان! 

با التماس، خودش را از دست او نجات داد و دوان دوان، از دفتر بیرون رفت. باز هم، از راه پله استفاده کرد:« همه دارند ازش طرفداری می کنن! ولی نمیدونن من، چی میکشم! یه طرف سودی. یه طرف ایشا! پس منِ الاغ چی!» بی اختیار، در وسط پله ها نشست:

-        من، این عشقُ نمیخوام! ... از من، توقع دارند، صاف وایستم و ببینم، عین یه طعمه، میخوان بقاپنش! ولی اون که طعمه نیست! ... اگه دوستم داره، چرا یک کلمه حرف نمیزنه؟ فقط، مثه بره، وامیسته و نیگام می کنه. انگار که من، روان شناس چشمم و باید همه چیزو از نگاش بخونم!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...