برگ های پاییز - قسمت 114

 

رنگ از صورتش پرید.     

-         واسه یل؟ (لب هایش لرزید و اشک اش سرازیر شد) وای خدا جون! نکنه تصادف کرده باشه؟

-         نمی دونم. بیاین زودتر بریم.

خانم مردانی، سراسیمه وارد شد:

-         رئیس، آژانس اومد

-         خانوم! (در را برای عبور شیدا، باز کرد) تراب که اومد، بگین همین جا بمونه تا بهش خبر بدم.

زیر نگاه کنجکاو کارمندها، او را، روی صندلی عقب خودرو نشاند و خودش، کنار راننده نشست: «بریم طرف اتوبان کرج» چندان از آژانس دور نشده بودند که تلفن همراه رامین زنگ زد:

-         رسیدی؟ چی شده؟ ... تصادف نکرده؟ پس چی؟ ... اَه، کشتین این دخترو! (یکوری نشست و به عقب برگشت) گریه نکن. تصادف نکرده ولی نمی دونم چرا پلیس بازداشتش کرده! ... با کی داری حرف می زنی، داود؟ ... گوشی رو بهش بده ... سلام امیرخان. ببخشید! من راضی نیستم که ... فقط، به خاطر ... (در حالی که با دقت به صحبت های امیر گوش می داد، به شیدا خیره شده بود) به خاطر اینکه این آقا، از امروز، جزو پرسنل منه و ... چی؟ دوباره بگو ( آثار حیرت، کم کم، در چهره اش پدیدار شد) جدی میگین؟ (ناباورانه به شیدا نگریست) ... پس من بر می گردم آژانس (با دست به راننده اشاره کرد) ... ممنون امیرخان.

دکمه ی قطع تماس را فشرد و صاف نشست. این گونه سکوت کردنش، برای شیدا آزاردهنده بود. سخت گیری های او را، به یاد داشت و منتظر واکنش توفانی اش بود. زمانی که رامین، به راننده دستور توقف داد:« آقا! لطفا همینجا نگه دارید» رنگ از صورتش پرید. به اطراف نگاه کرد. تابلو «خیابان بیستم» را دید. در خیابان «قائم مقام فراهانی» بودند. با خودش فکر کرد:« همینجا. تو خیابون، می خواد عذرمو بخواد!» از تاکسی پیاده شد. چند لحظه بی حرکت ماند و پس از آن که تصمیم اش را گرفت، با جسارت، سر بلند کرد:

-         رئیس! فکر نمی کنم که من، مستحق ...

صدای خنده ی رامین، باعث حیرت اش گردید.

-         دارین می خندین؟         

-         می خوای با این کارای تو، گریه کنم؟! ( دوباره خندید) بیاین. باید چند قدم، بریم پائین تر.

در حالی که شیدا مبهوت مانده بود، وارد کافی شاپ زیبایی شدند. رامین، برای او، «آب انبه» و برای خودش، سفارش قهوه داد:« از دست تو، داره، سرم میترکه!»

-         وای! به خدا، من قصد نداشتم ...

-         قصد نداشتی که چی؟ ... می دونی ناخواسته، چقدر منو آزار دادی؟ همش به خودم می گفتم: این پسره کیه و توی زندگی تو چه نقش داره؟ توی پرونده ت نوشته بود، فقط یه خواهر داری ولی پس این «یل» کی بود؟

-         خب یل، همون خواهرمه، همون یلداس!

-         بله! اما من، تازه امروز اینو فهمیدم! اونم به کمک پلیس راهنمایی! که اگه یل... نه، یلدا رو، به جرم سرعت زیاد نمی گرفتند، شاید هیچ وقت نمی فهمیدم که رقی ... (یک لحظه مکث می کند) که یل، یه دختره! (به پشتی نیمکت تکیه داد و نفس عمیقی کشید) خیالم راحت شد!

این بار نوبت شیدا بود که بخندد: «خب چرا از خودم نپرسیدین؟ (رامین، سر تکان داد) حالا میشه درست برام تعریف می کنید که چی شده؟» پیشخدمت جوان، سینی به دست، بالای سر او ظاهر شد:« آب انبه ی گوارا! ( تا کمر خم شد و لیوان آبمیوه را در مقابل او گذاشت) و کیکِ تازه ی وانیلی. نوش جانتان! ... آقای عزیز! قهوه ی شما رو هم، الان میارم خدمتتون» دوباره تعظیم کرد و آنها را تنها گذاشت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...