برگ های پاییز - قسمت 116

تا رسیدن به آژانس، دیگر حرفی بینشان رد و بدل نشد. رامین، خیلی رسمی، از او تشکر کرد و به طبقه ی بالا رفت. خوشبختانه، ایرن، اجازه کنجکاوی کردن را، به دخترها نداد و پس از آن هم، سر او، آنقدر شلوغ شد که فرصت تنها ماندن و مورد سوال قرار گرفتن را، پیدا نکرد. برای جبران عقب ماندگی، به صورت ایستاده کارهایش را انجام داد و ساعتی بعد، از لحاظ تعداد مراجعین، خودش را به همکارانش رسانید.

در حال خداحافظی با یکی از مشتری ها بود که یلدا، از در راه پله، وارد آژانس شد. او هنوز، لباس موتورسواری را، بر تن داشت  و کلاه کاسک اش را نیز، به دست گرفته بود. با چهره ای خندان، سلام کرد و یکراست، به طرف شیدا آمد: «سلام خواهر» جلوی او نشست و زیپ لباسش را پائین کشید.

-         اینجا چیکار میکنی؟ (از لای دندانهای به هم فشرده اش، این را پرسید)

اما یلدا، فرصت جواب دادن پیدا نکرد زیرا خانم مردانی با عجله، وارد شد:« خانوم شریف!» و آنها، هر دو، در یک زمان، جواب دادند:« بله!»

-         آه، ببخشید. منظورم، خانوم یلدا شریف بود! (کاغذی را که در دست داشت، به یلدا داد) یادت رفته بود، امضاش کنی.

زمزمه های حاکی از بهت و حیرت، به گوش شیدا خورد: «یعنی خواهر شیداس؟!»، «انگار موتور سواره!»، «اون برگه چیه؟» ، «نکنه کارمند جدیده؟!» راضیه، اولین نفری بود که با یلدا دست داد و تبریک گفت: «خوش اومدی» و بقیه هم، از او پیروی کردند. شیدا، سرش را به موازات زونکن ها پائین آورد و با صدای خفه ای، او را صدا زد:

-         الاغ! معلومه، چه غلطی داری می کنی؟

و باز هم، یلدا، فرصت پاسخگویی پیدا نکرد، زیرا یکبار دیگر، فرد آشنایی، وارد آژانش گردید.

-         اوه، اوه، اوه! چکامه، دیگه اینجا چیکار می کنه؟

سرپرست تورهای کویری، برای کارمندها دست تکان داد و به طرف ایرن رفت: «چاطوری ایرن، بابا؟!» فارسی را، با لهجه ی ارمنی حرف زد و سبب خندیدن بچه ها گردید. شیدا، می خواست با خواهرش صحبت کند که چکامه، یلدا را صدا زد. هر دو خواهر، همزمان، از روی صندلی بلند شدند. یکی، از جلوی پیشخوان و دیگری، از پشت پیشخوان، به طرف میز ایرن رفتند. 

-         پس این خانوم، خواهر شماست! (با هر دوی آنان دست داد) زیبا! می دونی که قراره با من، توی تور، کار کنی؟ (حرکت چشم های یلدا را می پائید) ... پیش خودت فکر کردی کار راحتیه، آره؟! میری اینور، میری اونور. مسافرت، گردش، سیاحت! ... ولی بدون که، کور خوندی! ... زیبا! شیش ماه، شایدم، یه سال اول، کارت اینه که هر شب، حالا، هر ساعتی که می خواد باشه، میری فرودگاه و طبق لیستی که بهت میدن، مسافرا رو، پیدا می کنی، وامیستی تا ساک و چمدوناشون برسه. اونوقت، هم بارا رو و هم توریستا رو، سوار اتوبوس می کنی و می بری هتلاشون. برگه های اقامتِ تک به تکشونو، تکمیل می کنی، وامیستی تا برن تو اتاقاشون. این خودش، یعنی، چند ساعت الافی! در این مدتم، باید اینقد سنگین و با صلابت باشی که همه ی توریستا، مثل یه بچه، به حرفت گوش بدن! (لبخند زد) نفست برید، آره! (لبخند زد) ...  تازه! قبل از این کارا، توی راه، مدارک و پاسپورتا و وضعیت جسمی شونو، چک می کنی. از چیزهایی که نیاز دارند، می پرسی و هر چی رو که تهیه ش برات اشکال نداشت، براشون تهیه می کنی! اگرم، یکی از اونا، شب و نصفه شب، طوریش شد. میری، میبریش دکتر و درمانگاه و همینجور برو بالا، تا اتاق عمل! ... فهمیدی، زیبا؟! ... حالا، سر و وضعت رو، درست کن و راه بیفت بریم که هزار تا کار داریم.

شیدا، او را به طبقه ی بالا برد. در حالی که در مورد کار کردن با سرپرست های تور به ویژه چکامه، برایش حرف می زد و راهنمایی اش می کرد، مانتو و شلواری را که در کمد داشت، به تن او پوشانید و سرانجام، سوالی را که اذیت اش می کرد، پرسید :« چرا، بهم نگفتی که رامین رو، سوار موتور کردی؟»

-         اِ، اسمش رامینه؟! (خندید و با شیطنت به چشم های خواهرش زل زد) یادم رفت که بگم! (چشمک زد) خواهر جون! این همونی نیست که اون لباسای شیک و گرونو، از کیش، برات خریده بود؟ آخ! پس مامان راست می گفت که، گمونم دختره، عاشق شده! (قهقهه زد) 

-         خودتو لوس نکن! (نیشگونش گرفت) ببینم! کدوم لباس ها رو میگی؟

-         ته ساکتو نگشتی؟! حیف که مامان نذاشت یکیشو وردورم. چه چیزایی!

-         راه بیفت. خودم لباسای موتور سواریتو میبرم خونه. فقط، اگه کارت طول کشید، بهم زنگ بزن.

یلدا را، پائین فرستاد و خودش همانجا توی رختکن نشست:

-         خدا، پدرتو بیامرزه رامین! که نذاشتی، یل اینجا کار کنه وگرنه، سر یه هفته، منو دق می داد!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...