برگ های پاییز - قسمت 118

به یلدا که روی به روی مادر، خوابیده و سرش را، روی بالش او گذاشته بود، نگاهی انداخت و پس از کمی مکث، به داخل اتاق برگشت. یادداشتی روی لباس گذاشت: «این لباسا، برای من خیلی عزیزن! دست نزن! وگرنه می کشمت!» و از خانه بیرون آمد. فکر مهمانی سودی، تمام ذهن اش را اشغال کرده بود.

-         اگه خودش بخواد بره که حتما هم میره، پس، منم میرم! میرم و یه گوشه ای میشینم و مواظبش میشم! ... می دونم که چاره ای نداری ولی منم، چاره ای ندارم! اگه نیام و تو خونه بمونم، از فرط فکر و خیال، دق می کنم! همونجوری که برای تو سخته که من، با الیاس و پیروز بیرون برم، برای منم سخته که این دختره، دور و بر تو باشه! ... اون دو تا، جرات ندارند که به من چپ نیگا کنند! ولی به قول خانم غفاری، تو اینقدر ماخوذ به حیایی که یه دختری مثل سودی هم، می تونه، تو رو سر انگشت اش بچرخونه! من، فقط میام که مواظب تو باشم ...

وارد شرکت شد و بدون سر زدن به غذاخوری، یکسره به محل کارش رفت. میزان فروش و درآمد روزانه ی شعب داخلی را که از طریق اینترنت برایش ارسال شده بود، در جدول های آماری ثبت کرد و در حالی که هنوز بیست دقیقه به شروع کار مانده بود، آنها را به دفتر مدیرعامل برد. هستی، نبود. برگه ها را داخل کازیه گذاشت و داشت بر می گشت که صدای رئیس را شنید:

-         خانوم معماری! اومدین؟ لطفا، یه استکان چای، برای من بیارید.

درخواست او را که شنید، تردید نکرد و وارد آبدارخانه ی کوکب خانم شد. خوشبختانه، سماور روشن بود. نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و چای را دم کرد: «ده دقیقه هه، حاضر میشه» در دل، خدا، خدا، می کرد که هستی و کوکب، سر نرسند تا بتواند، خودش برای رئیس چایی ببرد. در این فکر بود که صدای باز شدن در و قدم هایی را که شتاب زده وارد دفتر می شدند، شنید و به کلی ناامید گردید: «آخ خدا، اومدن!» به بیرون سرک کشید. هیچکس نبود: «وا! پس کی بود، داشت می دوید؟» صدای فریادی از داخل اتاق رئیس به گوش رسید. دلش فرو ریخت: «وای، رامین!» و به طرف اتاق هجوم برد. با عجله در را باز کرد و ناگهان خشک اش زد. رئیس داشت سر اصلان غلامی، مدیر مالی شرکت، فریاد می کشید:

-         چرا الان، دارید به من می گید که حساب ارزی خالیه؟ (بهت زده، به او نگریست) بفرمائید خانوم؟

-         من... من، فکر کردم که ... (عصبانی شد) چرا جوری داد می زنید که بقیه بترسند؟

-         ببخشید! ولی شما، اینجا چیکار می کنید؟

-         عملکرد شعب رو آورده بودم که شما داد زدید و دستور چایی دادید! ببخشید!

از اتاق خارج شد و در حالی که خودش را سرزنش می کرد، وارد راهرو شد: «دیگه بمیرمم، پامو تو اتاقت نمی ذارم! ... اینجا چیکار می کنید؟ انگار ...» اصلان، با عجله، از کنارش رد شد ولی ناگهان ایستاد و به طرف او برگشت: «خانوم شریف (به اطراف نگاه کرد و آهسته ادامه داد) از دست رئیس ناراحت نباشید. راستش! یه دردسر بزرگی برامون درست شده که حیثیت شرکتو برده زیر سوال! (سرش را جلو آورد) یک میلیون یورو، پولی که توی خارج داشتیم، نیست شده و الان شعبمون تو اروپا، لنگ پولند! (سر تکان داد و در راه پله را باز کرد) خواهش می کنم از این موضوع با کسی حرف نزنید. خداحافظ»

با شنیدن حرف های اصلان، تصمیم اش را عوض کرد و به طرف دفتر دوید. خوشبختانه، در هنوز باز بود. به داخل آبدارخانه رفت. استکان کوچکی را، از چای پر کرد و از فرط عجله، آن را با یک دست و پیشدستی را با دست دیگرش گرفت و به پشت در اتاق رئیس رفت. می خواست با لبه ی پیش دستی در بزند که صدای هستی را شنید:

-         کجا؟ کجا؟

-         هیچ جا! رئیس چایی خواستن، دارم می برم براشون.

-         اونوقت، چرا اینجوری؟  

و او، تازه متوجه وضعیت دست های از هم گشوده اش گردید. استکان را روی پیشدستی گذاشت و با اخمی ساختگی گفت:

-         مگه رئیس ات، می ذاره حواس آدم جمع باشه! بیا، تو ببر براش

-         وا! از تو چایی خواسته، اونوقت، من ببرم براش؟!

آن دو، در حال تعارف، به یکدیگر بودند که آقای میر اسلامی، با چهره ای درهم، وارد دفتر شد. به سلام آنان، سرسری پاسخ داد و بدون در زدن، به داخل اتاق مدیر عامل رفت. از آنجایی که آنها، درست پشت در اتاق ایستاده بودند، در عرض چند ثانیه، همه چیز برایشان روشن شد.

-         با «ژرارد» تماس گرفتم و ازش خواهش کردم، دویست هزار اُیرو، به حساب ما واریز کنه. با این پول، مشکل شعب، به صورت موقت، حل میشه ولی ... ولی می خوام بدونم فخری این پول ها رو، چیکار کرده؟ چرا، پولی رو که باید سه ماه قبل به حساب می ریخت، هنوز واریز نکرده؟

-         خب! ایشون قبلا هم، از این کارا کردن! ... ببخشید! ... منظورم اینه که قبلا، دو سه بار، پیش اومده که خانوم کمالی، تا لحظه ی آخر، پولا رو توحساب خودشون نگه داشتن و سر آخر ...

-         اون پول ها، در حد پنجاه هزار دلار و صد هزار دلار بوده، نه، یک میلیون اُیرو! ... ببینم، آدرس اون خانمی رو که برای فخری، پول change می کرد، رو داری؟ همونی رو میگم که توی شهرک غرب زندگی می کرد.

-         یه چیزایی یادمه ولی ذهنی!

-         برو آدرسشو پیدا کن و ببین، هنوزم اونجا زندگی می کنه یا نه؟

-         آقا! حالا چرا، از خود خانوم کمالی سوال نمی کنید؟

-         برای اینکه می ترسم پای الیاس و پیروز وسط باشه و مهمونی سودی به هم بخوره!

شیدا، منتظر شنیدن بقیه ی حرف های آنان نشد. پیشدستی را به دست هستی داد و با عجله آنجا را ترک کرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

... چه بسا کسانی که آمده اند و جمعیت ها هلهله کنان به دنبالشان، مانند «مجیب الرحمان» در بنگلادش! ولی همان مریدان، چنانش کشتند که هر ذره اش افتاد جایی!
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...