برگ های پاییز - قسمت 12

خانم رستمي براي كسب خبر در مورد ازدواج آقاي ساوجي و خانم كمالي، يك طبقه بالا رفت و وارد دفتر مدير عامل شد. در داخل دفتر، تراب مشغول خوردن چاي وداود بجاي منشي، پاسخگوي تلفن ها بود:

-         بله… شما شما؟… از شركت؟ …  ميگم بابا ميگم! يادداش كردم داداش … باشه، اي بابا خب يه خورده صب كن … شركت چي چي آبي؟ …

تمامي خطوط تلفن زنگ ميزند. تراب و خانم رستمي به كمك مي آيند:

-          از شركت ميناس؟..گوشي (تلفن داخلي: «رئيس خط 3 شركت مينا!»)

خط را وصل مي كند

-           بَه، عبدلي جان، بله رئيس هست بيا مزاحم نشو برو! خانم مينو كماري! (تلفن قطع مي شودِِ)

-           بل بله،.. ساقول!

با كاهش زنگ تلفن ها، خانم رستمي به آهستگي دفتر را ترك مي كند. داود يك صفحه كاغذ را از گيره جدا مي كند و آن را به تراب مي دهد:

-           اينو بده به رئيس 

تراب نگاهي به نوشته هاي كاغذ مي اندازد:

-            اينو بدم به رئيس! ارواح شوهرِ عمه ي نازنينت! آخه از اين خط خرچنگ قورباغه چيزيم ميشه فهميد؟!

داود از داخل كشوي ميز بسته اي بيسكوئيت كرم دار بيرون مي آورد:

-            رئيس بلده خط منو بخونه

و با يك حركت 3 تا بيسكوئيت را با هم مي بلعد و با دهان پر، تلفن داخلي را مي گيرد:

-           خانوم دو تا چايي دبش واسه معاوناي رئيس!

تراب مشغول بازنويسي يادداشت مي شود:

-            واقعا كه مثل كتي ميموني!… بابا به اين مرتيكه پدر سوخته بگو به جاي بيسكوويت بچه ها از اين گنده ها بخره

تراب سر بلند مي كند:

-            خره! اين واسه منشيه دو طبقه بود! نه واسه تو! … زود تموم ميشه

دوباره مي خورد و بسته ي خالي را در سطل مي اندازد

-          …نيگا نيگا، تموم شد! يادت نره ها

تراب نوشتن را تمام مي كند و به طرف اطاق رئيس مي رود:

-          داود سيم تلفن ها را وصل كن خر خودتي!

داود مي خندد و سيم تلفن را وصل مي كند. درب باز شده و عبدالي وارد مي شود:

-          آف فرين، بجاي خانم منشيِ حامله دو تا منشي قلدر داريم! (قهقهه زده و سريع موقعيت را دريافته و ساكت مي شود) فقط ايشاللا شما چند ماهِ ديگه مرخصي زايمان نگيرين!

تراب چشمكي به داود زده و او به سمت عبدالي مي رود، با دست به شكم او مي زند:

-            اِ فقط تراب

عبدالي دست او را دور مي كند و تراب ميگه:

-            بعله!

تراب:

           اِ خب بعله! اين بچه ي عبدالي باباش كيه؟ (هر دو از خنده غش و ريسه مي روند) فكر كنم كار علي آقا سبزي فروشه! (قهقهه مي زنند) شايدم كار ميتي قصابه!.

داود بر روي مبل مي افتد و عبدالي اخم كرده و دكمه هاي كت اش را با زحمت مي بندد. تقه اي به در خورده و هرسه نفر ساكت مي شوند. خانم رستمي وارد مي شود و همزمان تراب به داخل اطاق رئيس رفته و درب را مي بندد:

-             آقاي شاه بيتي مي خواستم جناب مدير را ببينم

داود در حال جواب دادن به تلفن، با دست صندلي را به او نشان مي دهد:

-             بفرمائيد چند لحظه...

عبدالي و رستمي مي نشينند و تراب از اطاق بيرون مي آيد:

-             سلام خانم رستمي

و با احترام سر خم مي كند. داود با قطع تلفن، مجددا سفارش چاي مي دهد. تراب در كنار درب ايستاده و به آنها نگاه مي كند. خانم رستمي از عبدالي در مورد تعيين منشي جديد مي پرسد و او پاسخ مي دهد:

-             بله، خانم كمالي از بين كارمندان، خانم «هستي معماري» را انتخاب كردند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...