برگ های پاییز - قسمت 119

 

همان یک جمله ی رامین: «نمی خوام مهمونی سودی به هم بخوره» کافی بود تا او، دچار توهم گردد. تنهایی، بر پریشانی اش افزود. آنقدر فکر کرد  که سردرد گرفت و مجبور به خوردن قرص مسکن گردید. نزدیک ظهر، با بی میلی، در حال ترک اتاق بود که سودی، روبرویش ظاهر شد.

-         باز، این دو تا بچه، نیستند؟! (سر حال بود و می خندید) سوسولای پول حروم کن! (نگاهی به او انداخت و با دقت وراندازش کرد) حالا که رئیست نیست، بیا با هم بریم بیرون.

بهانه ی « خیلی کار دارم» شیدا را قبول نکرد. با دفتر خواهرش تماس گرفت و با موافقت شادی (فخری)، خواهی نخواهی، او را، با خودش همراه کرد. خودروی شاسی بلند شرکت، زیر پایش بود. 

-         میریم شهرک غرب و اکباتان و زود بر می گردیم که برای مهمونی حاضر بشیم.

شیدا، سراغ جین و الگا را گرفت.

-         با فاطی و سامی و بقیه ی بچه ها، mach شون کردم و فرستادمشون، برن ویلای بابای سامی تو دماوند! راستش، نمی خواستم توی مهمونی باشن! اونا که نباید هر جا من میرم، راه بیفتن و بیان! ولی حالا شاید... شایدم تا بعد از ظهر، نظرم عوض شد و گفتم که بیان! (دنده عوض کرد و غر زد) ماشین خودم کجا و این کجا؟ ... اونجا! یه ب ام وِیِ 12 سیلندر دارم که پرنسسه! یه زیبای وحشی! ...

تا رسیدن به شهرک غرب، یکسره حرف زد. از کار و زندگی اش در اروپا گفت. از آرایشگاه بزرگ اش تعریف کرد و پس از اسم بردن از سه شرکت بزرگ انگلیسی و آلمانی که سهامدار آنان بود، صحبت را به شرکت کندی کشانید و گفت:

-        ... شادی، خیلی محافظه کاره و بلد نیست چه جوری یه شرکت بزرگ رو بچرخونه! یه شرکتی مثل کندی رو باید به اوج رسوند. باید ازش یه چیزی ساخت مثل سامسونگ، مثل دوو! نفت، موبایل، کشتی، ساعت، تانک! باید همه جا سرمایه گذاری کرد. رامین ام، مثل اونه! (خندید) فرقشون فقط اینه که شادی، با خاله زنک بازی ،کارشو پیش می بره و رامین، یه جنتلمن پان ایرانیسته! یه شوالیه ی مقدسِ ایرانی! (خندید) شاخ در آوردی؟! هاه! ... حالا ولش کن، رسیدیم»

شیدا، تابلوی راهنما را خواند:« فاز 2» سودی، وارد کوچه ی بن بستی شد و در مقابل خانه ی ویلایی باشکوهی ایستاد. 

-         می مونی تو ماشین، یا با من میای؟

شیدا، از سر کنجکاوی و بیشتر برای دیدن داخل ویلا، پیاده شد.

در حین وارد شدن، سودی برایش توضیح داد:« کسی رو که الان می بینی، تا چند سال پیش تو کار ارز بود و حکم یه صرافی بزرگ رو داشت. اینجا پول رو می گرفت و اونجا، ارز تحویل می داد! گاهی هم بر عکس! البته، الان هم همون کارو می کنه ولی در کنار کار اصلی اش که تجارته!»     

زن جوانی به استقبالشان آمد و آنها را به سالن پذیرایی راهنمایی کرد. زن تنومند و میانسالی که تاپ و دامن پوشیده بود، با دیدن آن دو، از روی مبل برخاست:« آه، سودی عزیزم!»

-         سلام فری جان! ... معرفی می کنم، شیدا، نامزد برادرم!

-         نامزد الیاس؟! وای، عزیزم! (شیدا را بوسید) چقدر ناز! خوبی عزیزم؟ 

-         فری! فقط زود باش که باید به مهمونیم برسم.

رروبروی صاحبخانه، بر روی کاناپه نشستند و گفتگوها آغاز شد.

-         برای محموله ی عینک ات، یه مشتری دست به نقد دارم. حمل با خودش، فقط (یادداشتی را از روی میز عسلی برداشت و خواند) فقط، دویست و پنجاه هزار تا، تخفیف می خواد.

-         نه! (شال اش را برداشت و به او زل زد) بهت گفته بودم که. نهایتش پنجاه هزار تا.

-         باشه، باهاش حرف می زنم.

زن جوان، سینی به دست وارد شد و لیوان های باریک و بلند آب پرتقال را، تعارف کرد. فری، صبر کرد تا او بیرون رفت و پس از آن ادامه داد:       

-         پس، برای تی شرتاتم، تخفیف بی تخفیف، آره؟ ... چقدر سفتی، عزیزم!

-         ببین فری! زودتر اینا رو رد کن که یه خبر داغ برات دارم. دو تا کارخونه تو آلمان پیدا کردم که دارند خط تولید کاغذ کارتنِ شون رو، جمع می کنن. هر دو تا خط رو، میشه با دو میلیون اُیرو خرید. من، یه مهلتِ یه ماهه ازشون گرفتم که خط هاشون رو جمع نکنند تا ما بتونیم براشون مشتری پیدا کنیم ...  تماس هاتم، با این دختره، ژیلا، قطع کن که از اون و دکتر دولیتل! آبی واسه تو، گرم نمیشه!     

-         وا! من که به ژیلا زنگ نزدم، خودش تماس گرفت و گفت که داره، دنبال یه رمال و دعانویس می گرده!

-         آه، آه، آه! پس برای خر کردن دکتر، دست به دامن رمال شده، آره؟! 

صحبت های آنان، به درازا کشید. هنگامی که از آنجا بیرون آمدند، زمانی برای رفتن به شهرک اکباتان، باقی نمانده بود. سودی، قرار بعدی اش را، به پس فردا انداخت و شیدا را، جلوی اولین، ایستگاه تاکسی پیاده کرد:« اگه بخوام تو رو به شرکت برسونم، دیرم میشه و به آرایشگاه نمی رسم!»

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...