برگ های پاییز - قسمت 13

-         واي! اين دختر… اين دختر كه خيلي بي دست وپاس!

عبدالي مي خندد و در اين هنگام خانم كمالي به اتفاق دختر جواني در لباس رسمي شركت، وارد مي شوند. دختر نگران و هراسان به نظر مي رسد. خانم كمالي سراغ رامين را گرفته و داود جواب مي دهد كه تلفن كنفرانس دارند. تلفن همراه خانم كمالي زنگ مي زند:

-          هلو،… واي سودي توهستي عزيزم… بله گلم!خوبم مرسي… چند لحظه گوشي

با اخم، تراب را به همراه دختر جوان براي انجام نقل و انتقال به بخش پرسنلي مي فرستد و دو برگ كاغذ را به عبدالي مي دهد.

-         سودي جان بگو … (مي خندد و خود را در آينه ي اطاق ورانداز مي كند) راستي؟… ببين راجع به موضوع تاپ سكرت چيكار كردي؟… راستي؟ (مستخدم وارد شده و براي خانم چاي مي گذارد، او فنجان را پس زده و وارد دفتر رامين مي شود) وا، آره گلم …

صدايش ديگر به گوش نمي رسد. داود زير لب غرولند كرده و فحش مي دهد:

-         پدر چخي! انگار ارث پدر نزولخورش را خوردم!

وبا سر و صدا كشوها را باز و بسته مي كند:

-         تو اين دفترم كه هيچي نيست سق بزنيم! رئيس مام كه اهل كله پاچه نيست اي واي مردم از گشنگي!

با صدازدن خانم كمالي، عبدالي هم وارد اطاق رئيس مي شود. تلفن ها زنگ مي زنند:

-         شروع شد انگار تل كن !رئيس تموم شده!

و داود دوباره سرگرم پاسخگويي به تلفن ها مي شود. خانم كمالي با چهره ي خندان از دفتر رامين بيرون مي آيد و عبدالي مثل سگ پا كوتاه او را تعقيب مي كند. داود، ايستاده، خود را سرگرم تلفن ها نشان داده و با داد و فرياد حرف ميزند. آنها اطاق را ترك مي كنند. تراب و هستي بزودي بازگشتند. مرد راننده با عصبانيت مي نشيند و دست اش را محكم به پايش مي كوبد:

-         اين مادر ق.. (حرف اش را مي خورد)… اَهَه هَه! حكم اين دختر را از قبل راست و ريس كرده بودن، وسايلشم همين پاكته!(با دست اشاره مي كند) با اين كيف كوچيكه!

دختر جوان خودش را توي مبل جمع كرده و آماده ي گريه كردن است. تراب با ديدن هراس او، به داود مي گويد:

-         زنگ بزن براي هستي خانم چاي بيارن از امروز اون رئيس منه!

داود در حالي كه از پشت ميز بيرون مي آيد، تلفني سفارش چاي مي دهد:

-         تراب راست گفتي ها، خانم از امروز مافوق منم هس! به جان عمت!

داود و تراب با دقت به دختر نگاه مي كنند و او نيز بيشتر مچاله مي شود. خانم هستي معماري با قد متوسط، لباس فرم چروكيده و روسري يكوري، زياد جالب به نظر نميرسد. مسخدمه با چاي و بيسكوئيت وارد مي شود و با ديدن دختر جوان به سمت او مي رود:

-          الهي شكر، شما منشي رئيس شدين؟ الهي شكر، من كه از دست اين آقا داود ذله شدم! چپ و راست فرمون ميده (به داود نگاه مي كند و مي خندد) از صبح تا حالا 16 تا چايي ليواني و 3 تا چايي فنجوني خورده، اونم با 4 بسته بسكوئيت!

تراب مي خندد و داود رو ترش مي كند:

-           والا شما بايد رئيس واحد آمار بشين. بيكارين ديگه، آمار چائي ياي منو برا چي نيگر ميدارين؟

با اين گفتگو و خنده هاي بلند و پر طنين تراب، فضا عوض شده و يخ دختر كم كم آب مي شود.  داود در كنار او و كوكب آبدارجي مي ايستد:

-        خانم معماري، من داودم فاميلي ام شاه بيتي يه! اين آقا گندهه ترابه و راننده ي مخصوص رئيس، اين قلدره به غير رئيس به هيشكي سواري نميده!

كوكب با نگاهي به تراب ميگه:

-          البته، غير از عمه ي آقا داود!

دوباره قهقهه آنها بلند مي شود

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...