برگ های پاییز - قسمت 14

-            باشه كوكب خانوم جون! باشه يكي طلبت!… آره تند تند ميگم چون تل كن! رئيس تموم شده الانه كه بياد بيرون … ما سه نفريم، قل بعديمون جوون تره …

درب دفتر باز شده و تازه وارد خودش را معرفي مي كند:

-            نفر سوم منم، محمود مير اسلامي

همه با هم مي گويند:

-            چه حلال زاده!

داود ادامه مي دهد:

-            بله ايشون دستيار رئيس اند و مامور ويژه!

در ميان خنده ها، رامين بيرون آمد:

-             اومدي محمود؟ (به هستي نگاه مي كند) خانم هستي معماري، پس شما منشي جديد هستيد (لبخند محبت آميزي مي زند) در مورد كارها از تجربه ي اين بچه ها استفاده كنيد، موفق باشيد. محمود بيا داخل.

با بسته شدن درب اطاق رئيس، هستي با آسودگي نفس كشيد. كوكب تند و تند بعضي از كارها را به او ياد داد و سريع به آبدارخانه برگشت. با دستور تلفني رئيس، داود براي كسب خبر در مورد شركت انگليسي (دان و دوريت) بيرون رفت و محمود هم پس از چند دقيقه از دفتر خارج شد. هستي، وسايل شخصي اش را در كشوها مي چيد كه به ياد قاب عكس مادرش افتاد:«واي!». تراب كه داشت ليست مخارج اش را مي نوشت، سر بلند كرد:

-              چيزي شده؟

-              نه آقا تراب، من … من قاب عكس مادرم را در روي ميزم جا گذاشتم. واي نكنه گم بشه؟

-              خب برو بيارش (قيافه ي ماتم زده ي دختر او را به خنده انداخت) نترس من جات واميستم، برو .. زود باش . اِ دِ برو ديگه!

هستي با ترديد، تشكر كرده و بيرون مي دود. بجاي آسانسور از راه پله استفاده كرده و با رسيدن به واحد قبلي، به فوريت قاب عكس را پيدا كرده و بدون پاسخ دادن به پرسش هاي همكاران سابق از آنجا خارج مي شود. از صداي خنده و متلك آنان، مكدر شده و با چشمان اشكبار دور مي شود. در راهرو شيدا را مي بيند و در آغوش او گريه مي كند. شيدا او را آرام مي كند:

-              دو بار با داخلي بهت زنگ زدم، گفتند نيستي، كجا بودي؟

-              شيدا جون، من از اون بخش منتقل شدم.

-              راستش (اشكهايش را پاك مي كند و مي خندد) باور نمي كني! من شدم منشي مخصوص رئيس!               

شيدا با خوشحالي او را مي بوسد:

-              تبريك ميگم دختر! پس از دست اين عبدالي بدجنس خلاص شدي.

محمود، آن دو را مي بيند، جلو رفته و سلام مي كند. هستي اورا به شيدا معرفي كرده و هر سه به سمت آسانسور مي روند. در حالت انتظار براي رسيدن آسانسور، شيدا مي گويد:

-             … اما من دچار مصيبت شدم! واي كه اصلا دوست ندارم با اين پسر كار كنم!، تازه اين كه عبدالي دائم توي اين بخشه

محمود و هستي از محل كار جديدش مي پرسند.

-           امور بين الملل، رئيس ام برادر خانم كماليه! آقاي عبدالي ميگه رئيس خودش منو انتخاب كرده و دستور انتقالم را خانم كمالي امضاء كردن.

آسانسور رسيده و سوار مي شوند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...