از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 3

کارمند جوانی که مسئول چیدن قفسه ها می باشد، در مورد محل قرار دادن باطری های قلمی، از او سوال می کند. ملیحه با لبخند جواب می دهد:

-            باز یادت رفت فاطی!، سبد کنار صندوق، جاش اونجاس

فاطمه عذرخواهی می کند. ملیحه بر می گردد.

 در حال عبور از میان قفسه ها، چشم اش به جعبه های برشتوک می افتد که بر عکس چیده شده اند. کودک را بر روی یک دست گرفته و با دست دیگر جعبه ها را درست می کند. سر و صدای نزدیک درب او را به عجله وا می دارد. سر کودک را بر روی شانه اش گذاشته و صورتش را به کله ی کم موی او می چسباند. خانم حیدری، در جلوی صندوق منتظر ایستاده است، کودک را به مادرش می سپارد.

زن می خواهد به اوچیزی بگوید که ملیحه با دیدن کارتن هایی که نزدیک درب ورود چیده شده، شتابان به آن سمت می رود. همزمان با رسیدن او، کارگری که کارتن ها را به داخل فروشگاه می آورد، یکی از کارتن ها را باز کرده و یک شانه ی تخم مرغ را بیرون می کشد. می خواهد از درب خارج شود که ملیحه را در مقابل خودش می بیند:

-            تخم مرغ ها را کجا میبری؟ بذار سر جاش!

-            میخوام بدمش به این کارگرای بغلی!

-            بذار سرجاش! اسمت چیه؟

-            اسم من ... خدادادِ!

لبخند مرد، او را عصبانی می کند، با نگاه آتشین سراپای کارگر را ورانداز می کند:

-            گفتم بذار سرجاش!

کارگر،عقب نشینی می کند و شانه ی تخم مرغ را داخل کارتن قرار می دهد. ملیحه، پس از شمارش، رسید تحویل تخم مرغ ها را امضا می کند:

-            چیه، به من زل زدی؟

کارگر می خندد:

-            هیچی خانوم، مثل اینه که تو خیابون شما (سار) زیاده! آخه یکیشون رو لباست کار خرابی کرده!

این را گفته و به سرعت از فروشگاه خارج می شود. ملیحه با نگاهش، از پشت شیشه او را تعقیب می کند. مرد، یک شانه ی تخم مرغ، از پشت وانت بیرون آورده و به طرف ساختمان نیمه ساز می رود. به شانه ی کثیف خود نگاه می کند، لکه ی سفید رنگی  را می بیند: «کار پری نازه!»

می خواهد برای تمیز کردن لباس اش برود که مردی را در حال سرقت از پشت وانت می بیند. خبری از خداداد نیست. دزد، با مهارت به زیر چادرِ وانت می خزد و در یک آن با یک کارتن تخم مرغ، بیرون می آید. ملیحه، به سرعت از فروشگاه خارج می شود.

فریاد: «اوهوی» او با پارس سگی همراه می شود. حیوان با حالت حمله ، روبروی دزد ظاهر شده و دندان های تیز خود را به نمایش می گذارد. مرد سارق، از ترس به پشت وانت می چسبد، کارتن را به زیر چادر برگردانده و قصد فرار دارد که با پارس سگ، دچار دستپاچگی شده و به داخل جوی آب می افتد. خداداد برگشته و متوجه ماجرا می شود. سگ را نوازش می کند. دزد نامراد، چهار دست و پا، از داخل جوی خیس و یخ زده پا به فرار می گذارد.

کارگر و سگ، هر دو سوار وانت می شوند. خداداد، در حالی که برای ملیحه دست تکان می دهد، به شانه ی او اشاره می کند. دختر، بار دیگر عصبانی می شود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...