ملکــه ایـــران از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 6

از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 6

روبروی فروشگاه، پیرزنی، ناسزا گویان، به اتفاق زن و مرد معترض دیگری، تخم مرغ ها را به ویترین فروشگاه می کوبیدند. اعتراض ملیحه، موجب شد که خودش مورد هجوم آنان قرار گیرد. خداداد که این عمل را حدس می زد، با چابکی، در مقابل دختر قرار گرفت و او را در پناه خودش قرار داد. بارانی از تخم مرغ بر آنان بارید.

با تمام شدن تخم مرغ ها، ملیحه، خود را از میان دست های خداداد بیرون کشید و او را به عقب هل داد:

-            از من فاصله بگیر، عوضی!          

خداداد که از واکنش دختر جا خورده بود، زیر نگاه پرسنل و مشتریانی که از داخل و خارج به ماجرا نگاه می کردند، به کناری رفت و ایستاد. این بار ملیحه با خشم، به مهاجمین! گفت:

-            اگه آتیش بازی تون تموم شده بفرمائید داخل و بجای تخم مرغ های شلیک کردتون، تخم مرغ های روز را تحویل بگیرید!

مهاجمین بی سلاح! با کمال رشادت! به اتفاق خانم دیگری که تخم مرغ ها را پس آورده بود، وارد فروشگاه شدند. با دستور ملیحه، رضا، تخم مرغ ها را به مهاجمین تحویل داد. پیرزن دست بردار نبود و مداوم پرخاش می کرد. خداداد، با سر و لباس کثیف، دخالت کرد. نایلکس تخم مرغ ها را از آخرین معترض که مودبانه ایستاده بود، گرفت:

-             اینها خرابه؟ خانم، چرا بیخودی تهمت می زنین! نگاه کنین..

زیر نگاه حیرت زده ی آنان، تخم مرغ ها را دانه دانه، شکست و خورد. ششمین تخم مرغ را هورت کشید و سپس چشم در چشم پیرزن دوخت:

-            مادر جون! تا حالا استامبولی یا ماکارونی کمرنگ درست نکردی؟ نشده که گوجه یا رب، کم داشته باشی و استامبولیت، قرمزِ قرمز، نشه؟ شایدم بچه هات گفتند: این غذا فاسده، خرابه، سمیه!

این را گفت و بدون آنکه منتظر جواب باشد، برای کمک به رضا بیرون رفت. کارگر جوان در حال شستشوی شیشه ی فروشگاه و پیاده رو بود. لاله، به پشت لباس و سر و گردنِ خداد، اشاره کرد:

-              اوه، سر تا پاش شده لجن! بیشتر تخم مرغا خورده تو سرش!

برخورد خوب ملیحه و صحبت های خداداد، مشتریان ناراضی را مجاب کرد. آنان بی سر وصدا و با نایلکس های تخم مرغ، از فروشگاه خارج شدند.

ملیحه، لباس اش را عوض کرده و برگشت، کنار قفسه ی روزنامه ها ایستاد و به بیرون نگاه کرد. کار رضا وخداداد، به اتمام رسیده بود. خداداد، شیلنگ را به طرف جوی خیابان کشید، لباس کارش را بیرون آورد و آن را پیچید و روی تنه ی درخت گذاشت، سپس با کمک رضا، مشغول شستن، سر و صورت اش گردید. ملیحه، غر زد:

-             عوضی! سرما می خوری!

مریم را صدا زد:

-            حوله ی بزرگ منو بیار

با آوردن حوله، از فروشگاه بیرون رفت و کنار پیاده رو منتظر ماند. خداداد، بی اعتنا به سردی هوا، در کنار جوی نشسته و با دقت، موهای اش را می شست:

-            بسه آقا رضا، دستت درد نکنه

و در حالی که سر به زیر، آب موهای اش را می گرفت، حوله را در مقابل چشمان اش دید، آن را گرفت و تشکر کرد. از بوی خوش حوله، سرحال آمد. سر بلند کرد اما کسی را ندید. رضا مشغول جمع کردن شیلنگ بود. نگاهش به ملیحه که در حال ورود به فروشگاه بود، افتاد. لبخندی زد و آهسته گفت:

-            عوضی!

خداداد، قبل از رفتن، برای جبران تخم مرغ های شکسته، ده کارتن دیگر، در خارج از فروشگاه به رضا تحویل داد و در حالی که حوله را بر روی شانه هایش انداخته بود، سوار وانت شد و رفت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...