ملکــه ایـــران از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 7

از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 7

عصر بود که خانم سجودی آمد. خبر خوش به دنیا آمدن نوه ی دختری، او را جوانتر کرده بود. دخترها به دورش حلقه زده و در مورد مادر و نوزاد می پرسیدند که پیک موتوری وارد فروشگاه شد. به سراغ خانم سجودی رفت:

-            چند تا بسته س، از مرغداری جوجو مرغِ کنده فرستادن! با این پاکت نامه، کرایه شم حساب شده!

بسته ها را روی ریل صندوق گذاشت و پاکت را به دست خانم سجودی داد.

مالک فروشگاه، پاکت را باز کرد و نامه را خواند. با مرور نامه، لبخند او به خنده ی بلندی تبدیل شد:

-           آفرین به آقا ناصر! (درب جعبه ی شیرینی را باز کرد) اینو از مرغداری فرستادند برای تولد نوه م! (جعبه ی شیرینی را به دست مریم داد) بقیه شم مال ملیحه س!

ملیحه، ناباورانه و با اصرار همکارانش، اولین جعبه را باز کرد، لاله برای دیدن داخل بسته، سرک کشید:

-             به به! چه حوله ی قشنگی!

حوله ی بزرگ و زیبایی بود که مرغوبیت آن را خانم سجودی و مشتری های فروشگاه تایید کردند.  محتوی جعبه ی دوم، همه را حیرت زده کرد، مانتو بلندی به رنگ کرم که مارک «نوشین» را بر خود داشت.

این بار، جیغ مریم حسادت اش را آشکار کرد:«مارکش که حرف نداره! خیلی گرونه!» ملیحه تصمیم داشت، هدایا را قبول نکند اما با توصیه ی خانم سجودی:

-             دختر جون، اینا نشونه ی قدردانیه، رد کردنش درست نیست. 

ملیحه به ناچار پذیرفت اما این پایان هدایا نبود، خانم سجودی با مرور مجدد نامه گفت:

-            برای همه ی شماهام، نفری دو شونه تخم مرغ دادند، دستشون درد نکنه

ساعتی بعد و پس از رفتن خانم سجودی، ملیحه، به فروشگاه پوشاکِ  دور میدان رفت. با کمی جستجو، شالی متناسب با مانتو، خرید و برگشت. ساعت 8شب، دوستان ملیحه«سودابه» و«مهری» سرزده به فروشگاه آمدند، کمی بعد، پسر بزرگ خانم سجودی و پرسنل نوبت دوم ، یکی یکی،  وارد شدند.                   

ملیحه در حالی که بسته های بزرگ هدیه ها را در دست داشت، خداحافظی کرده و به اتفاق دوستانش بیرون آمد. مهری در مورد بسته ها پرسید و ملیحه داستان را بازگو کرد. سودابه در حالی می خندید گفت:

-               آخ جون، حالا که کادو گرفتی، شام با توئه! اما نه، نه، شام مهری چرب تره!

-              چه خبره؟ مهری جون، نکنه خواستگاری سر گرفته، آره؟

-              آره، بالاخره پسر عمه م، بابامو راضی کرد! بابام گفته، تو عید بیان که خودم باشم.

-              مبارکه، پس امشب حتما باید شام بدی.

شوخی های مهری و سودابه تا نزدیک خانه ادامه داشت. تلفن همراه مهری زنگ زد:

-            وای، جواده!، سلام ... من نزدیک خونه م... با ملیحه و سودابه م (می خندد) این دو تا ازم شام میخوان... نمیشه! اِ، خب نمیشه دیگه... (دوباره می خندد) جدی میگی؟ خب از دوستام که رودروایستی ندارم (داد می زند) آی مردم، من پول ندارم شام بدم! (چند نفر از عابرین می ایستند و به آنها نگاه می کنند. سودابه، بازوی او را می تاباند: «آبرومونو بردی!») آی ی ی، خوبه؟ خب ندارم، حالا تو چی خریدی؟ ... جانمی! مرغ سوخاری، کشته شم!... خب دیدمت.

جواد از اتومبیل پیاده شد و سلام کرد. دخترها به او تبریک می گویند. مهری با خوشحالی گفت:

-               خوب شد که رسیدی، وگرنه این دو تا امشب منو بجای مرغ سوخاری می خوردند!

جواد، خندید:

-              گرفتن اجازه از بابات، از کنکور دکترا هم سخت تر بود!

سپس در مورد رفتن و برگشتن اش به زنجان و مذاکره با پدر مهری، می گوید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...