از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 9

-           بدو مادر، صداش کن، ساعت 11 شبه.

-           آننا، دوبار، صداش کردم، میگه شام نمی خوام!

میز شام چیده شده و همه، منتظر ناصر هستند. منیره خانم، با سختی پله ها را بالا می رود:

-            یا زهرا، آی، یا خدا، به حق رقیه ی حسین، به حق آقام علی...

وارد طبقه ی دوم می شود و به سمت اطاق دست راست می رود:

-            بالام، ناصیر، مادر... 

درب را باز کرده و وارد می شود. با شنیدن صدای مادر، ناصر از جا بر می خیزد:

-            مادر، به سحر گفتم (حوله را گوشه ی تخت می گذارد) که میل ندارم

-            میل ندارم، یعنی چه؟ همه منتظرند؛ بیا، بشین، نخور!

ناصر که می داند چاره ای ندارد، زودتر پائین می رود. مادر با لبخند، حوله را بر می دارد، بو می کند و سر تکان می دهد:

-            آی ددم! این حوله ی دخترانه س! دست ناصیر چه می کنه؟

حوله را سر جایش گذاشته و به آشپزخانه می رود. سحر و فرشته، دیس غذا را آماده می کنند. مادر، می نشیند. ناصر با دست و صورت خیس وارد شده و سلام می کند، خواهرش حوله ی دست را به او می دهد:

-            داداش، مگه بیرون چیزی خوردی؟

-            نه، چطور مگه؟

منیره خانم، با گفتن:

-            اینها نمی تونن، باید خودم بلند شم

می خواهد برخیزد که فرشته، با اصرار او را می نشاند:

-            آنا شما زحمت نکشید، الان همه چی رو میارم.

دیس جداگانه ای را پر از سیب زمینی سرخ شده می کند:

-           اینم مال داداش ناصر!

 مادر، حرکات فرزندش را زیر نظر دارد و گاه بگاه لبخند می زند. شام در سکوت صرف می شود. در پایان غذا، فرشته می خواهد در شستن ظرف ها به سحر کمک کند اما مادر نمی گذارد:

-           نه گُلوم، دیر شده، مسعود، دیر میاد و صبح هم اداره دارد، شما زود برو خانه

با رفتن فرشته، ناصر «شب بخیر»ی گفته و به طبقه ی بالا می رود.

مادر با نگاهش او را دنبال می کند:

-          سحر، بیا اینجا بشین (سحر مقابل مادر می نشیند) گوش کن، خوب گوش کن، فکر کنم، داداش شوما عاشق شده! (فریاد شادی سحر، با تشر مادر، در گلو خفه می شود) ها، چی یه، می خوای جار بزنی؟ خودیش که نگفته، من فهمیدم. حواست جمع باشه. باید دختره را پیدا کنی! هیچ کسی، نفهمد!   

مادر و دختر تا دیر وقت مشغول رایزنی بودند. 

***

سر میز صبحانه، گودی زیر چشم پسر، مادر را نگران ساخت. ناصر، بی اشتها بود، چند لقمه خورد و به بهانه ی رفتن به مرغداری، از خانه بیرون رفت. هنوز صدای موتور اتومبیل اش به گوش می رسید که سحر، حوله در دست پایین دوید:

-              آنا، آنا، آره! این حوله ی زنونه س!

مادر که از پشت پنجره، رفتن پسرش را می دید: «هیس» بلندی کشید و گفت:

-             ناصیرم، عاشق شده، ای وای، ای وای!

مادر و دختر، با دقت مشغول بررسی حوله شدند.

ناصر، از خانه که بیرون زد، خیال رفتن به مرغداری را نداشت. به سمت فروشگاه «دکان آقا» رفت. نزدیک آن جا توقف کرد، داخل اتومبیل نشست و به درب فروشگاه خیره ماند، تا ساعت 9 صبح انتظار کشید. وانت های پخش مواد غذایی در جلوی فروشگاه ایستاده بودند، اما دریافت کننده بار، خانم ساجدی بود. کمی از 9 گذشته بود که قنبر به تلفن همراه اش زنگ زد:

-             سلام آقا، بار رسیده، پودر ماهی و کنجاله س، ما برای کرایه پول نداریم

«باشه، آمدم» ی گفت و به طرف مرغداری حرکت کرد.

ردیف کامیون ها را از دور دید، سرعت گرفت و با شتاب وارد مرغداری شد. کرایه ی راننده ها را بر خلاف همیشه، بدون بحث و جدل پرداخت کرد و بدون گوش دادن به گزارش دیروز قنبر و شاه احمد، به داخل سالن شماره ده رفت. زمان های طولانیِ ماندن او در هر سالن، توجه کارگران را جلب کرد. حدس های کارگران با شاه احمد و قنبر در میان گذاشته شد.

قنبر نگران تر از همه بود، با مشورت شاه احمد، به دنبال ناصر رفت و او را در سالن شماره ی 6 پیدا کرد. مرد مرغدار، در وسط سالن و در کنار بخاری نفتی، بر روی بلوک سیمانی نشسته بود. بی خبر از همه جا، در خود فرو رفته و توجهی به جوجه های تخمگذار که در اطراف ش مشغول دان خوردن بودند، ندارد.

قنبر وارد سالن شد و درب را بست.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...