از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 10

جوجه ها با دیدن فردی غریبه، به هر سو فرار کردند. گرد و غبار ناشی از دویدن جوجه ها، ناصر را به خود آورد. از جا بلند شد و قنبر را دید، با اشاره، مرد نگهبان را به بیرون از سالن، فرستاد. هراس جوجه ها به آرامش تبدیل شد. ناصر برای ماکیان، غریبه محسوب نمی شد. دور او می گشتند و دان و آب می خوردند. ناصر مثل قدیمی را به خاطر آورد:

-         جوجه ها با دیدن صاحب شان بهتر دان می خورند!

از سالن بیرون می آید و به سمت دفتر می رود، طاقت نگاه های سر کارگر و نگهبان را ندارد. راهش را کج می کند و به سمت ماشین اش می رود. قنبر برای باز کردن درب اصلی می دود. ناصر قبل از خروج، ترمز می کند:

-          شاه احمد، قنبر، بیاین اینجا.

هر دو به طرف اتومبیل می دوند. ناصر در مورد ساخت دان جدید به شاه احمد سفارش می کند و به قنبر هم تذکر می دهد:

-           آقا قنبر، هیچ ماشینی حق ورود ندارد، حتی ماشین دکتر! ... فهمیدی؟

قصد حرکت دارد اما چیزی به یادش می آید. به قنبر نگاه می کند و می گوید:

-          شاه احمد، مجردها رو از اطاق های پایین، بفرست بالا. غیر از خونواده ی خودت کسی پایین نباشه! دو تا اطاق که خالی شد، بده به قنبر وگل صنم! (چوبدستی از دست قنبر به زمین می افتد. با دهان باز به اربابش نگاه می کند. ناصر لبخند کم رمقی می زند) چته شاه داماد؟ برین با هم زندگی کنین! همه ی مخارجش با من! مبارک باشه!

ناصر از اتومبیل پیاده شده و با نگهبان تنومند دست می دهد. قنبر سعی دارد، دست او را ببوسد اما ناصر او را در آغوش می گیرد و تبریک می گوید:

-           دیگه، پنهان کاری نکنی قنبر!

قنبر از خوشحالی، رو به اطاق ها، فریاد می زند:

-           گل صنم! آهای، گل صنم!    

صدای او کارگران را از سالن ها بیرون کشیده و زن و بچه های شاه احمد، نیز سراسیمه از بیرون می دوند.

-           بیا بیرون گل صنم، ارباب قبول کرد! بیا دیگه!

ناصر، مقداری پول برای مراسم ازدواج در اختیار شاه احمد گذاشت و در حالی که به رقص با چوب قنبر می خندید از مرغداری خارج شد. 

***

برگشت نا به هنگام ناصر و پناه بردن اش به اطاق خواب، منیره خانم را ناراحت و پریشان کرد. چهره ی دردمند پسرش، با آن سرخوشی و سرسختی همیشگی فرق بسیار داشت. با دیدن چشمان غمگین و شنیدن صدای آهسته ی ناصر،  آرزومند گفتگوی با او بود. با خود حرف می زد:

-            جان مادر، ناصیرم، بگو مادر! من که سنگ صبورت ام، چرا از من روپنهان می کنی؟ چرا درد دل ات را برام نمی گی؟ بگو اون دختر کیه؟ ...

 درد پای اش شدت گرفته بود، بر روی صندلی آشپزخانه نشست و آه کشید. می دانست که سردرد وخوابِ ناصر بهانه است. به یاد شوهرش افتاد:

-           کاشکی پسرمون مثل تو نباشه! یادته، جرات نمی کردی پا پیش بذاری، آخرشم خودم اومدم سر راهت! (با یادآوری گذشته، لبخند می زند) جلوت وایستادم و گفتم اگه نمی خوای بیای خواستگاری، میرم زنِ یکی دیگه میشم! ....اومدی، زودم اومدی! شب نشده خاله ات را فرستادی! ...

نگاه اش به سحر افتاد. دختر جوان در چهار چوب درب آشپزخانه ایستاده و با حیرت به حرف های مادرش که خطاب به خودش بود، گوش می کرد. حاج خانم، لبخند دختر کوچکش را دید:

-           یاد باباتون افتادم، اونم مثل داداشت، تودار بود و کم حرف. دو سال آزگار می اومد دم کوچه! همه ی اهل محل می دونستن اما مرد گنده! جرات نمی کرد که جلو بیاد. خدا کنه که ناصر تو حرف زدن به بابات نرفته باشه! اون برای گفتن یه حرف، دو سال طولش داد! (سحر، آهسته آهسته جلو آمد و روبروی مادر نشست) بابای بیچارتم تقصیری نداشت، آخه، همشهری که نبودیم، اون خدا بیامرز، از نقده اومده بود سراب، پیش خاله اش. یتیم بود و فقط یه خاله ی پیر داشت. خدا بیامرزدشون (صلوات فرستاد و دستی به موهایش کشید) ناصر هنوز خوابه؟

قبل از آن که سحر جواب بدهد، صدای ناصر را از داخل راهرو شنید:

-             نه حاج خانم، بیدارم! سلام، دارم میرم بیرون، خداحافظ

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...