از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 13

ناصر، خوشحال و شاد از رجب تشکر کرد و از او دور شد. به یاد مرغداری افتاد. با تلفن همراهش تماس گرفت:

-      سلام، قنبر، من دارم میرم سفر، چهار چشمی حواست به مرغداری باشه. فردا حاج خانم میاد مرغداری تا برای عروست، وسایل بیاره... انشاالله وقتی برگشتم می فرستمتون برین مشهد.... شب ها که می خوای بخوابی حتما دو تا از بچه ها را بذار نگهبان. یکی درب جلو و یکی دیوار پشت. ... قنبر، برای یک لحظه هم از مرغداری نری بیرون ها!... عروسی ات هم مبارک، خداحافظ.

 تماس بعدی با منزل بود، گوشی را سحر برداشت:

-       سلام خواهر، مادر دم دسته! آره، گوشی را بهش بده.... سلام حاج خانم... من تو ترمینالم، دارم میرم سفر... واسه خرید دون، یه دفه پیش اومد...زنگ بزنید مسعود بیاد ماشینو ببره، بهش بگین تا من برگردم، بیان پیش شما... نه حاج خانم، معلوم نیست چند روزس، مسعود، هر روز بره مرغداری واسه سرکشی... راستی واسه قنبر و زنش، تدارک دیدین؟ ... دست شما درد نکنه.... فردا حتما دسته جمعی برین مرغداری... حاج خانم ... برام دعا کن... خداحافظ.

گرسنه اش شده بود، از دکه ی داخل محوطه ساندویچی خرید و با اشتها خورد. به ساعت اش نگاه کرد، هنوز ربع ساعتی وقت داشت. دوباره با مرغداری تماس گرفت و با قنبر و شاه احمد صحبت کرد. چند دقیقه ای به ساعت 9 مانده بود که با مشاهده ی مرد آبله روی دفتر اتوبوس رانی، در کنار درب دوم اتوبوس ایستاد. آقای «نَ داریم»! لیست در دست به داخل اتوبوس رفت و کارِ کنترل مسافرین را سرسری و در چند ثانیه انجام داد. پیاده شد و لیست را به رجب سپرد و رفت.

انتظار ناصر طولی نکشید. درب دوم باز شد و او با چابکی بالا پرید. سفارش های رجب را به یاد داشت، به پله های زیرین رفته و در محل استراحت رانندگان، نشست. اتوبوس به راه افتاد. ناصر، در تنهایی، به کارهای امروز خودش فکر می کرد. روز عذاب آوری را گذرانده بود، ترس رفتن و ندیدن ملیحه، او را به اینجا کشانده بود. به یاد صحبت های حاج خانم افتاد:

-      خدا کنه که ناصر، تو حرف زدن به بابات نرفته باشه! اون برای گفتن یه حرف، دو سال طولش داد

خندید و با خود گفت:

-      نه آنا، تو این یکی به تو رفتم!

غرق در افکار سه روز گذشته بود که صدای رجب را شنید:

-       بیا بالا، آق ناصر!

از جایگاه بیرون آمد و به رجب و مرد همراهش سلام کرد.

-      آق ناصر، برو جلو پیش بهمن خان بشین، من و عزت ترمو، خراب خوابیم!

اتوبوس، نیمه تاریک و در زیر نور کم سوی چراغ های کوچک، اکثر مسافرین در خواب بودند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...