از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 14

ناصر، با تانی از میان صندلی ها گذشت و با دقت به مسافرین نگاه کرد. در حال عبور از ردیف دوم بود که او را دید، دختر در کنار پیرزنی نشسته و به خواب رفته بود. ناخودآگاه ایستاد و به چهره ی وی خیره ماند. یارای رفتن نداشت. صورت سبزه و نمکین دختر، هاله ای از زیبایی و معصومیت را در خود داشت. با احساس، تکان خوردن پلک چشمان ملیحه، سریع دور شد.

-      بفرما داداش گلم.

 این را بهمن گفت و پاکت تخمه ی آفتابگردان را به سوی او گرفت. ناصر نشست و بهمن سر صحبت را باز کرد. راننده ی طاس، خوش صحبت بود و بر خلاف همکارانش اهل دود نبود! وسعت اطلاعات او، ناصر را بهت زده کرد. از تاریخ و از جغرافیای شهرها و کشورها می گفت و با ادبیات و شعرای قدیم و جدید آشنایی داشت.  بهمن به روال داستان های رادیو، یک سره سخن می گفت و ناصر، شنونده ی خوبی بود.

 ***

شب از نیمه گذشته بود و اتوبوس ولو با سرعت به سمت شرق می رفت. ساعتی پیش شهر سمنان را پشت سر گذاشته بودند و با عبور از پلیس راه، بحثِ داستان نویسان ایرانی، دستمایه ی سخنرانی بهمن، قرار گرفته بود. راننده ی عالم، چای را نوشید و ادامه داد:

-       برای خوندن کلیدر، یک هفته تموم، کار و زندگی رو تعطیل کردم. نشستم تو خونه و یکسره خوندم. چایی و نون و آب، شده بود غذام! بعد از اون، عاشق محمود دولت آبادی شدم. البته، قبلشم، عاشق جمال میر صادقی بودم (خندید) درازنای شب اش، حرف نداشت. دلم می خواست بر...

فریاد درد آلود یکی از مسافرین، سخن او را قطع کرد. رو به ناصر گفت:

-      رجب خوابه، بپر ببین چی شده، ...بدو داداش گلم                    

ناصر، در ابتدای جایگاه مسافرین ایستاد. برخی از مسافرین بیدار شده و در جستجوی عامل ناله بودند. صندلی ملیحه خالی بود. ناصر با شتاب به سمت انتهای اتوبوس رفت. دو ردیف پس از درب دوم، تجمعی از چند زن دیده می شد. مشاهده ی خطوط سفیدِ مانتوی سیاهِ ملیحه، خیال او را آسوده کرد. رجب هم بیدار شده بود. صدای ناله از دختر جوانی بود که به همراه پدر پیرش مسافرت می کرد. زن درشت اندامی به همراه ملیحه در حال کمک به بیمار بودند.

ملیحه، سر بلند کرد و ناصر را دید، با اندکی مکث گفت:

-      لطفا، ماشین را نگه دارید.

 رجب زودتر از او، با گام های بلند به جلو رفت. چند ثانیه بعد، اتوبوس در شانه ی خاکی جاده ایستاد. همه ی مسافرین بیدار شده بودند.

با فریاد زنِ قوی هیکل، درب عقب باز شد. آن دو سعی داشتند، دختر بیمار را بلند کرده و از اتوبوس خارج نمایند اما موفق نشدند. ناصر، جلو رفت و بیمار را که از شدت درد در پیچ و تاب بود، با زحمت، از کف اتوبوس جدا نمود. حفظ تعادلِ این گروه سه نفره که دختر را در میان گرفته بودند، مشکل بود. با گام های آهسته به جلوی درب رسیدند.

برای خروج از اتوبوس و در آخرین گام، ناصر در جلو قرار گرفت. ناگهان حال بیمار به هم خورد و بالا آورد. تمام محتویات معده ی دختر بر روی ناصر پاشید. چهره ی مردانه ی او، کمی در هم رفت اما دختر بیمار را رها نکرد.

در حاشیه ی جاده، ناصر، بیمار را به زنان واگذار کرد و به خاطر بوی بد و مشمئز کننده ی قی، از آنان فاصله گرفت. دختر بیمار با استنشاق هوای تازه و شستن صورت، به خود آمد. بهمن و رجب به همراه چند تن دیگر پیاده شدند. پدر پیر دختر، شرمسار و ناراحت مدام از همه، عذر خواهی می کرد:

-      شرمندم، ببخشید، دخترم مریضه.

 رجب، پله ی اتوبوس را می شست و غرغر می کرد. بهمن با دیدن پیراهن کثیف ناصر، قهقهه را سر داد. حرف آهسته ی ناصر،  خنده ی بهمن را شدیدتر کرد:

-         چی؟ پیرهن نداری؟... ها ها ها، ... بردن مردِ لختم که جرمه... هاهاها...(رو به رجب داد زد) پیرهنی، زیرپوش اضافه ای نداری؟(رجب که متوجه ماجرا شده بود، با خنده گفت: نه بهمن خان) اینم که نداره.... مسافرام که بیشترشون زنن! حالا چیکار کنیم؟

دختر بیمار و سایرین سوار شدند. ملیحه رجب را صدا زد:

-      آقا ممکنه صندوق را باز کنین، من باید از داخل ساکم چیزی را بر دارم.

رجب می خواست غر بزند که صدای ناصر را از پشت اتوبوس شنید:

-      آقا رجب، هر چی خانوم میگه، انجام بده!

 شاگرد اتوبوس، به ناچار و با قیافه ی ناراضی، درب صندوق را باز کرد و با بیرون کشیدن ساک، آن را در اختیار دختر قرار داد. سر و صدای بهمن، از پشت اتوبوس به گوش می رسید:

-      در بیار اون پیراهن بو گندو را! عق، ع ع عق!... بندازش اونور، بندازش، بندازش.... ها (صدای خنده و شالاپ شالاپ آب به گوش می رسد) اینـــه، حالا خوب سر و کله ت رو بشور!...الانه که قندیل ببندی!... رکابیتم در بیار!... مرد خجالتی! بیا این لنگو بگیر بپیچ به خودت... ها ماشاللا.

ملیحه، شی مورد نظرش را یافته و درب ساک را بست. بسته ای را که در دست داشت به طرف رجب گرفت:

-      اینو بدین به آقا خداداد! (رجب هاج و واج به نایلون نگاه می کرد که ملیحه به پشت اتوبوس اشاره کرد) برین دیگه، زود باشین، اون، تو این سوز کویر، سرما می خوره! ... راستی، یادتم نره درِ صندوق را ببندی!   

رجب به سراغ بهمن و ناصر رفت و ملیحه وارد اتوبوس شد. چند دقیقه بعد، راننده و شاگردش از درب جلو سوار شدند و اتوبوس به راه افتاد. ملیحه داشت به جایگاه راننده نگاه می کرد که صدای آرامی را از پشت سر شنید: «متشکرم» سر برگرداند، ناصر را دید. پیراهن سرمه ای، قالب تن او بود. ملیحه لبخند زد و ناصر، در حال عبور، بار دیگر تشکر کرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...