از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 15

موزیک ملایمی در حال پخش بود و مسافرین خسته، بار دیگر به خواب رفته بودند. در جایگاه راننده، داستان سرایی بهمن ادامه داشت:

-      ... خاطرِ دختر حاجی رو خیلی می خواستم اما می ترسیدم برم جلو. هی دس دست می کردم. امروز می شد فردا و من جرات نداشتم. بیچاره ننم بو برده بود اما دختره را نمیشناخت. ای وای از این دل! (صدای اش رنگ غم گرفت) یه روز به خودم اومدم که روز عقد کنون زری بود (برای دقایقی بهمن سکوت کرد)... آره، تا به خودم بیام، زری شده بود عروسِ یکی دیگه و منم آواره شدم. دیگه نتونستم تو بروجرد بمونم. دست ننمو گرفتم و اومدیم تهرون! بیچاره پیرزن، پا سوز من شد... حالام به عشق ننمه که میرم تهرون... ای وای از این دل!... (با انگشت شصت، اشک چشم اش را پاک کرد) ... یه چایی مهمونمون می کنی داداش گلم!

شنیدن سرگذشت غم انگیز بهمن، فضا را سنگین کرده بود. ناصر، فلاسک چای را برداشت و لیوان بزرگ راننده را نیمه پر کرد. بهمن، دوباره حالت شاد خود را به دست آورد:

-      خب، داداش گلم! درسو یاد گرفتی(نگاهی زودگذر به ناصر انداخت) نه بابا! تو تو درس تئوری هیچی نمیشی! پس پاشو! پاشو برو سر درس عملی(لبخندی زد) عاشقِ بی دست و پا، پاشو! ... یه لیوان از این چایی را ببر واسه اون مسبب آوارگیت!

 ناصر مردد بود اما با تذکر بهمن، سینی به دست، به راه افتاد.

با نزدیک شدن ناصر، ملیحه چشمانش را گشود، لبخندی زد و راست نشست. ناصر چای را تعارف کرد و کنار او ایستاد. شروع صحبت با ملیحه بود، لیوان چای را برداشت و با لحن شوخی گفت:

-      ممنونم آقای خدادادِ ناصر!

ناصر خندید:

-      خداداد نه! ناصر.

و به صندلی کناری تکیه داد.

-      چرا دروغ گفتی؟ (این را ملیحه پرسید و ناصر به سوی او خم شد)

-      نمی دونم که چی شد! یهو اسم خداداد به زبونم اومد

-      برای کار دارین میرین زابل؟

-      نه! (نگاه دختر به او دوخته شد) اومدم تو ترمینال و دیدم این اتوبوس داره راه می افته، منم سوارش شدم.

-      شما، همیشه اینجوری میرین سفر؟

-      اینجوری که نه! یه دفعه شد. شما، برای چی دارین میرین زابل؟

-      من دارم برمی گردم خونه. زابل، زادگاهمه، دارم میرم پیش پدر بزرگ و مادر بزرگ، پدر، مادر، خانوادم.

-      مثل اینکه به اونا دلبستگی شدیدی دارین.

-      شما ندارین؟

-      چرا، چرا... منم دلبسته ام اما... شما زابل می مونین؟

-      تا خدا چی بخواد.....

گفتگوی آن دو، مسافر کناری را بیدار کرده بود، زن خواب زده، اعتراض کنان گفت:

-      نمیشه بقیه ش بمونه برای فردا!؟

ملیحه با اشاره ی دست، او را تشویق به رفتن کرد و ناصر ناچار شد برود. به نزد بهمن برگشت:

-      ها، داداش گلم، حالا شدی یه دسته گل! لب خندون و چشمای براق! داد می زنه که کام خوشی!

 ناصر با چهره ی خندان نشست و برای اولین بار، در حرف زدن گوی سبقت را از بهمن ربود. گفتگوی آن ها این بار به صورت بحثی دو طرفه و در زمینه های مختلف تا ساعت 5.5 صبح ادامه داشت. بهمن با نگاهی به ساعت اتوبوس صحبت در زمینه ی کشاورزی را قطع کرد:

-      نزدیک اذونه، بریم واسه نماز و نیایش که من عاشقشم!

ناصر در حالی که به پیراهن اش دست می کشید، چیزی به یادش آمد:

-      آقا بهمن، میشه یه جایی وایسین که بانک و خودپردازم داشته باشه؟

 بهمن در جواب «اِی به چشم» ی گفته و با سرعت گرفتن اتوبوس ادامه داد:

-      اول نماز، برای صبحونه، میریم تو شهر... ای نام تو بهترین سر آغاز، بی نام تو نامه کی کنم باز......

دقایقی بعد، اتوبوس در جلوی مسجد بین راهی ایستاد.  صدای گرم بهمن مسافرین را دعوت به پیاده شدن و انجام فریضه ی نماز صبح نمود. رجب و عزت که بیدار شده بودند به همراه آن ها به سوی نمازخانه رفتند. ناصر که نیم نگاهی در پی ملیحه داشت، دید که او پیرزن کناری اش را همراهی می کند.

پس از خواندن نماز، ناصر برای یافتن دستگاه خودپرداز بیرون رفت اما جستجوی او بی نتیجه بود. مسافرین سوار شده و بهمن و رجب در انتظار رسیدن او، ایستاده بودند. بهمن با دیدن قیافه ی ناصر گفت:

-        می دونم، دستگاه رو پیدا نکردی؟ بیا بریم ... برا صبحونه یه جا وامیستم که بانک باشه.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...