از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 16

اتوبوس به راه افتاد و رجب که با قد بلندش، قوز کرده، در کنار صندلی ناصر ایستاده بود، با اجازه ی بهمن، به نزد عزت رفت. طلوع سپیده ی صبحگاهی آغاز شده بود و بر خلاف ساعت های گذشته، بهمن ساکت و در خود فرو رفته، رانندگی می کرد. ناصر نیز محو تماشای انوار طلایی خورشید بود. به شهر «بردسکن» رسیدند. بهمن کم کم خلق و خوی شادش را به دست می آورد:

-      اینم بردسکن ! شهر عاشقان بی اسکن!

وارد شهر شده و پس از طی مسافتی چند کیلومتری در مقابل رستوران کوچکی، در حاشیه ی خیابان توقف کرد.

عزت و رجب زودتر از بقیه پیاده شده و با شتاب به داخل رستوران رفتند. ناصر که هم پای بهمن بود، ملیحه را دید. می خواست وارد رستوران شود که به یاد توصیه ی رجب در مورد فلاسک چای افتاد:

-      آقا بهمن، من میرم فلاسک را بیارم

 به سمت اتوبوس دوید. فلاسک چای را برداشت و در حال خروج بود که صدای گفتگویی را شنید. برگشت و به جایگاه مسافرین رفت. صدای گریه ی دخترانه ای به گوشش خورد. جلوتر رفت. نگاهش به دختر بیمار و پدر پیرش افتاد:

-      پدر جان، وقت صبحونه اس، چرا پیاده نشدین؟

گریه ی دختر، شدت گرفت و پیرمرد بدون سر بلند کردن به تندی پاسخ داد:

-      مِشمَ صُبُنَ نْمِخَرِه.شْمَ بْرَاِ.نُوشِ جُ (ما صبحانه نمی خوریم، شما برین، نوش جانتان!)

آخرین کلمات او با گریه و کلمات شکسته ی دختر همراه بود:

-       مِه گُشنیو (گرسن ن نم، گرس ن ن م)

ضجه ی پیرمرد، ناصر را هراسان کرد. با صدای بغض آلودی گفت:

-      پدر جان، من آشنای شمام! (رو به دختر کرد) الان برات صبحانه میارم، گریه نکن!

از اتوبوس بیرون دوید و با سرعت وارد رستوران شد. به سمت آشپزخانه رفت و از همه چیز سفارش داد. آماده شدن خواسته های او زمان می برد، معطل نشد، در حالی که سینی بزرگی را بر می داشت، خطاب به کارگر رستوران گفت:

-      اول پنیر و کره و مربا و تخم مرغ را می برم. بذارین تو این سینی بزرگه. دوباره میام برا املت و نیمرو

 ملیحه، نگاهش به او بود. ناصر، سینی در دست و با عجله در حال بیرون رفتن بود که رجب صدایش زد:

-      آق ناصر، کجا؟

-      الان میام (سینی را به سختی از درب بیرون می برد) الان میام.

ملیحه به آرامی برخاست و به دنبال ناصر، خارج شد. ورود او را به اتوبوس دید، به آن سمت می رفت که دوباره ناصر از اتوبوس بیرون پرید. دیدن یکباره ی ملیحه و شتاب بیش از حد، موجب زمین خوردن اش گردید. ملیحه با نگرانی به کمک اش رفت، بازوی او را گرفت و جیغی کشید:« وای ناصر!»

ناصر، لبخند زنان برخاست:

-      چیزی نشده، نگران نباش!

 آن گاه در چند جمله وضعیت دختر بیمار و پدرش را بازگو کرد:

-      .... میشه بری پیش اونا تا من بیام؟

 سر تکان دادن او را دید و با خوشحالی به طرف رستوران رفت. با ورود ملیحه به اتوبوس، پیر مردِ مغرور دست از غذا خوردن برداشت اما دخترش که ملیحه را شناخته بود، با خنده به خوردن ادامه داد. ناصر با سینی دوم برگشت. پیرمرد هم چنان از خوردن خودداری می کرد، که ملیحه گفت:

-      باشه بابا، شما نخور! اما آقا ناصرم، تا شما نخوری، لب به غذا نمی زنه. منم که خیلی گرسنم ... اصلا ولش کن، ما دو تا هم گرسنه می مونیم!

با این سخنان، پیرمرد جلو آمد و به آنان ملحق شد. پرسش های مکرر ملیحه، در زمان صرف صبحانه، دختر جوان را به حرف آورد:

-      مه زینبو ، ایه بپور مه ، علی محمد خان! ....دارو میرا ده خِ مون، ما مال اکبر آباده. (من زینب ام، این هم پدر بزرگم علی محمد خان است. ما داریم میریم دهات. ما اهل اکبر آبادیم)

پیرمرد هم کم کم شروع به صحبت کرد:

-       زینب نواسه مه، فصل یه بار میرا بیمارستان تهران، دکترا میگه خوب میشو اما طول کشه. خدا رحیمه. گوچه همیو سیزده سالنه و هیکلیو نگا مکنه، گوچیه! (زینب نوه ی منه، مریضه، فصلی یه بار میریم بیمارستان تهران. دکترا میگن خوب میشه اما طول می کشه.... خدا رحیمه (صدای اش رنگ گریه می گیرد) بچه م همش سیزده سالشه! ... به هیکلش نگاه نکنین، بچه س!)

لهجه ی زابلی ملیحه، فضای غم انگیز را تغییر داد:

-      علی محمد خان، بپور مه  میشناسین؟، پرویز خان! پرویز خانِ نادری (پدر بزرگ من را می شناسی؟)

-      تو؟ تو کنجه (دختر) پرویزی؟

تا برگشت مسافرین، گفتگوهای بین ملیحه و زینب و علی محمد خان به زبان زابلی ادامه داشت و در این میان، ناصر، با آسودگی خیال، محو تماشای ملیحه و طرز بیان او شده بود. با سوار شدن تعدادی از مسافرین، ملیحه، به سرعت باقیمانده غذاها را در نایلکسی ریخته و به دست زینب داد. ناصر هم ظرف ها و سینی را برداشته و به طرف رستوران رفت.

دقایقی که گذشت، رجب کار کنترل مسافرین را انجام داده و از میانه ی اتوبوس داد زد:

-       تکمیله!

عزت به جای بهمن رانندگی را به عهده گرفته بود، گاز و ترمز اتوبوس را آزمایش می کرد که فریاد ملیحه را شنید:

-      صبر کنید آقا، یک نفر هنوز نیومده!

 رجب که به سمت جایگاه راننده می رفت، با خنده گفت:

-       چشم خانوم، ما خودمون چشم انتظار شازده ایم!

 تاخیر طولانی ناصر، نگرانی ملیحه را در پی داشت اما پس از ده دقیقه انتظار، ناصر، دوان دوان بازگشت. با رسیدن او اتوبوس به راه افتاد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...