از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 17

«فقط به خاطر تو» از آلبوم هنگامه، در حال پخش بود و عزت برای جبران تاخیر به سرعت رانندگی می کرد.  علیرغم اصرار بهمن، ناصر، حاضر به استراحت نشده و کماکان در صندلی کناری راننده نشسته بود. عزت، بر خلاف بهمن، در سکوت و با آرامش، رانندگی می کرد و چشم به جاده داشت. ناصر نیز گرفتار افکار بود:

-      شهر غریب، بدون پول و مفلس! ... یا خدا!

 دست هایش در هم گره شد:« فکر کنم فقط ده بیست تومنی برام مونده... بانک لعنتی (تلفن همراه اش را بیرون آورد) اینم که شارژش تموم شده... یا خدا!»

در جایگاه خواب، رجب داشت به حرف های بهمن گوش می داد:

-      ... فهمیدی رجب؟ بی سر و صدا این کارو بکن، اگه خوب کار کنی یه شیتیل مَشت  پیش من داری، برو دیگه!

 وعده ی بهمن، شاگرد درازش را سر ذوق آورد. به میان مسافرین آمد و با دو بار رفت و برگشتِ بین صندلی ها، نقشه اش را آماده کرد. ناصر، همچنان در ماتم بی پولی بود که رجب را بالای سر خود دید:

-      آق ناصر، بی زحمت جاتو بده به این سرباز!

 او بلند شد و سرباز جوان نشست. از پله ها که بالا آمدند، نگاه اش به ملیحه افتاد، صندلی کناری دختر خالی بود. رجب، پشت به مسافرین و رو به او ایستاد، با چشم و ابرو اشاراتی کرد و آهسته سر در گوش او نهاد:

-      آق ناصر، بیست بیا بالا که نمره ی رجب تاچر بیسته! و دست خوش داره!

 ناصر که  منظور او را متوجه نشده بود، آخرین موجودی جیب اش را در میان دست های شاگرد راننده ی زرنگ گذاشت. رجب با گرفتن پول، لبخندی زد و در حالی که دو قدم عقب می رفت به صندلی کنار ملیحه اشاره کرد:

-      بفرما آق ناصر! بشین اینجا.

ناصر که تازه موضوع را دریافته بود، با دور شدن رجب، همچنان سراپا ایستاده بود. ملیحه که تردید او را دید، صاف نشست:«بفرمائید آقا!» ناصر «ببخشید»ی گفت و با احتیاط نشست. هر دوی آن ها از نگاه کردن به یکدیگر اجتناب می کردند. لحظاتی در سکوت گذشت تا ملیحه به سمت او نگاه کرد:

-      چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟

-      نه، چرا، راستش ... خودپرداز بانک، کارتم را خورد!(دستی به پیشانی اش کشید) بدشانسی، شارژ باطری موبایلم ام تموم شده. (با افسوس سر تکان داد) آقا بهمنم خوابه وگرنه از کارت وموبایل اش استفاده می کردم. نمی دونم... شهر!

ملیحه درب کیف دستی اش را باز کرد:«من می تونم مقداری پول...»

-      نه، نه، نه! فقط... فقط اگه اجازه بدین بتونم از تلفنتون استفاده کنم، ممنون میشم.

ملیحه، بدون مکث تلفن همراه اش را به سمت او گرفت:

-      بفرمائید

ناصر، با خوشحالی تشکر کرد و به سرعت شماره گرفت:

-      سلام خواهر، خوبی؟ مادر خوبه؟... ببخشید که بیدارت کردم... سحر جان یه لحظه گوشی (ملیحه کارت بانکی اش را به او داد و ناصر با حق شناسی به او نگاه کرد) سحر، خوشگلم! یه زحمتی برات دارم. من کارت بانکم را دستگاه خورده، میشه بری سر کوچه و از کارت خودت برام به این شماره پول بفرستی؟... یادداشت کن (شماره کارت را برای سحر می خواند) به نام خانم (به ملیحه نگاه می کند) «ملیحه نادری» ... قربونت برم داداش! ... بدو خواهر جون، جوابش رو برام، به همین شماره پیامک بزن... منتظرم.

از ملیحه تشکر کرد و گوشی را پس داد. آن گاه نفسی به آسودگی کشیده و شروع به صحبت کرد:

-      اصلا به یاد پول نقد نبودم، آخه کارتم همیشه همرامه اما یک دفعه پولم تموم شد و کارتمم دستگاه خورد.

-      آقا ناصر، ببخشید، اما شما که پول نداشتی، برای چی به این شاگردِ اتوبوس پول دادی؟

ناصر، دچار سردرگمی شد و از جواب دادن عاجز ماند. ملیحه همچنان به او می نگریست و در انتظار جواب بود. ناصر با مکثی طولانی و سر به زیر انداخته، گفت:

-      رجب فکر می کرد که من ... من ... بخوام این جا بشینم! راستش... وقتی پول خواست نمی دونستم که برا چیه. تازه بعد از گرفتن پول بود که بهم گفت می ...تونم... اینجا بشینم!   

لحن صادقانه و راست گویی ناصر، در ملیحه اثر کرد، خندید و گفت«عوضی!» با شنیدن این کلام، ناصر، سر بلند کرد و با چشمان حیرت زده به دختر نگاه کرد. ملیحه دوباره خندید:

-        منظورم رجبه!

این بار هر دو خندیدند. صدای زنگ تلفن همراه شنیده شد. ملیحه جواب داد:

-      بله، بفرمائید، خودم هستم... سلام... بله اینجا هستن، (گوشی را به ناصر داد) خواهرتون هستن.

-      سلام عزیزم، ریختی؟ ...نه هنوز پیا مک اش نیومده. چقدر؟ ... باشه دستت درد نکنه! مسعود کوش؟...هنوز خوابه؟ بیدار که شد، بگو بازم برام حواله کنه... ممنونم  شیطون! ... اِ، سلام حاج خانم، دست بوسم! ... به خدا، ضروری بود! باید می رفتم حاج خانم... تلفن من نیست، چشم، تماس می گیرم. به فرشته و مسعود هم سلام برسون. خداحافظ.  

 گوشی را به ملیحه برگرداند:«مادر و خواهرم بودند»

ملیحه می خواست، گوشی را داخل کیف بگذارد که صدای بوق پیامک را شنید. گوشی را باز کرده و پیامک را خواند:«واریز 5 میلیون ریال» و ادامه داد:«خواهر خوبی دارین، چقدر سریع!»

-      ته تغاری ماست و شیطون خونه، الانه که زمین و زمان رو به هم بریزه تا بدونه شما کی هستین!

-      خب، من کی هستم؟

پاسخ ناصر، صدای گوشخراش تصادف بود. او در واکنشی سریع، با حایل کردن دست چپ اش، ملیحه  را به صندلی میخکوب کرد. این عمل باعث تعجب و فریاد ملیحه گردید: «عوضیِ...» اما با ترمز شدید اتوبوس، همه چیز درهم ریخت.       

صدای آه و ناله و جیغ و فریادِ مسافرین فضا را پر کرد.

-      ملیحه! خوبی؟ چیزیت نشد؟

ناصر با اطمینان از سلامتی ملیحه، به سمت جلو دوید. صورت خون آلود سربازی که در جایگاه راننده و در کنار عزت نشسته بود، او را متوحش کرد. عزت سالم بود. بهمن و رجب، به فاصله ی کمی سر رسیدند. همه ی آن ها به صحنه ی تصادف وحشتناکی که در جلو اتوبوس و در فاصله ی حدود یک متری، اتفاق افتاده بود، خیره ماندند. فریاد بهمن:

-      عزت،اتوبوس را بکش عقب.

 همه را به تکاپو انداخت. ناصر به مداوای سرباز مجروح پرداخت و رجب پیاده شد تا برای جلوگیری از تصادفات بعدی، به اتومبیل های پشت سر، علامت بدهد. نزدیکی پاسگاه پلیس راه و پایگاه هلال احمر، موجب حضور سریع امدادگران در محل سانحه شد. خوشبختانه آسیب سرباز جدی نبود و با رسیدن اورژانس، وی را جهت مداوا به آمبولانس منتقل کردند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...