ملکــه ایـــران از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 18

از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 18

اکثر مسافرین اتوبوس، به علت شدت ترمز، به جلو پرتاب گردیده و دچار ضرب خوردگی و کوفتگی شده و در این میان تنها دو نفر، جراحت مختصری برداشته بودند. ناصر با مراجعه به امدادگران، لوازم مورد نیاز را از آنان دریافت کرده و با تلاش چشمگیری به مداوای همسفرانش پرداخت. ملیحه نیز پس از رهایی از شوک اولیه، به کمک ناصر آمد. آن دو بدون حرف و با کمک یکدیگر سعی در تسکین درد مصدومین داشتند.

بهمن و رجب که برای اطلاع از وضعیت سرنشینان خودرو های تصادفی پیاده شده بودند، با خبر خوشِ نداشتن صدمه ی جانی،  بازگشتند. پس از بازدید پلیس راه و امدادگران از داخل اتوبوس، به آنان اجازه ی حرکت داده شد. در آخرین لحظه، سرباز مجروح با سر باند پیچی شده، سوار شد. عزت و سرباز، جای خود را به بهمن و رجب دادند و ملیحه و ناصر، خسته و از نفس افتاده در کنار یکدیگر نشستند.

اتوبوس ولوو، به راه افتاد. ملیحه که از زمان تصادف و به خاطر سوتفاهم ایجاد شده، حرف نزده بود، آهسته گفت:

-      آقا ناصر، ببخشید. من از رفتارم عذر میخوام. ببخشید که حرکت شما را بد تعبیر کردم... شما می خواستین جلوی صدمه دیدن منو بگیرین اما من ... خواهش می کنم منو ببخشید.

انتظار او برای شنیدن پاسخ طولانی شد. سر چرخاند و نگاه کرد و با دیدن چشمان بسته ی وی، لبخند زد:«چقدر خسته س که زود خوابش برد» در این هنگام سرِ ناصر یکوری شد و بر شانه ی او افتاد:«وا، عوضی!» ملیحه این را گفت و بدون واکنش دیگری، با لبخند چشمانش را بست.

***

 تماس تلفنی ناصر، منیره خانم و سحر را در حیرت فرو برد. مسافرت بی موقع، به همراه نبردن ساک و وسایل شخصی و استفاده از تلفن همراه زنی غریبه، شک برانگیز بود. حاج خانم در حالی که قاب دستمال را بر روی میز آشپزخانه می کوبید، از سحر پرسید:

-      جوان بود؟ پیر بود؟ قیزیم جان، تو باهاش صحبت کردی! چی بود خب؟

-      مامان! من از پشت تلفن که نمی تونم بگم چند ساله شه!(می خندد) اما صداش گرم و ملیح بود!

-      وای از دست تو قیزک! خب تلفن را می دادی به من، ببینم این کیه که پسرم را آواره کرده. ای وای! حالا برو این مسعود خوشخواب را صدا کن، پسره به دایی اش رفته. هر چی داداش بایرام می خوابید، اینم می خوابه. برو یه لگد بزن، بلند شه!

ورود فرشته و مسعود، زحمت سحر را کم کرد. مسعود به طرف مادرش رفت و او را در آغوش گرفت:«چیه منیره خانوم؟ باز کی مامانِ خوشگل منو اذیت کرده؟ (رو به خواهرش کرد) سحر، شیطون! هر کی برا خواستگاری منیر اومد، بگو به خودم زنگ بزنه!» حاج خانم، پسرش را به عقب راند و به سمت سماور رفت:

-        آقا مسعود، حالا که برای داداشت خواستگار اومده!

-        برا ناصر؟ خواستگار؟ خب می گفتین عروس رفته بندر برا جوجه هاش دون بخره!

-        بندر؟ کدام بندر آقا مسعود؟ ناصیر صبح زود تلفن زد.

فرشته، سینی چای را از دست مادر شوهرش گرفت:

-        به سلامتی زنگ م که زده. آنا، آقا ناصر که بچه نیست

مسعود هم در حالی که لقمه ی بزرگی بر می داشت، گفت:

-        من امروز را مرخصی گرفتم، زود حاضر بشین بریم مرغداری

سحر از آن طرف میز به سوی برادرش خم شد:

-         شما اول تشریف ببرین بانک و برای داداش ناصر یه مقدار پول به این (برگ یادداشت را جلوی صورت او تکان داد) شماره کارت حواله کنید. به نام خانم ملیحه نادری!

نام بردن از زنی ناشناس، صدای «آه» و «وای» مسعود و فرشته را در آورد. مسعود، کاغذ را از دست سحر قاپید و با قیافه ی متعجب آن را خواند: «خانم ملیحه ی نادری!» فرشته که بر شانه ی او آویزان شده بود با شادی دست زد:

-        آنا، این که خیر خوبیه، شما که از خدا می خواستی آقا ناصر زودتر داماد بشه.

حاج خانم بی قرار و ناآرام، سوال عروس اش را بی پاسخ گذاشت، بر روی صندلی نشست و بدون توجه به حضور آن ها با خود گفت:

-      حوله ی زنانه! بانک ملیحه خانم! ...غلط نکنم ناصیرم راه افتاده دنبال عروس خانم! (رو به سحر کرد) با فرشته برین بالا رو بگردین (با انگشت مسعود را نشانه رفت) زنگ بزن از دوستیش محمد آقا بپرس (دوباره با خودش حرف زد) اوقلان باباسی تکین دی!

جستجوی سحر و فرشته بی نتیجه بود و مسعود نیز از صحبت با محمد «شکر پنیر» چیزی دستگیرش نشد. همه دور میز آشپزخانه نشستند. مسعود به مادر التماس کرد:

-       آنا بیا بریم مرغداری، داداش ناصر که زنگ زد، خودم ازش می پرسم (فرشته دست های لرزان منیره خانم را در دست گرفت) سحر میگه، داداش، شارژ تلفن اش تموم شده و کارت بانک اش رو هم دستگاه خورده، پس نگرانی شما برای چیه؟ دلواپس نباش.

-      مادر نیستی که بدونی دلشوره یعنی چی؟ ناصیر برام سنگ صبوره، ناصیر، ددم تکین دی! قارداش تکین دی، چخ یاخچی اوقلان دو (اشک می ریزد و همه را متاثر می کند) سحر، دو ساله بود که قادیر رفت. رفت و بار ما افتاد رو شونه ی ناصیر. بچه م فقط دوازده ساله ش بود. مردی کرد و جای باباش رفت تو مرغداری. خدا بیامرز حاج جواد هم ....

گریه امان او را برید و با اصرار بچه ها به رختخواب رفت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...