از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 19

اتوبوس ولوو در کنار رستوران قدیمی در جاده ی بیرجند ایستاد. ناصر چشم هایش را گشود. صدای رجب و سرو صدای پیاده شدن مسافرین را شنید. ناگهان به خود آمد و به تندی سر از شانه ی ملیحه برداشت: «آه، آه ببخشید»ی گفت و صاف نشست. انتظار واکنش سخت و شدیدی را از سوی دختر داشت. با خود فکر کرد:

-       یا خدا، الانه که داد بزنه: عوضی

اما شنیدن صدای آرام او، تصورات نادرست اش را باطل کرد:

-      آقا ناصر، نمی خواین پیاده بشین؟

-      بله، چشم!

بلند شد و در کنار صندلی ایستاد، ملیحه بیرون آمد و لبخند زنان گفت:

-      شما که واسه ناهار پول نداری! بیاین بریم، مهمون من!      

 با ناباوری به راه افتاد. مشاهده ی لبخند زیبای دختر و شنیدن لحن صمیمی اش، او را دلگرم کرده بود. راننده ها، آخرین نفراتی بودند که اتوبوس را ترک کردند. رجب می خواست ناصر را صدا بزند که بهمن او را از این کار بازداشت:

-      دیوانه! اون بدبخت! به خاطر این دختره، این همه راه رو اومده، حالا که بهش رسیده، میخوای صداش کنی که چی؟ که بیاد با ما عزب اوغلیا بشینه؟ تاچر دیوانه!

 در کنار یکدیگر وارد رستوران شدند و با راهنمایی کارگر سالن در قسمت خانوادگی نشستند. برای سفارش غذا، ملیحه نظر ناصر را پرسید و با شنیدن جواب: «کوبیده» خندید:

-      آقا ناصر! چ...

-      ملیحه خانم، میشه اینهمه منو آقا صدا نزنین! فقط بگین: ناصر!

-      اینجوریه؟ (سر به زیر با نمکدان روی میز بازی می کند) باشه... ناصر!... چرا کوبیده؟ (سر بلند کرده و به ناصر نگاه می کند) فکر کردی پول ندارم یا می خوای ارزون بشه؟ (می خندد) بعد از اون همه کاری که برای همشهری های من کردی، باید غذای خوبی بخوری... چطوره که من خودم غذا رو سفارش بدم.  سفارش مخفی!(قیافه ی متعجب ناصر را می بیند و می خندد) بلد نیستی؟ به! پس ببین و یاد بگیر!

پیشخدمت رستوران را صدا زده و در مقابل دیدگان متعجب او برگ سفارش را گرفته و خودش پر می کند:

-       این را به آشپز بدین

پیشخدمت به آشپزخانه می رود. پس از مدت کوتاهی، سینی های غذا بر روی میز گذاشته می شود. غذای سفارشی شامل: یک سیخ کوبیده و یک سیخِ کوچک جوجه برای ناصر و یک سیخ کوچک برگ و یک تکه ران مرغ برای ملیحه! است. با تعارف ملیحه، می خواهد شروع به خوردن نماید که به یاد پیر مرد اکبرآبادی و نوه اش می افتد. قاشق را بر روی میز می گذارد:

-      ملیحه! (دختر به او زل می زند) میشه یه مقدار پول بهم بدی؟ (علامت سوال را در نگاه او می خواند) میخوام برای علی محمد خان و زینب، غذا بگیرم.

-      من قبلا این کار رو کردم. اونا پشت سرتن و دارند غذا می خورند. حالا میذاری ما هم غذا بخوریم!

 این را گفت و دیس کباب ها را به طرف خودش کشید. کمی مکث کرد و آن گاه با دقت کباب ها و ران مرغ را نصف کرد، دیس را در وسط میز گذاشت:

-      نصف مال تو، نصف مال من!

 نگاه عاشقانه ی ناصر را که دید، تشر زد:

-       غذاتو بخور!

بر خلاف تقسیم اولیه، در زمان صرف ناهار، بیشترِ کباب ها را برای او گذاشت و خیلی زود با اظهار «سیر شدم» خود را با سالاد سرگرم کرد. رفتار این مرد فکر او را به خود مشغول کرده بود. توجه و نگاه های عاشقانه ی وی را احساس می کرد و کم کم در گرداب عشق گرفتار می شد. با خود فکر می کرد:

-        وقتی داشت با مادر و خواهرش صحبت می کرد،گفت: این سفر ضروری بوده! چرا؟ چرا داره به زابل میاد؟ نکنه به خاطر من... نه، نه، ... یعنی ... آخه غیر از نگاه هاش که هزار تا حرف داره! هیچ حرفی نمی زنه. وای من چه فکرهایی توکَللَمِه! اما آخه پس چرا اینجوری منو نگاه می کنه.... دلم می خواد بیشتر باهاش حرف بزنم. نه،نه، این کار من، اصلا درست نیست ...

با بلند شدن فریاد رجب:

-       مسافرای ولوو سوار شن

آن ها زودتر از بقیه، از رستوران خارج شدند. در محوطه ی بیرونی، برخی از مسافران اتوبوس، جلو آمده و از آن دو به خاطر کمک های بعد از تصادف، تشکر کردند. پیرزنی که با پسرش همراه بود، به ملیحه به خاطر داشتن شوهر خوبی مانند ناصر تبریک گفت و مردی نهبندانی آنها را زوج مناسبی دانست. زینب و پدر بزرگ هم به آن ها پیوستند. احترام و تشکر همسفران، در داخل اتوبوس نیز ادامه داشت.

رانندگی را هم چنان؛ بهمن به عهده داشت. اتوبوس به راه افتاد و ناصر با ملایمت گفت:

-      قبل از حادثه، داشتین از خانواده تون میگفتین، میشه ادامه بدین؟

-      یک کمی هم شما بگین، من که گفتم همه ی خونوادم تو زابل اند. حالا شما بگین.

-      خونواده ی من کوچیکه، مادرم؛ برادرم مسعود و خواهرم، سحر. خانمِ مسعود هم هست، فرشته خانم. منم و این خانواده ی سه چهار نفری! مسعود و فرشته، کارمند ان و تو یه آپارتمان زندگی می کنن و من و مادر و سحر توی خونه ی پدر مرحومم زندگی می کنیم. ... 

 حرف های ناصر که تمام می شود، ملیحه شروع به صحبت می کند. او در مورد خانواده اش می گوید:

-      ما دو برابر خانواده ی شما هستیم! 3 تا برادر و 3 تا خواهر (رجب برای آن ها چای می آورد) همه هم با هم زندگی می کنیم! تازه، پدر بزرگ و مادر بزرگ هم با ما هستند (جرعه ای چای می نوشد) دلم برای رعنا و بچه ها تنگ شده، یه سالی میشه که ندیدمشون...

گذر زمان را فراموش کرده اند و با  محبتی بی سابقه که در وجود شان جوانه زده است، در کنار هم بودن را تجربه می کنند. 

ادامه دارد ...

 

نظرات   

 
+1 # تشکرsaeed در تاریخ: دوشنبه 11 فروردين 1393 ، ساعت 08:01 ب ظ
ممنون بابت داستان های خوبتون ... به این کار ادامه بدین ...
پاسخ دادن | پاسخ همراه با نقل قول | نقل قول
 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...