از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 20

اتوبوس به شهـــر زابل رسید. مسافران، در جستجوی بار و وسایل خویش، در کنار صندوق ازدحام کرده اند. ملیحه ساکت و خاموش، در چند قدمی اتوبوس و در کنار چمدان بزرگ، ایستاده است. ناصر، ساک را به سمت او آورده و بر زمین می گذارد:

-      این هم از این!

دقایقی در سکوت می گذرد. هر دو در انتظار حرفی از سوی دیگری هستند. مرد، با تلاش بسیار، بالاخره بر شرم خود غلبه کرد، روبروی دختر ایستاد:

-      اجازه م م می دین ش شما را برسونم؟

 این را گفت و سر به زیر ایستاد. انتظار پرخاشی تند، را داشت که شنید:

-      شهر ما کوچیکه!... اما خب، برای برداشت پول، شما هم باید باشید.

با خوشحالی به طرف اتوبوس رفت و از بهمن و رجب خداحافظی کرد:

-      آقا بهمن، محبت های تو، هیچ وقت یادم نمیره، حتما باهات تماس میگیرم .

-      برو داداش گلم! برو که امیدوارم موفق بشی و واسه عروسیت بهم زنگ بزنی!

رجب تاچر هم با اشتیاق با او دست می دهد. ناصر، احساس می کند، شاگردِ راننده، چیزی رادر کف دست او می گذارد. به دست اش نگاه می کند، تاچر ایرانی! تمام پولهایی را که از او گرفته بوده، بر گردانده است! ناصر مچ دست رجب را گرفته و او را نگه می دارد:

-     نه اقا رجب، بگیر اینا رو(رجب پول ها را پس می زند) فکر کن این پول ها رو داداشت داده،... واسه شب عیده! اگه شماها نبودید، نمی دونم کارم به کجا می کشید( پول را در جیب رجب می گذارد و روی نوک پا بلند شده و او را می بوسد) خداحافظ.

ملیحه در حال صحبت با راننده ی تاکسی است. وسایل را درون صندوق و روی باربند گذاشته و حرکت می کنند. راننده ی جوان تاکسی با لهجه ی زابلی، مقصد را می پرسد و دختر، با لهجه ی غلیظ تری جواب می دهد:

-       اول تبرعه دَمِ بانکی کی خود پرداز دِشدَ بعد از اُ مِرَ  خیابون دانشگاه.

در زمان کوتاهی به مرکز شهر و محل استقرار چندین بانک رسیدند. پیاده شده وبه طرف بانک ملی رفتند. در یک لحظه هر دوی آن ها، همزمان، برگشته و کد تاکسی وشماره پلاک آن را به خاطر می سپارند. متوجه منظور یکدیگر شده و می خندند. باجه ی بانک خلوت است و دریافت پول، به سرعت انجام می شود. به طرف تاکسی بر می گشتند که ناصر یک باره ایستاد و گفت :

-       من ...من، هیچ جایی رابلد نیستم!... بهم اجازه میدین،  باشمابیام؟ ...نه، منظورم ... فقط... لااقل تا نزدیکی خونتون! (با نوک کفش بر روی زمین خط می کشد) خواهش میکنم... من ...من (سر بلند کرده و لبخند دختر را می بیند. تکان دادن سر، نشانه ی موافقت او می باشد)

ناصر با احترام درب تاکسی را باز می کند. این بار هر دو در صندلی عقب اتومبیل می نشینند. با سوال مجدد راننده، ملیحه آدرس را می گوید:

-       تبرعه خیابو بهشتی، مِه راهنمای شمَه مِنُه!

هوا تاریک شده و چراغ های خیابانی، شهر باستانی را روشن کرده است. راننده بی توجه به مسافرین، صدای آهنگ را زیاد می کند. دختر زابلی، سکوت را می شکند:

-       اینجا خیابون بهشتی و این هم ....

ناصر حرف او را قطع کرده و آهسته می گوید:

-       میشه پول غذا رو بهت برگردونم؟

 صورت ملیحه درهم می رود و خشمگین به او نگاه می کند.

جا می خورد، پول ها را کف دست اش پنهان می کند:

-       ببخشید،لطفا...

ملیحه، دوباره کار راهنمایی اش را ادامه می دهد:

-       ... داریم میرم به سمت خونه، حومه ی شهره و وسط زمین های زراعی و باغات، مثل یه ده بزرگه (صدایش را آهسته می کند) اینجا محله ی ماست!

در ابتدای کوچه چند جوان ایستاده اند:

-       آقا، لطفاٌ برو درِ کوچه.

 دختر این را می گوید وصاف می نشیند. تاکسی از کنار جوانان گذشته و به داخل کوچه می پیچد. نگاه خیره ی یکی ازآنان به تاکسی است. در کوچه رفت وآمد زیادی است. ملیحه به خانه ای که در جلوی آن ریسه کشیده اند اشاره می کند:

-       عروسی خدیجه س!

کمی جلوتر، با اشاره ی دست از راننده می خواهد کنار تیر برق به ایستد:

-       همین جاست!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...