از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 24

از داخل کیسه ی نایلکس، روسری زیبایی را بیرون آورده و آن را به گلدونه می دهد. دخترک با شادی به هوا می پرد، می خندد و روسری را برسرش می اندازد و می رقصد. علیرضا دست می زند و قهقهه ی خسرو خان اطاق را می لرزاند. پیرزن اخمو به آنها نگاه می کند. هنوز در داخل کیسه، چیزهای دیگری هم وجود دارد. نیم تنه زیبایی برای گلدونه و شلوار ورزشی برای علیرضا! شالی بلند و مردانه به رنگ عسلی برای خسرو خان و روسری گلداری برای ننه برزو!

ننه برزو، به هدیه اش دست نمی زند. تلفن همراه ناصر زنگ می زند :

-         سلام حاج خانم، به خدا شرمندم، دست بوسِتَم .... هیچی اندازه ی تلفن ات خوشحالم نمی کرد .... حاج خانم... (مکث می کند، سر به زیر، با انگشت شصت، اشک چشم اش را پاک می کند)... میگن مادرا، خودشون حس می کنن، میدونن بچه هاشون چیکار می کنن و چی می خوان ... چی بگم آنا! (به صحبت های مادر گوش می دهد. همه به اشک های ناصر نگاه می کنند) ...مادر، یه دفعه شد... اسیر! اگه بگی دل کن بیا، بر می گردم، به روح بابا برمی گردم .... نمی دونم چی شد.... نه، هنوز بهش نگفتم! ... چی بگم آنا، راه افتادم و دنبالش اومدم اینجا. این سر ایران! ....نه حاج خانم، ترو خدا صبر کن .... نمی دونم ... چشم، چشم. شارژ نداشتم. زود به زود زنگ می زنم... نه تو هتل نیستم. اومدم پیش یه خانواده ی خوب، یه مادری هم اینجاست که مثل شماست! مسعود؟.... باشه آنا ....بهش زنگ می زنم.

تماس را قطع کرده و در گوشه ی اطاق سر به زانوی غم گذاشته و به فکرفرو می رود. بچه ها با اشاره ننه برزو بیرون می روند. گلدونه بیرون نرفته بر می گردد:

-          ننه ،ننه، عمو رحمان اومده، مگه موکه گفته زود بیه! (عمو رحمان اومده میگه مادر گفته زود بیا)

 پیرزن «لاحول» گویان بلند می شود. رو به خسرو خان می گوید:

-         آقا، مه برفتو پش بتول، ولکه یک دو روزه نیا، گلدونه حواستو بشه (من رفتم پیش بتول، شاید یکی دو روزی نیام، مواظب گلدونه باش)

می خواهد از در بیرون برود که بر می گردد و هدیه ی ناصر را بر می دارد، زیر لب می گوید:

-          مبرو ور کنجه خ بلکه خوش یمن بشه (می برمش برای دخترم شاید خوش یمن باشه)

در چهار چوب درب، مکث می کند:

-          آقا ناصر، امجه بستک ته ور گردو (همین جا بمون تا بر گردم!)

با رفتن شتاب زده ی ننه صفیه، بچه ها به اطاق برمی گردند. صحبت از زایمان دختر ننه و خسرو خان، مادر گلدونه، یعنی بتول است. خسرو خان دعا می خواند و کم کم به خواب می رود. ناصر و بچه ها بیرون می آیند و به طبقه ی بالا می روند. روی تراس می ایستند. علیرضا، خانه ها را نشان داده و در مورد خانه ی خودشان می گوید:

-         (اون خونه که بلندیو..) اون خانه که بالاش..

ناگهان چند دختر بر روی پشت بام روبرو ظاهر می شوند. پسرک با داد و فریاد، سعی دارد آن ها را متوجه خود کند:

-          عمه، عمه، رعنا، زهرا

بالا و پایین پریده و برای آنها دست تکان می دهد. ناصر، ملیحه را می بیند، خود را به نرده می چسباند. دخترها، متوجه مرد غریبه شده و خود را جمع و جور می کنند. ملیحه، جلو آمده و ناباورانه به او خیره شده است، گویا چیزی را که می بیند، باور نمی کند. گلدونه به بازوی علیرضا می کوبد و آهسته در گوش اش زمزمه می کند:

-         فک کنو ناصر عاشق عمکه تو اشته (فکر کنم ناصر، عاشق عمه ی تو شده!)

 پسرک چشمانش را تنگ کرده و با بدبینی به مرد نگاه می کند. با حضور زن میانسالی که علیرضا او را مادر صدا می زند، ملیحه از نرده ها جدا شده و به آن طرف بام، نزد سایرین می رود. دختر جوانی که بی پروا و جسورانه از کنار نرده ها تکان نمی خورد، علیرضا را با فریاد و تکان انگشت تهدید می کند: «بیا خونه!» علیرضا برایش شکلکی درمی آورد.

دختر به سمت حیاط  خانه خم شده و جیغ می کشد:

-         امیر، بیا برو ورده علیرضا (بیا برو دنبال علیرضا)

 پسرک، برای شکایت از خواهرش، مادر را صدا می زند. گلدونه، از دست ناصر آویزان شده و خود را بالاتر می کشد:

-         خوارِنَ، رعنا (خواهرشه، رعنا)

-          گلدون، چرا بالای پشت بوم و چهار طرفش، سبزه کاشتن؟!

-         خب عیده دگه، مگه نمفهمی پس فردا عیده. همه رو پشته بومه، رو سقفه، درِ درهه، شیله هه سوزه مکاره. فقط خونه مشه استه که وَسِیِ دایی برزو عید نداره. موکه مه مگه چن ساله عید نداره. خیله دلمه مُخاد مه عید بگیره (خب عیده دیگه! نمی دونی؟ پس فردا، عیدِ دیگه! همه، رو پشت بام ها و بالای سقف ها و روی درها سبزه می کارن (با حسرت سر تکان می دهد) فقط خونه ی ماست که به خاطر دایی برزو، عید نداریم. موکه میگه: چند ساله که عید نداریم. خیلی دلم میخواست، ما هم سبزه می کاشتیم و فرش می شستیم ،گل می کاشتیم و همه جا را قشنگ می کردیم!)

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...