از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 25

علیرضا با مادرش حرف می زند:

-         مه مخایو اینجه پیش عمو ناصر و گلدونه بمونم، ننه برزو خونه نیست.

 ناصر به طرف زن برمی گردد و احترام می گذارد:

-          سلام خانم، لطفا بذارین بمونه، گلدون تنهاست!

 رعنا مسیر نگاه او را تعقیب می کند و با تعجب به ملیحه می رسد. هاج و واج می ماند. مادر علیرضا، با لبخند، پاسخ می دهد:

-         بشه بستک، فقط آتشو بپو نکنی (باشه بمون، فقط آتیش بپا نکنی ها).

چند لحظه بعد، دخترها، پشت بام را ترک می کنند. در آخرین لحظه، ملیحه بر می گردد و دزدانه برای ناصر دست تکان می دهد. رعنا و گلدونه این را می بینند. دخترک با شیطنت، حواس او را پرت می کند:

-          عمو ناصر، عمکه ملیحه، خوشگلیه؟ نه؟

 ناصر، به جای جواب، سر به دنبال بچه ها می گذارد. صدای خنده و جیغ و داد کودکان، خانه را پر می کند. بازی سه نفره، در حیاط و تا دقایقی ادامه می یابد.

پس از رفع خستگی، بنا به پیشنهاد ناصر، دوری در مزرعه ی متروک زده و از حیاط پشتی و اطاق ها، بازدید می کنند. ساختمان و محوطه نیازمند تعمیرات اساسی است ولی برای ایجاد تغییرات و آماده شدن برای عید، بعضی از کارها اولویت دارد. گلدونه را به سراغ قلم و کاغذ می فرستد. ناصر زیر لب، با خود حرف می زند:

-         باید اینجا درست بشه! اونم یه روزه! سبزه، سبزه، سبزه!...سبزه را چی کارش کنم؟ (گلدونه با خودکار وکاغذ بر می گردد و ناصر یادداشت می کند) کارگر باغ، رنگ کار و نقاش، رنگ و تینر، سمباده، سبزه، ماهی (به دخترک نگاه می کند: ماهی دارین؟ گلدونه با چشمان غمگین جواب می دهد:نه!) خب، ماهی، تنگ، هفت سین (راه می رود وتکرار می کند ) هفت سین و.... میخ، لولا و دستگیره ی در، جوهر نمک، سیمان، ماسه، لامپ ... (دوباره از گلدونه می پرسد: از کجا میشه ماسه گرفت؟ علیرضا می خندد: از سَر کوچَه ،اینجَه پَر از ماسِه یَه(دم کوچه ،اینجا پرِ ماسه ست). ماسه را خط می زند) روغن جلا، گل باغچه.....

لیست بلند بالایی تهیه می کنند و برای کسب اجازه به اطاق خسروخان می روند. پیرمرد که از سخنان آنها سر در نمی آورد، سرسری و خواب آلود، با تقاضای همراه بردن دخترک موافقت می کند.

بیرون که می آیند، داخل کوچه غوغایی است. سر سه راهی می ایستند:

-          علیرضا بدو برو از مادرت اجازه بگیر وبر گردد.

پسرک با سرعت به سمت خانه  می دود. آن دو، به تماشاچیان ساز و دهلچی ها اضافه می شوند. حضور فردی غریبه، توجه اهالی محله را جلب کرده است، به خصوص که او، دست نوه ی ننه صفیه را در دست گرفته است. علیرضا، شتابان باز می گردد:

-          موکَه بِگَه برو (مادرم گفت برو)! (کمی که آرام تر می شود، نفس گرفته و ادامه می دهد) می خواست نذاره بیام اما عمه  ملیحه گفت: شِمَه مَردِه خوبِه اَستِه و اجازَه دادَه (شما مرد خوبی هستید و اجازه دادند!)»

ناصر دست بچه ها را گرفته و از کنار جمعیت می گذرند. پشت سرآنان، خانواده ی نادری به تماشا می آیند. در هنگام عبور با چندین زن روبرو می شوند. گلدونه با اشتیاق دست او را تاب داده و فریاد می زند:« دایی ناصرمه!» دخترک در گوش اش زمزمه می کند:

-         مخوایو دِلِ ایی کِنجَکُنَکَ بسوزوُ (می خوام دلِ این دخترها را بسوزونم!)

 دختری که لباس مد روزِ پایتخت نشینان را برتن دارد، متوجه آنها شده و مشتاقانه به مرد غریبه نگاه می کند. ناصر و بچه ها بی اعتنا دور می شوند. ملیحه، رفتن آنان را را می بیند و با حسرت لبخند می زند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...