از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 27

تمیز کردن طبقه همکف، زمان زیادی می برد. کارگران با شدت کار می کنند، خاک باغچه ها را زیر و کرده و پس از صاف کردن و کرت بندی، کاشت گل های بهاری آغاز می شود. ناصر مشغول تهیه شام است. رعنا به دنبال علیرضا می آید. دختر جوان که درب را باز می بیند، به داخل حیاط سرک می کشد. کسی متوجه او نیست، وارد خانه شده و به طرف ساختمان می آید.

صدای گفتگوی گلدونه را می شنود:

-         دایی ناصر، اسم ایی غذا چِزِیه؟ بویوُ خَه خوبَه! (دایی ناصر، اسم این غذا چیه؟ بوش که خوبه!)

-         این غذا اسم ش، خوراک آناست!

 رعنا می خواهد، پا بر روی کف سیمانی جلوی ایوان بگذارد که علیرضا از پشت پنجره  داد می زند:

-          مواظب باش! اونجَه اَنوز خیسَه (اونجا هنوز خیسه!)

 گلدونه که از صدای پسرک بیرون دویده بود، چراغ های ایوان را روشن کرد. ناصر هم کفگیر چوبی در دست، جلوی درب ظاهر شد. رعنا، بی رودربایستی، سلام و احوالپرسی کرده و با لحنی خودمانی از تمیزی حیاط و زیبایی باغچه ها، تعریف می کند. با دعوت ناصر، از خدا خواسته، بالا می رود:

-         ووی، عَجَب بویِه ! ایی غذایِ آنا استَه؟ (وای، چه بویی! این غذای آناست؟)

به داخل آشپزخانه رفته و با کنجکاوی در مورد غذا سوال می کند. خوراک آنا! را می چشد و از طعم آن خوشش می آید. لحن خودمانی اش، رنگ صمیمت دارد. از پنجره ی آشپزخانه، خانه ی پدربزرگ اش را نشان داده و به اطاق ی در طبقه دوم اشاره می کند:

-         اُ خُنَ که پردَییو کِرِمَ اطاق ملیحَ اَستَ (اونی که پرده های کرم داره، اطاق عمه ملیحه س.)

شام آن شب ، با کمک دختر جوان حاضر می شود. غذای عروسی را به پدربزرگ اختصاص می دهند.  بچه ها، سفره ی شام را روی ایوان پهن کرده و کارگران را صدا می زنند. رعنا با آنها غذا می خورد. پس از صرف شام، علیرضا و خواهرش آنجا را ترک می کنند.

ناصر، داروی خسرو خان را داده و پیرمرد، خیلی زود به خواب می رود. با اتمام کارهای باغچه و حیاط، دستمزد کارگران را با اضافه کردن مبلغی به عنوان عیدی، می پردازد و آنها را خوشحال روانه می کند.

بر روی ایوان می نشینند. تلفن همراه ناصر زنگ می زند. برادرش مسعود است. خبر می دهد که 2میلیون توسط خودش و 2 میلیون توسط «ممدِ شکر پنیر» به کارت آن خانم، انتقال داده است. خوشحال شده و تشکر می کند. فکری به ذهنش می رسد، دست گلدونه را می گیرد:

-          خانمی، میای بریم خونه ی علیرضا؟

دخترک از جا می پرد:«آره، آره» لباس های کارشان را عوض کرده و از خانه بیرون می آیند. چند جوان در ابتدای کوچه ی نادری ایستاده اند. سلام کرده و می گذرند. به درب سوم رسیده و زنگ می زنند. پسرکی درب را باز می کند. سراغ ملیحه را می گیرند. پسر بچه به داخل دویده و کمی بعد با مرد میانسالی که فاضل، برادر بزرگ ملیحه است، باز می گردد. ناصر خودش را معرفی می کند. مرد، تعارف کرده و با اصرار آنها را به داخل دعوت کند. فاضل، از حال خسرو خان می پرسد. و با شنیدن داستان زخمی شدن پیرمرد، ناراحت می شود. در داخل ساختمان، کسی نیست ولی از طرف اطاق پذیرایی سر وصدای زیادی به گوش می رسد.

با ورود مهمانان، همه ساکت می شوند. فاضل، ناصر را به عنوان فامیل ننه برزو معرفی می کند. پیر مردی که در بالای اطاق نشسته و با ریش انبوه و هیکل تنومند، مانند پهلوانان افسانه ای است، او را به طرف خود می خواند. جلو رفته و با او دست می دهد.

-         بپور عمه استی، پرویز خان (پدربزرگِ عمه ست! پرویز خانِ) «این را گلدونه می گوید»

 و پس از آن، اسامی هر شخصی را که در برابرشان ظاهر می شود، به وی اعلام می کند. پیرزنی که در کنار پرویز خان نشسته، از حال ننه صفیه می پرسد. گلدونه با شیرن زبانی می گوید:

-         ننه شهرزاد، ننه برزو  رَفتَه جا موکِه مِه ! فک کنُو بِرِه خوردِه مِه دارِه میایَه (رفته پیش مادرم! فکر کنم داداش کوچولوم داره میاد!)

از صحبت دخترک، همه می خندد. این بار پیرمرد از خسروخان یاد می کند:

-         یادی وَ خیر دو تایی که خِه هَم مِرَفتِه دَر شهر مَه دوتَه رَ خسرو پرویز صَدا مِکَردِه ، همیشَه خِه هَم بودِه! حالیو اُشتُرَه؟ (یادش بخیر هر دو که با هم می رفتیم توی شهر، ما دو تا را خسرو پرویز! صدا می زدند. همیشه با هم بودیم! حالش چطوره؟)

خبر آسیب دیدن او را که می شنود، با تاثر سر تکان می دهد. ناراحت و عصبانی، با دست، بر روی پای اش می کوبد و غضب آلود، فرزندانش نگاه می کند:

-         ایی طوری از حالِه همسایِه خَه با خوَرِه؟ (اینجوری از حال همسایتون با خبرین؟)

از مهمانان با میوه و چای پذیرایی می شود. پرویز خان فرزندانش را معرفی می کند:

-         ایی پسِه کَلون مِه فرامرزَ،، او یکَ فریبرزَ،او یَکه که دَم دَر نِشَستَه نوذرَ!و ای آخِری که وَسَط زَنکونَک استَ، شاهپور. ایی دوتَه که پهلو هَم دِگِه خَه اَستِه نو مثل دو قلو گُو مِمُنِه، کِنجَکُن مِه اَستِه، خُب چَش مِه شوره،  ایه مالِه صَدَقَه، زهرا اسفندَ دود کُو (این پسر بزرگم فرامرزِ، اون یکی (با دست نشان می دهد) فریبرزِ، اونی که دم در نشسته نوذرِ! و این آخری که بین زن هاست (همه می خندند) شاهپورِ! (پیر مرد با افتخار به دختر هایش اشاره می کند) این دو تا هم که مثل دو قلو ها می مونند، دختر هام هستن، خب، چشم من شوره! (از داخل جیب پیراهن اش پولی را بیرون آورده و به همسرش می دهد) اینم مال صدقه، زهرا... اسفند دود کن!)

ناصر، با لحن آرامی، از آشنایی و همسفر بودن با خانم ملیحه ی نادری و گم شدن کارت بانکی و ارسال پول به حساب ایشان می گوید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...