از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 29

ناصر، تمام شب را به تنهایی کار کرد. نزدیک صبح بود که خوابید اما خیلی زود، با تکان های گلدونه بیدار شد:

-         دایی ناصر، ملیحَه خانُم اُمدَه (ملیحه خانم اومده)

با عجله لباس پوشیده و بیرون آمد. از دیدن ملیحه ورعنا خوشحال شد. سلام کرد و با سفارش به گلدونه، پیاده راه افتادند. با دور شدن ازمحله، رعنا خودش را عقب کشید و آن دو در کنار یکدیگر قرار گرفتند. ملیحه گفت:

-         دیشب اصلا خوابم نمی برد، تو چطوری تونستی بری پیش ننه صفیه؟

-         خدا بزرگه ، ... خدا که عاشق ها را تنها نمی ذاره؟  

با بیان این حرف که راز دل او بود ،سکوت برقرار شد. کمی بعد ، ناصر سکوت را شکست:

-         جوابم را نمیدی؟ یا بازم بهم میگی: «ازم فاصله بگیر، عوضی!»

هر دو خندیدند. خیابان های شهر خلوت بود و آنان قدم زنان می رفتند. ملیحه، نگاه های منتظر و بی قرار او را برای شنیدن پاسخ می دید. برخلاف همیشه، با شرم بسیار گفت:

-         چی بگم ؟ ...بله، منم... منم، دیشب نخوابیدم و... و این احساس را دارم.

صدای «وای» و سپس خنده ی ناصر بلند شد:

-          دلم می خواد از خوشحالی وسط شهرتون داد بزنم، دادبزنم و بگم ملیحه! (فریاد می زند) خیلی دوستت دارم.

رعنا که برای فضولی، به آنان نزدیک تر شده بود، گفت:

-          ایی طوری که تو قار بِکَشیدی ،هَمَه فمیدِه (اینجوری که تو داد زدی، همه ی زابل فهمیدند)

 ملیحه، خجالت زده، یارای نگاه کردن به برادر زاده اش را نداشت. سر به زیر انداخت. اما به زودی حضور او را از یاد برد. پیاده روی و گفتگوهای آنان تا دقایق زیادی ادامه داشت. رعنا آنان را متوجه موقعیت کرد:

-          زود بَشِه، دیر شَه (زود باشین، دیر شد)

مراجعه به دو سه بانک نتیجه داد، ناصر دو میلیون تومان از پول را گرفت و بقیه همچنان در حساب ملیحه ماند. آنگاه به فروشگاه های زیادی سر زدند. برای ننه برزو وگلدونه و خسرو خان و نوزاد لباس خریدند. رعنا هم بی نصیب نماند. اصرار و پا فشاری ناصر برای خرید هدیه ی ویژه ای برای ملیحه، بارها تکرار شد تا بالاخره دختر به خرید آویزی نقره ای رضایت داد. آویز کوچکی به شکل قلب که نگین سرخی بر روی آن قرار داشت و ملیحه آن را به گردن آویخت.

بعدار آن نوبت خرید وسایل شخصی ناصر رسید. ابتدا، ساک و سپس لوازم مورد نیاز را طبق سلیقه ی ملیحه خریداری و درون آن قرار دادند. آخرین خرید، شیرینی برای هر دو خانواده بود. با تذکرهای پشت سرهم رعنا،  تاکسی گرفته و برگشتند.

ابتدای خیابان پیاده شدند. در کنار هم راه می رفتند که ناگهان اتومبیلی با سرعت زیاد وارد خیابان شد. خطر برخورد وجود داشت. ناصر، در واکنشی غیر ارادی، ملیحه و رعنا را به سمت پیاده رو هل داد و خود با دست های گشوده در مقابل اتومبیل ایستاد. راننده در آخرین لحظه موفق شد، کنترل ماشین را به دست بگیرد. ترمز کرد و جلوی پاهای او ایستاد. به خیر گذشت.

راننده ی عینکی، بدون پیاده شدن، از ناصر عذر خواهی می کرد که متلک رعنا (:«خر سوار!») باعث توجه او به دخترها گردید. پس از مکثی کوتاه حرکت کرد. اتومبیل مزبور، کمی جلوتر و نزدیک محل عروسی ایستاد. راننده، باز هم پیاده نشد. موقع عبور از کنار اتومبیل، مرد راننده با نگاهی خریدارانه ملیحه را ورانداز کرد.

نزدیک خانه که رسیدند، ملیحه کارت خود را در اختیار ناصر گذاشت اما او با خنده آن را برگرداند:

-          باشه پیش خودت، فقط  زود تر بهم بگو، چیکارباید بکنم؟

بیرون آمدن رضا و هاشم، برادران ملیحه، گفتگوی آنها را نیمه تمام گذاشت. ناصر با مردها تا رسیدن به ابتدای کوچه همراه شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...