از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 30

گلدونه و پدربزرگ تنها نشسته و منتظر بازگشت او بودند. با ورود او، دختر کوچولو، به سوی اش دوید و پیرمرد با خوشحالی، در مورد گردش امروزش پرسید. ناصر، با لبخند، از گشت و گذارِ در شهر گفت و شیرینی و هدایا ی خریداری شده را، به آنان داد.    

لحظاتی که گذشت، ناصر و گلدونه، برای آسایش پیرمرد از اطاق خارج شده،  و به سراغ باغچه ها رفتند. گل کاری باغچه ها را تکمیل کرده و می خواستند سبزه کاری بالای درب ورودی را شروع کنند که علیرضا وارد شد. سه نفری به کار پرداختند.

تازه کارها را تمام کرده بودند که صدای زنگ شنیده شد. علیرضا دوید و درب را باز کرد. ملیحه و رعنا، با دو سینی غذا، در پشت درب ایستاده بودند. تغییرات چشمگیر حیاط و رنگ درب ها مورد پسند دخترها قرار گرفت. سینی های غذا را به آشپزخانه بردند. رعنا به همراه بچه ها روانه اطاق خسرو خان شدند وآن دو تنها ماندند.

ناصر زود تر به حرف آمد:

-          ملیحه، من باید چی کار کنم ؟ کی می تونم بیام خواستگاری؟

 دختر جوان با چشمانی که برق عشق در آن می درخشید به او نگاه کرد:                          

-         چند روز صبر کن، بذار با مادر و مادر بزرگ حرف بزنم.

-         چند روز! چند روز؟

-         دو سه روز (می خندد) نمی خواهی دو سه روز صبر کنی؟

 نزدیک تر شده و در قاب پنجره، روبروی هم ایستادند. چشمان سیاه این زیبای زابلی، گستره ای، از پاکی و نجابت را در مقابل دیدگان ناصر، آشکار می کرد و ملیحه در صورت او نقشی از راستی و مهر را می دید. بیرون آمدن بچه ها از اطاق پدر بزرگ، آن دو را از ادامه ی سفرِ زیبای نگاه ها، بازداشت. دسته جمعی، سفره ی هفت سین را آماده کردند.

گلدونه پیشنهادی تازه را مطرح می کند:

-         بیَه اِ تَ بْرَ بالِ پشت بُم فَرشَرَ بیَرٍِ (بیایید، بریم بالای پشت بام و فرش ها را بیاریم.)

پنج نفری بالا رفتند. گلدان های سبزه که در چهار گوشه ی بام قرار داشت، محیط زیبایی را بوجود آورده بود. بچه ها به بازی پرداختند و رعنا با آنان همراه شد. ناصر و ملیحه دست های یکدیگر را  گرفته و قدم می زنند.

در این هنگام، در خانه ی روبرو، مهگل (مادر ملیحه) که برای برداشتن روفرشی از روی بند، به بالای بام خانه آمده است، آن دو را در کنار هم می بیند! اکنون راز سکوت و در خود فرو رفتنِ گاه و بیگاه او را دریافته است. به عاقبت این عشق فکر می کند و به دخترش که سر بر روی شانه ی مرد غریبه گذاشته، خیره می شود. لبخندی چهره اش را روشن می کند. آهسته به عقب بر می گردد و قبل از پایین رفتن، درب پشت بام را قفل کرده و کلید آن را بر می دارد.      

در این سو، دلداده ها، با شنیدن صدایی از داخل حیاط و از ترس دیده شدن، پشت بام را ترک کرده و پایین آمدند. گلیم ها را در کف تراس پهن کردند و با اظهار گرسنگیِ بچه ها، برای صرف ناهار به آشپزخانه رفتند. غذای پدربزرگ و رعنا و بچه ها را دادند و ملیحه، سفره ی کوچک و دو نفره ای را وسط آشپزخانه تدارک دید. برای ناصر، غذا کشید و خود به تماشای خوردن او نشست. بعد از یکی دو قاشق، ناصر با اصرار، قاشقی از غذا را به دهان ملیحه گذاشت.

ناگهان، هر دوی آنها، وجود شخصی را احساس می کنند. ننه برزو درمیان درب ایستاده و به آنان زل زده است. نگاه خیره ی پیرزن، ملیحه را می ترساند. زیر لب سلام کرده و با هراس از کنار پیرزن عبور می کند. لحظه ای بعد، دخترها، آنجا را ترک می کنند.

گلدونه، دست مادر بزرگ را گرفته و او را به اطاق مهمانخانه می برد و با شادی سفره ی هفت سین را نشان می دهد. خسرو خان همسرش را صدا می زند. پیر زن بی اعتنا و عبوس، از کنار ناصر رد شده و به اتفاق بچه ها، نزد شوهرش می رود.   

-         مبارک بَشَه، شُکرِ خدا فارغ شَه. دوقلو بزایی! دو تَه پسر (مبارک باشه، به حمد الله فارغ شد. دو قلو زایید! دو تا پسر!)

خسرو خان از ته دل می خندد و علیرضا و گلدونه، هیاهو به راه می اندازند. پیرمرد، با اشاره ای بچه ها را از اطاق بیرون می کند. صدای گفتگوی آنها بر روی تراس به خوبی شنیده می شود:

-         صفیه، وَر چِه اُخمِتو دَر همَه؟ نواسگُن تو خَه وَ دنیا اُمدَه، قدم ایی جِوو وَر مِشمَه مبارکَه! گلدونه یَگ لحظَه از او دور نِمِشو. فک کنُو برزو اُمدَه خونَه. فقط وَ یادِه برزو مِیَفتُو. دیشنَه خُو نَه دیدا. گوچِمِه شاد شاد بو. صل علی محمد. اِنشَلا که خیرَه. شاید ایی پسَر، بعد چن سال مرهم دل مَه بَشَه (صفیه ،چرا اخمات توهمه؟ نوه هات هم که به دنیا اومدن، قدم این جوون برای ما مبارکه! گلدونه یه لحظه از کنارش دور نمیشه. انگار برزو اومده خونه (صدای شکسته ی پیر مرد گلدونه را گریان می کند) همه اش به یاد برزو می افتم. دیشب هم خواب اش را دیدم. بچه م شاد شاد بود. «صل علی محمد». انشاالله که خیره. شاید این پسر، بعد سال ها، مرهم دلِ ما باشه!)

-         مفَمُو خسرو، مفَمُو. وَلِه ایی پسَرَک، خواستگار ملیحَه اَستَه (می دونم خسرو، میدونم. اما این پسر، خواستگار ملیحه است!)

-         میِیَه مفَمُو زنَک ، تو خَه ملیحَه رَه خیلِه دوس دِشتی. مِگُفتی عِن کِنجِمنَه الَه زَنِ برزو نَشَه یَنی خدا نخواست، اُو کِنجَکِه معصوم خَه گناهیه اِنداره، از خدا مخوایو که زَنِه ایی پسَرَک بِشِیهَ! پسَرکِه با محبتِیَه، با محبتو خوش قدم! خیه اُو مِهرَبو باش (منم میدونم زن، تو که ملیحه را خیلی دوست داشتنی. میگفتی مثل دخترمه، حالا زن برزو نشد یعنی خدا نخواست، اون دختر معصوم که گناهی نداره، از خدا میخوام که زن این پسر بشه! (ناصر به یاد عکس اطاق بالا می افتد. علیرضا وگلدونه گوشه ای نشسته و گریه می کنند)... پسر با محبتیه، با محبت و خوش قدم! با او مهربون باش!

-         چشم، خسرو خان! چشم، خانِ با شرف! چشم .

صدای خنده ی پیرزن، همه را شاد می کند. درب اطاق باز شده و ننه  برزو می خواهد بیرون بیاید که ناصردر جلوی اش زانو می زند:

-         مادر، من نمی دونستم که... نمی دونستم ( کف صندلِ پیر زن را لمس می کند وبه چشم می کشد. گریه ی شدید ناصر، پیر زن را متـأثر می کند)

-        پو شو! پُو شُو، مرد خَه گریَه نِمِنَه! پوشو. نزدیک تحویل سالَه، الانَه کَه کِنجِمِه خَه نِواسَگُن مِه بیَه) بلند شو ننه! بلند شو، مرد که گریه نمی کنه! پاشو (به داخل اطاق نگاه می کند، خسرو خان هم در حال گریستن است) پاشو ننه (موهای ناصر را نوازش می کند، او برمی خیزد) نزدیک تحویل ساله، الانه که دخترم با نوه هام بیایند)

گلدونه از شادی جیغ می کشد و بالا و پایین می پرد. پیر زن روبه علیرضا می گوید:

-         علیرضا جان، ننه، از ایی ترقَه یَه اِ نداری؟ (از این ترقه ها نداری؟)

علیرضا با تعجب به او نگاه می کند و می خندد: «ترقه؟»

-         اُ مُکَ جُ. بایدجلو پُ دوقلواَ گوسفِند بُکشه و تَرَقَ اَوا کنه (آره مادر، باید جلوی پای دو قلو ها گوسفند بکشیم و ترقه هوا کنیم!)

ناصر، شتابان به سمت درب می رود:

-         من میرم دنبال گوسفند

فریاد «وایستا»ی پیرزن او را متوقف می کند:

-         گُسفِندَه خودمِه بِگُفتُه بیَرِه ف فقط شیرنی بِستُو (گوسفند را خودم گفتم بیارند، فقط  شیرینی بگیر)

دست بچه ها را می گیرد:

-         شْما دو تا خِه هم تَ بْرَ اتاق دوقلو اَ رَ حاضر کُنه (شما دو تا هم بیاین بریم اطاق دو قلوها را حاضر کنیم.)

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...