از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 31

ساعت 8:30 دقیقه است. چند دقیقه ای به تحویل سال مانده است. ماشین حامل بتول و دو قلو ها سر می رسد. در خیابان هیاهویی به راه می افتد. گوسفند، را قربانی کرده و علیرضا، فشفشه ها را روشن می کند. همه ی اهالی، به تماشا آمده اند. مادر و دو قلوهایش وارد خانه می شوند. ساز و دهل به صدا در می آید و تحویل سال اعلام می شود. همسایه ها، با منقل های اسفند، از کوچه تا داخل خانه صف می کشند. همه ی مردم به داخل حیاط می آیند.

ننه برزو، ملیحه را در میان جمعیت می بیند و او را صدا می زند. دختر، با سری افکنده جلو می آید. پیرزن او را در آغوش گرفته و می بوسد، زیر گوش اش چیزی را زمزمه می کند، ملیحه می خندد. پرویز خان و ننه شهرزاد، عصا در دست، وارد خانه می شوند. خسرو خان هم با عصا، در جلوی ساختمان ایستاده است . پیر مردها، به هم می رسند. این یکی دستی به ریش بلندش می کشد و آن دیگری سبیل پر پشت اش را تاب می دهد. روبوسی می کنند. مادر بزرگ ها هم دست در دست هم بر روی ایوان می نشینند.

ناصر و ملیحه سینی های شیرینی را در بین جمعیت می گردانند. درهرچرخشی، آن دو با هم روبرو می شوند. رعنا، رفتارهای ناصر را زیر نظر دارد. دختر جوانی مدام در اطراف ناصر می پلکد. رعنا راه او را سد می کند:

-          اَگجَه خانُم؟ ایی شازدَه صاحب دارَه (کجا خانم؟ این شازده صاحب داره!)

 دختر جوان عقب نشینی کرده و در بین جمعیت گم می شود. فریبرزخان، در حال ورود به ساختمان است که صحبت های نوه ی برادرش را می شنود و با تصور علاقه ی دختر به مرد غریبه، لبخند می زند. علیرضا و گلدونه بیش از همه شلوغ می کنند. فریاد «دایی ناصر و عمو ناصر» آنها لحظه ای قطع نمی شود. 

مهمانان زیادی وارد شده و اطاق ها را پر کرده اند. ناصر برای تعویض پیراهن، به اطاق اش می رود. ننه صفیه، ملیحه را صدا می زند، آهسته چیزی را به دختر می گوید و او را روانه ی طبقه ی بالا می کند. پیر زن، علیرضا و گلدونه را روی پله ها نشانده و خودش نیز در جلوی آن دو می نشیند. راه عبور بسته می شود. زن عموی ملیحه، متوجه قضایا شده و خواهر شوهرش را در جریان قرارمی دهد.

 در اطاق بالا، ناصر و ملیحه، فارغ از جشن و هیاهوی طبقه ی پایین، روبروی هم ایستاده اند. ناصر بسته ای را به طرف ملیحه می گیرد.

-         ملیحه جان عیدت مبارک.

دختر لبخند می زند:«سال نوِ تو هم مبارک» با خوشحالی هدیه اش را در دست او می گذارد و هدیه خودش را می قاپد، با خنده آن را باز می کند و از دیدن هدیه ی ناصر شگفت زده می شود. در داخل بسته، گل سر زیبایی وجود دارد. با خوشحالی آن را به موهایش می زند و از ناصر می خواهد که بسته اش را باز کند. درون بسته، کیف کوچکِ چرمی که بافت زیبایی از جنس گلیم بر روی آن دوخته شده، قرار دارد:«متشکرم» هر دو، اعتراف می کنند که امروز و در فرصتی کوتاه، دور از چشم دیگری، هدیه را خریداری کرده اند.

اقدس، مادر علیرضا، با تحریک عمه زهرا، می خواهد به طبقه ی بالا برود که رعنا متوجه شده و با تظاهر به تهوع و دل بهم خوردگی، او را از کنجکاوی منصرف کرده و برای درست کردن نبات داغ، به آشپز خانه می فرستد.

 دلداده ها، بی توجه به آنچه در پایین می گذرد، در مورد عشق و ازدواج صحبت می کنند. ناصراز دیدن اولین بار، ملیحه می گوید:

-         وقتی توی فروشگاه دیدمت، دلم می خواست باهات دعوا کنم! روز بعد هم که بهم گفتی عوضی! ازت متنفر شدم(ملیحه می خندد) شب تا صبح بهت فکر کردم! وقتی که سوار اتوبوس شدم، دو شب بود که از دست تو نخوابیده بودم ....

 ملیحه با تظاهر به درد شانه اش را گرفت:

-           برای همین بود که سرتو گذاشتی رو شونه ی من و خوب خوابیدی؟

ناصر با نگرانی گفت:

-          شونه ات درد میکنه؟

-         نه، اما دلم می خواستم بیدارت کنم و یه سیلی بهت بزنم و بهت بگم از من فاصله بگیر، عوضی!

می خندیدند که علیرضا هراسان وارد اطاق شد:

-         زود بَشِه که دارِه میایِه بالَه (زود باشین که دارند میان بالا)

 در یک آن، ناصر به پشت بام رفت و ملیحه، طبق دستور ننه صفیه، به سراغ چمدان بزرگ و قدیمیِ پشت کمد، رفت. آن را بیرون کشید، باز کرد و پارچه های داخل آن را بهم ریخت. لحظه ای بعد، عمه نازنین، با هیکل تنومنداش وارد اطاق شد، شکاکانه به اطراف نگریست، ملیحه سعی داشت وانمود کند که او را ندیده است، با خودش حرف می زد:

-          پس کجاست؟ کوش؟

پارچه ها را زیرو رو می کرد که ناگهان پارچه ی سفید رنگی را که منجوق دوزی شده بود، بیرون کشید:« وای چقدر خوشگله!»  پارچه را به اندام خود گرفت و چرخید. با دیدن عمه اش، به ظاهر جا خورد:

-         عَمَ جُ إشما اينجَ أسْتِ؟! اينجَ رَ سه كُنِ وَ جه قِشَنكي أستَ، نَنَ صفيَه وَ مِه بْكَفتَك بيَه اُ اينجَ و اينَ وَرُ پِدا کُنُ (عمه جون، شما اینجایین؟ ببیند چقدر خوشگله! ننه صفیه گفت بیام اینجا و اینو براش پیدا کنم). 

نازنین با چهره ی اخم آلود اطاق را ترک کرد. ملیحه درب را بست و بیرون آمد. دزدکی به راه پله ی پشت بام نگریسته و با لبخند، پشت سرعمه خانم ، پایین رفت. رعنا با دیدن او از تمارض دست بر داشت، به سوی اش دوید و با دیدن لبخندش آسوده خاطر شد. 

با فرا رسیدن نیمه شب، مهمانان کم کم آنجا را ترک کردند. گلدونه که بیش از همه جنب وجوش داشت،  در کنار بستر دو قلوها به خواب رفت. ناصر در حیاط  قدم می زد. دیداربا ملیحه و شنیدن اعتراف عاشقانه اش، او را به رویا فرو برده بود. به پنجره ی اطاق دختر نگاه کرد و برای یک لحظه او را دید که پس از دست تکان دادن، به سرعت ناپدید شد. صدای پدربزرگ او را از قدم زدن بازداشت:

-          ناصر جُ پْسِمِه.خِراتِتُ بْشا بیَه اینجا (ناصرجان، پسرم، بیا اینجا).

 ناصر سلام کرده و وارد اطاق شد. ننه صفیه، بعد ازسالها، لباس سیاه عزای اش را بیرون آورده بود و در لباس گلدار، سر زنده و شاداب و جوانتر به نظر می رسید. خسرو خان او را به دامادش، رحیم، معرفی کرد. مردها با هم دست دادند و روبوسی کردند.

-         ناصر،خِ تو دارُ جُ بیَه اینجَ بَرشی نَنَ  (ناصر، بیا اینجا بشین ننه)

 لحن و صدای پیرزن، تغییر پیدا کرده بود. ناصر در بین پدربزرگ و مادربزرگ نشست. بتول از او تشکر کرد:

-         دَستُ درد نَکنَ ناصر جُ.بْرِمه! پُ قِدَمتُ اَمیشَ خـــــــــِر بَشَ (متشکرم  داداش ناصر! پا قدمت همیشه خیرباشه).

-          خواهر، انشا الله تندرست باشی و عاقیت به خیر، قدم نو رسیده هات هم مبارک باشه.

مادر دوقلوها، در حالی که اشک چشمانش را پاک می کرد، خندید:

-           بَعدِ چِن سال اِساسِ خُشی وَ مِه دَس دادَ (بعد سال ها، احساس خوبی دارم)

ناصر، دو بسته ی کوچک را به دست رحیم داد:

-          مال بچه هاست،(دستِ ردِ رحیم را بر می گرداند) مگه من دایی شون نیستم؟

بتول نیم خیز شده و بسته ها را از شوهرش گرفت و باز کرد. دو عدد آویز طلای «وان یکاد» را به همه نشان می دهد :

-         دَستُو دَرد نَکْنَه اَخَوی ناصر.خِه اَم جُفت اَسته (دستت درد نکنه داداش ناصر ، جفت هم هست!)

در این هنگام تلفن همراه ناصر زنگ زد:

-          سلام حاج خانم، باز هم عیدت مبارک ...خیلی دلم برات تنگ شده . یه تقاضا دارم مادر! یه زحمته، راه، دوره و می دونم خسته میشی... یه گره دارم مادر، مثل همیشه فقط تو می تونی بازش کنی! (بغض فرو خرده اش، می شکند) جون سحر منو ببخش!... من تو زابلم مادر... میای مادر؟...     

شنیدن گفتگوی بی پرده ی ناصر با مادرش، همه را متاثر می سازد. بتول، اشک می ریزد و رحیم سعی دارد او را آرام سازد. 

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...