ملکــه ایـــران از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 32

از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 32

پس از قطع مکالمه، حاج خانم به سرعت دستور داد:

-         زود باشین، مسعود، با محمد آقا ی شکر پنیر! تماس بگیر. بگو حالا بیاد اینجا (رو به سحر و فرشته) چرا نشستید. برید همه ی وسایلتون را جمع کنید. داریم میریم سفر و خواستگاری و عروسی! (با خودش حرف می زند) اگر دختر کیاخسرو باشید، مال پسر منی! ....

مسعود و فرشته و سحر، هاج و واج به مادر نگاه می کنند. از صحبت طولانی او با ناصر چیزی دستگیرشان نشده است. بعد از تمام شدن صحبت تلفنی، گریه و خنده ی مادر برای دقایق ی ادامه داشت تا اینکه سحر، او را از دنیای خودش بیرون کشید و حاج خانم تند و قاطع دستورات فوق را صادر کرد. اکنون دوباره به رویای شیرینی فرو رفته بود.

این بار مسعود مداخله کرد:

-         آنا، عزیز من! (شانه ی مادر را می بوسد و منیره خانم به خود می آید) داداش چی گفت.

-         آها، مسعود جان، داداشت گفت: مادر بیا که عاشق شدم، بیا که تنهام. پسرم گفت: آنا، جانِ سحرت بیا، جانِ مسعودت بیا! ... (به تلخی گریه می کند) جان خودش قسم نمی خورد! هنوز فکر می کند، شما کودک ها، برای من عزیز هستید و او نیست. خدا (دست هایش را بالا می آورد) خدا، حق این بچه بهترین زن است. من میروم برای خواستگاری اما خدا، خودت می دانی و این یتیمِ بی پدر و این  دلِ خونِ من!

صدای زنگ درب، فرشته را بیرون می کشد. صدای «ممد» دوستِ نزدیک ناصر، که بچه های محل اسم اش را «شکر پنیر» گذاشتند، شنیده می شود.

-         حاج خانم، بریم، آن ن ن ااا!       

محمد، هم سن و سال ناصر می باشد اما بر خلاف او، چاق و تنومند بوده و وزنی بیش از 120 کیلوگرم دارد. خندان و شاد وارد اطاق می شود. کت و شلوار سرمه ای راه راه بر تن دارد و به روشِ دوست اش، خم می شود و دست حاج خانم را می بوسد. عید را تبریک گفته و با کمی جستجو دو بسته شکلات را ار داخل کت اش بیرون آورده و به عنوان عیدی به سحر و فرشته می دهد و آن گاه در کنار مسعود می نشیند:

-         آنا، بلند شین دیگه بابا، 1500 کیلومتر راهه! (سر کیوی را قطع کرده و آنرا با پوست می بلعد)

-         محمد، ما که هنوز حاضر نیستیم مادر! باید تمام لباس های آقا ناصر را بردازیم. راستی ... محمد، تو عروس خانم را دیدید؟

-         نه مادر! (به ساعت اش نگاه می کند) الان همش نیم ساعته که من می دونم. ای وای، داداش ناصر را هم بردند. حالا ممد مونده و خانم دکتر (به سحر اشاره می کند).

-         شما، سوییچ را اِخ کن بیاد، این یک! دو، من میرم کارواش و سرویس، بعدشم، سوخت رسونی به ماشین و خودم، صبح اول وختم، اینجام.

سحر، شکلات اش را جلوی چشمان او تکان می دهد:

-         امسال، برای عید دیدنی، یک ساعت و ربع دیر اومدی، این یک. دو، حاج خانم برات یه شام ده نفره، کنار گذاشته. نیم ساعته میری و بر می گردی. صبونَتَم با من!

 محمد، برخاسته و کت اش را بیرون آورده و با آسودگی بر روی مبل می نشیند. مبل چوبی به ناله در  می آید:

-           حاج خانم، این مبل ها دیگه عمرشون رو کردند.

می خندد و ادامه می دهد:

-         کارواش و سرویس، بمونه برای فردا صبح زود. الانم پمپ بنزینا خلوته، تو راه بنزین می زنیم! پس... سحر خانوم، واجب تر از همه، شام منه!

حاج خانم، سحر را به آشپزخانه می فرستد و خود به همراه فرشته برای جمع آوری لباس ها و لوازم ناصر به طبقه ی بالا می روند. مسعود نیز برای برداشتن وسایل شخصی به آپارتمان خویش می رود و محمد، با میز پر از میوه و شیرینی عید، تنها می ماند.   

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...