از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 33

خانواده ی نادری به بازدید عید آمدند. ملیحه، ساکت و آرام در کنار پدرش، نشسته است و علیرضا هم، دست در دست رعنا، از جای خود تکان نمی خورد. زیبایی سفره ی هفت سین، مورد پسند ننه شهرزاد قرار می گیرد. ناصر و گلدونه از مهمانان پذیرایی می کنند. خسرو خان می پرسد:

-         آنا چِز شَدَک؟! اَرِکَت کَ؟؟ (آنا حرکت کرد؟)

-         بله، ساعت 4 صبح راه افتادند و از مسیر کرمان می آن.

-         انشالا وَ سِلامتی بْرَسِ (انشا الله به سلامتی می رسند.)

بتول و دوقلوها، مرکز توجه مهمانان هستند و ورود آنها، بهترین فرصت را برای دیدار نظریِ ناصر و ملیحه فراهم می کند. تغییر روحیه ی ننه صفیه، موجب حیرت مهمانان شده است و همه از این امر استقبال می کنند. با آمدن فرزین، گغتگوی کوتاهی بین او و فرامرز خان به صورت پچ پچ و درگوشی، صورت می گیرد. آنها خیلی زود، خداحافظی می کنند و اصرار صفیه برای نگه داشتن شان، اثری ندارد. پس از رفتن مهمانان، ناصر با قیافه ی نگران به طبقه ی بالا می رود.

رفتار خانواده ی نادری، بتول را ناراحت کرده است. او درگوشی صحبت کردن های آنان را توهینی به خانواده ی خود قلمداد کرده و زمانی که گلدونه می خواهد نزد علیرضا برود، با شدت جلو گیری می کند. دو قلوها بیدار شده اند و خسرو خان برای استراحت به اطاق خودش می رود. زمانی که ناصر برای تعویض پانسمان به اطاق او می رود.

پیرمرد، حکایت های قدیمی را بازگو می کند:

-          پرویز خَ یَک چِن سالی اَز مِه زودتر دُماد شَدَک صَفیَه کِنجِه یَک دُنه بشیر خان بودَک. اَم تک تیر اَنداز اَم تک سِوار! صفیَه پَشتِ دَر شْنَستَه بوو.اَرفِ شوخَه گُش مِداد یَک رُ دووقْدَمی بند بودو که بیومَه. اسبَرَ وَ دَوُندَ مِداد که میَه اَوَسِ بْکَردُ. یَک لِ بْدیدُ دارُ خِه اُ مسابقَ مِدا آلا صَفی مِتاخت مِه مِتاختُ. آخِر کار اسبِ اُ نِترِستُ بِستَ و اسبِ مِه که نْفَسیو تازَ بوو جلو بیَفتیدَک  وَرگَشتُ دیدو وَر جُنِمِه خشم کَرد خُشگِلَکی بوو.مِه حتی اخم کردَنِ اونَ دُوس دِشدُ(صفی وَ صورَتخَ دَستِ مْکَشَ). عاشقیو بْشَدُ. صفی کِنجِه بشیرخان بودَک خِه اِزارتا خُزگارو مِه هم فقیر بودو هم بِ خانمان. ایچ کَسیرَ نْدِشدوُ.همه وَ مِه مِگُفتِ: یتیم هامون! صفی مثلِ ستاره ی جدُد و بوو و مِه شن کویر! هَر رُ مِثِ سایَه رَدِ اونَه مِگرَفتُ.فَمیدَ بوو اونَه دُوس دارُ.یَکرُ دلَه بْزَدُو وَ دَریا و بْرَفتُ خُونِ بشیر خان. اجازَ بَگرَفتونو قصه خَه وَر بَبیُو تَریف بْکَردُ. خان خَه نارااَت شَدَک. مِخواست مِنَ بیرو کُنَ کِ صفی بْدیدَکو بیومَه.یَک لِ بْدیدو مِگَ مْنَ دُوس دارَ. خِه هم ازدواجِ بْکَردِ.مورد غضب خان قرار بَگرَفتِ.بشیرتک دخترخَه خه اسبیُو از خونَه پَرُند بیروو. و صفی بْشَه زَنِ مِ.چِن سالی طول کَشی تا ای خُنَرَ بَستُوندِ.۲۰ سال گُوچَ نْدِشتِه و بعدِ اُزقر سال خدا برزو رَ وَ مِشمَ بْداد.پیر شَدِنُو صاحب کِنجه ای وَنُومِ بتول شَدِ.اَم مُوقَعَ بوو نِم مزرعه کنارَ بَستُندِ.همه گوچَگُنٍ پرویز مثل گُچَگُنِ خُودما بوودِ :فرامرز و فریبرز ونوذر و زهرا... صفی وَر گُچَگُنه پرویز مثل مُکـــــه ای بوو، برزو که شُزدِ(۱۶) سالیو بْشَدَک. مَلیحَ رَ وَر اُ نْشُنی بْکَردِ، یَک رُو دَرِ رَاِ زادان تصادف کَردَک. بَعد َزی جریان،صَفی دَرِ خُنَرَ رو دنیا بَستَکُ.اینجَ بْشَدَک ماتم کَدَ، بَتولَ دِلیو نْمِخواست اینجَ بْیَیَ، عروسی کِنْجِمه سوت و کور بودَک کِنجه بِچارَ. ولی مه اَنوزَ مثلِ اَم رُزِ اول صفی رَ دُوس دارُ. عاشقیو اَستو ....

-         (.... پرویز، چند سالی زودتر از من ازدواج کرد. صفیه، دختر یکی یک دونه ی بشیر خان بود. تک  تیرانداز وتک سوار! (صفیه پشت درب نشسته و به صحبت های شوهرش گوش می دهد) یک روز، نزدیک بند بودم که پیدایش شد. اسب می تازاند که من هم هوس تاختن کردم. ناخواسته مسابقه ای بین ما شکل گرفت. صفیه، می تاخت و من می تاختم. بالاخره اسب اوکم آورد و اسب تازه نفس من جلو افتاد. وقتی که برگشتم با قیافه ی خشمگین او روبرو شدم. خوشگل و زیبا بود. حتی اخم کردنش هم زیبا بود! (صفیه به صورتش دست می کشد) عاشقش شدم. او دختر بشیر خان بود، با هزاران خواستگار ومن بی خانمانی تنها بودم. به من می گفتند: یتیم هامون ! ... او مثل ستاره ی جُدی بود و من شن کویر! هر روز سایه به سایه اش می رفتم. فهمیده بود عاشق اش هستم. یک روز، دل را به دریا زدم و به خانه ی بشیرخان رفتم. اجازه گرفتم و داستان خودم را برای پدرش گفتم. خان ناراحت شد، می خواست مرا بیرون کند که صفیه با خبر شده و دخالت کرد. او به پدرش گفت که به من علاقه دارد. ازدواج کردیم و مورد غضب خان قرار گرفتیم او تنها دخترش را با یک اسب از منزل بیرون کرد و صفیه شد زن من! سالها طول کشید تا صاحب این خانه شدیم. 20 سالی را بدون بچه بودیم و بعد آن همه سال، خدا، برزو را به ما داد. توی پیری هم بتول به دنیا آمد. آن سالها بود که همین مزرعه ی کناری را خریدیم . بچه های پرویز مثل بچه های خودمان بودند. فرامرز، فریبرز، نوذر، زهرا... همه شون (صفیه، پشت درب اشک می ریزد، گلدونه کنار مادر بزرگ می نشیند) صفیه، برای بچه های پرویز، مثل مادر بود! برزو که 16 ساله شد، ملیحه را برای او شیرینی خوردیم (صدای پیرمرد غمگین می شود) یک روز توی راه زاهدان تصادف کرد و...(ناصر، صدای گریه ی صفیه را می شنود) بعد از آن، صفیه درب خانه را به روی دنیا بست و اینجا ماتم کده شد. بتول هم دلش نبود که به اینجا بیاد. عروسی دخترم سوت وکوربود. دختر بیچاره! اما من هنوزم مثل روزهای اول صفیه را درست دارم ! عاشق او هستم!....)

صدای گریه ی دو قلوها و جیغ بی تابانه ی بتول، صفیه و ناصر را به اطاق نوزدان می کشاند. کوچولو ها از گریه سرخ شده اند. ناصر با یکی از دوستانش که دکتر اطفال می باشد، تماس می گیرد. دکتر پس از گفتگوی کوتاهی با بتول، توصیه ی استفاده از شیر خشک و داروی رفع نفخ را می نماید. ناصر اسامی دارو و نوع شیر را یادداشت کرده و برای تهیه ی آن به راه می افتد. گلدونه هم به خانه ی علیرضا می رود.

ساعتی از رفتن ناصر نگذشته که گلدونه نفس زنان وارد خانه می شود:

-         نَنَ نَنَ! نَنَ خه تو دارُ. دارَ وَر مَلیحَ خاسِگارِ میایَ  (ننه، ننه! (هوار می کشد و با کفش وارد اطاق می شود) ننه، داره برای ملیحه خواستگار میاد!)

-          کِنَه؟! کِی قرارَ بیَیَ (کی؟ کِی؟)

-         علیرضا بْگَ ساعت ۴ میااِ. واوِچا پس پْسه دایی ناصر چز مِشُ؟! (علیرضا گفت (پا بر زمین می کوبد) ساعت 4 می آن! وای، پس دایی ناصر چی؟)

خسرو خان و رحیم که تازه وارد شده بود، از ماجرا مطلع می شوند. پیرمرد از شدت ناراحتی بر زمین می افتد. بتول و رحیم به کمک اش می آیند. صفیه، حیران و مبهوت، قدم می زند، به ساعت دیواری نگاه می کند و با تحکم می گوید:

-         بْرَاِ لِباسِخَ پُوشه. مِرَ وَر مَلیَ خاسِگاری  (برید لباس بپوشید، ما میریم خواستگاری ملیحه!)

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...