از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 34

اتومبیل هیوندای مشکی رنگ وارد کوچه می شود و مقابل درب خانه ی فرامرز خان می ایستد. مردی میانه قامت به همراه زنی که مانتو دخترانه ای بر تن دارد و جوانی در کت و شلوار چرمی، از اتومبیل پیاده می شوند. مرد جوان، سبد گل بزرگی را در دست دارد. با بلند شدن صدای زنگ، فرامرز خان و همسرش، مهگل، به استقبال آنان می آیند. ملیحه، بی خبر از ماجرا، در طبقه ی دوم ساختمان و در محاصره ی عمه ها (نازنین و زهرا) قرار دارد. رعنا از پشت پنجره ورود مهمانان را می بیند ولی آن را به حساب دید و بازدید عید می گذارد. دختر بازیگوش، جریان ورود مهمان را به عمه نازنین اطلاع می دهد.

زن تنومند با خنده می گوید:

-         شاید وَر تو خاسگار اُمدَ (شاید برای تو خواستگار آمده!)

مهمانان هنوز ننشسته اند که خسرو خان و صفیه به همراه بتول و رحیم و گلدونه، وارد می شوند. مادر بزرگ (ننه شهرزاد) به پیشواز آنان می رود. هر دو گروه مهمان در کنار هم می نشینند. فرامرز خان، با مسرت به مهمانان خوش آمد می گوید و همه را به هم معرفی می کند. ایرج، پسر خانزاده که در کنار فرزین نشسته است، بدون توجه به بزرگان مجلس، با صدای بلند در باره ی مسافرت اخیرش به دوبی صحبت می کند.

پرویز خان از دیدن رفتار سبکسرانه ی او، ناراحت می شود. همسر خانزاده می خواهد صحبت کند که صفیه پیش دستی می کند:

-         پرویز خان، اِمرُ رُزِ وفای به عهدَ.از هوشِ تو نریَ.به عهدِ خَه وفا کُ (پرویز خان امروز، روز وفای به عهد است. به عهدت وفا کن!)

پیر مرد دستی به ریش اش می کشد:

-          صفیه!

 ننه صفیه، بقچه و جعبه ای را که دردست رحیم است از او می گیرد. بقچه را باز کرده و پارچه ی سبز زیبایی را بیرون می کشد. «آه» های بلندی از حاضرین شنیده می شود.

-          ایشُو نْشونیَ اِ عَرُسِ مْنَ  دُونَه شْدَ تو وَ مِه قول دادَدی که ملیحَ عرُسِ مْنَه . آلا اَگَ برزو نیَه یَکِ دْگ‌ اَستَ. یَکِ دْگَ ؟! کَدَکَ مِگی؟! اُ.پْسِمه ناصرَ مِگُ (اینها نشانه های عروس منه (صدای اعتراض و تعجب بلند می شود: «دیوانه شده!» صفیه با تحکم ادامه می دهد) قول داده بودی که ملیحه عروس منه! (پرویز خان با تاسف سر تکان می دهد) حالا هم اگربرزو نیست، پسر دیگرم هست! (ملیحه وعمه نازنین و رعنا وارد می شوند، شنیدن حرف های ننه برزو همه را ساکت کرده است. عمه نازنین جلو آمده و روبروی ننه صفیه قرار می گیرد: «پسرت؟ کدام پسر؟» پوزخند زده و به سمت برادرش می رود) بله، پسرم ناصر!) 

ملیحه که متوجه ماجرا شده، سست وبی حال، به رعنا تکیه می دهد. ننه شهرزاد وارد بحث می شود:

-         صفی؟! مَگَ تو پْسه دْگه ایَ داری؟! (صفیه، مگر تو پسر دیگری هم داری؟)

عمه نارنین متلک می گوید:

-         اُ.یَک شُوَ که وَجا برزو ناصر اُمدَ (آره، یک شبه، جای برزو، ناصر اومده!)

ایرج پر خاش می کند:

-           ناصر کِنَ؟! مِه خاسگارِ ملیحَ اَستُ (ناصر کیه؟ من، خواستگار ملیحه ام!)

مادر بزرگ با شتاب حرف او را قطع می کند:

-           صفی چِن سال قَبل تر از ملیحَ وَر پْسه خَه خاسگاری کَردَ (صفیه، سال ها پیش از ملیحه، برای پسرش خواستگاری کرده...)

ایرج قهقهه می زند:

-           خاسگاری یَک مَردِ مَردَ (خواستگاری یک مرد مرده!)

پدر بزرگ بر سر ایرج فریاد می کشد:

-         پْسَرکه بِتَربیت (پسره ی بی ادب!) (این فریاد، پسر خانزاده را خاموش می کند)  اُ.مِه قُول دادا و سَر قُولِخیَه اَستو (بله، من قول دادم و این قول هم پا برجاست.)

 صفیه، ملیحه را صدا می زند. او را در آغوش کشیده و پارچه را بر سر او می اندازد. رعنا وعلیرضا وگلدونه، با خوشحالی دست می زنند. با دست زدن پدر بزرگ، همه شروع به دست زدن می کنند. خانواده ی خانزاده، با شتاب از مجلس خارج می شوند. عمه نازنین می خواهد بیرون برود که ننه صفیه او را صدا می زند:

-         نازیِ مِه.نازِنینِ مِه.خِراتِتو بْشا.بیا اینجَ ، نازنین ِ مِه.خشکِلِ مِه.نَنَ صَفی رَ دُستِ نْداری (نازی من، نازنین من! (نازنین سست می شود و می ایستد) بیا اینجا! (نازنین، بی اراده جلو می رود و روبروی ننه صفیه می نشیند) نازنین خوشگل من! (صورت او را می بوسد) مامان صفیه را دوست نداری؟)

نازنین، ناگهان ننه صفیه را در آغوش می گیردو سخت می گرید.

لحظاتی بعد و پس از آرام تر شدن اوضاع، پدربزرگ، از ملیحه، در مورد خواستگار غریبه، سوال می کند. دختر که ناصر را کارگر می پندارد، با صدایی آرام شخصیت او را توصیف کرده و در پایان شغل او را کارگر مرغداری اعلام می کند. این موضوع خشم فرامرز خان را شعله ور کرده و با شدت با این ازدواج مخالفت می کند. پدر بزرگ او را آرام می سازد:

-         کِنجِه ارباب! ملیحَ مال شْما ولی ولی اَمتو که دَرِ خُنِواده نادری سُنَتَ شرط اصلی ازدواج دِشتَنِ خُنَه اَستَ. شرط دوم.ازدواج سنتی طبق رسوم زابلیگُ خِه مِمونی کامل. شرط سومَ بَشیگُ اقا ناصرَ که بْدیدِ بعد مِگُپ

(دختر ارباب! ملیحه، مال شماست اما... اما طبق سنت خانواده ی نادری، داشتن خانه واجب است و شرط اصلی ازدواج (صفیه جواب می دهد: قبول!) شرط دوم، ازدواج سنتی طبق رسوم زابلی با مهمانی کامل (صفیه فریاد می کشد: قبول!) اما شرط سوم، این یکی بماند برای بعد از دیدنِ آقا ناصرِ شما.)

ننه صفیه صلوات می فرستد و بر چهره ی ملیحه بوسه می زند. عمه نازنین که پس از گفتگوی کوتاهی  به جبهه او پیوسته، زودتر از بقیه به برادر زاده اش تبریک می گوید. همه در انتظار ورود ناصر هستند . گلدونه و علیرضا برای خبر کردن ناصر بیرون می روند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...