از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 35

ساعتی می گذرد و از ناصر خبری نمی شود. ملیحه با نگرانی به تلفن همراه او زنگ می زند، کسی جواب نمی دهد. قرار دیگری گذاشته می شود و آنها خانه ی فرامرزخان راترک می کنند. در داخل کوچه، بتول و دو قلوها گریه می کنند. رحیم سراسیمه به دنبال ناصر می رود. ننه صفیه و خسرو خان دم درب، به انتظار می نشینند. شب فرا می رسد و خبری از ناصر نیست!

***

ملیحه، هر بار رعنا و زهرا را برای کسب خبر بیرون می فرستد. عاقبت، دل نگرانی، او را به بیرون از خانه می کشاند. گلدونه و علی رضا سر کوچه ایستاده اند. به همراه رعنا، نزد بچه ها می روند. شخصی افتان و خیزان از بالای خیابان پدیدار می شود. با اصرار رعنا، می خواهند به خانه باز گردند که صدای دردمندانه ی «آخ»ی در خیابان می پیچد.

ناگهان، گلدونه جیغ بلندی کشیده و می دود. ملیحه دست اش را از دست رعنا بیرون کشیده و دخترک را دنبال می کند. هر دوی آن ها با دیدن چهره ی غرق در خون ناصر جیغ می کشند. دستان ملیحه، بدن مجروح رادر آغوش می گیرد. ناصر چشمان اش را برای لحظه ای باز می کند و با گفتن: «ملیحه» بیهوش می شود.

جسم زخمی ناصر را به خانه را می برند. ملیحه از کنار بستر او دور نمی شود. توسط رحیم، دکتری به بالین مجروح آورده می شود. همسایه ها اطلاع می دهند، شخصی که ناصر را تا ابتدای محله همراهی می کرده، فرزین بوده است!

ملیحه پس از اطمینان از بهبود حال ناصر و با اطلاع از دست داشتن برادرزاده اش در ماجرا، به خانه باز می گردد. همه ی مردان خانواده در آنجا فرزین را به محاکمه کشیده اند. پدر بزرگ ها در کنار یکدیگر نشسته اند، فرزین با سر افکندگی حرف می زند:

-          خِه ایرَج دِشته از خیابو بالا مِرَفته که ناصر از مغازَ بیومَه بیروو، ایرج عصبانی شْتَ بوو. مِخواستِ خِه ماشی بْزَنَ وَ ناصر که یَکِ اَز گُچَگُ بْگُفتَک: بِسته تا بِرِیَ دَرِ کوچَه.پَشتِ سَریو بْرَفته.بْرَ دَرِ مَلّه.اَم نزدیکایِ کوچه خرابَه.ایرجو گُچَگُ اُنَه دُورَ کَردِ.تا بْدیدو درگیر شَدِ بْرَفتُ عقب بِستادُ.هر سه شْنَ حریف بوو.وقتِ ایرج داد بْزَ.فرزین بیَ که ناصر خشکیو زْدَ.حواسیو وَمِه بوو که اُنَ بْزَدِ و تا مِخارد کُتیدِ.مِه یَک لِ وَ خُدخَه بیومَدُ که دِشتو جلو اُشنَ مِگرَفتو.وقتِ مردم جَم شَده ایرجو رَفیقُنیو دَر رَفتِ.میَه ناصرَ بیاردُ تا دَمِ کوچَ.بعدَ اُنَ از ترس پَرُوندونو بْرَفتُ (با ایرج داشتیم از خیابان بالا می رفتیم که ناصر از فروشگاه بیرون آمد. ایرج برافروخته و عصبی شده بود. می خواست با ماشین به ناصر بکوبد که یکی ازبچه ها گفت: بهتره منتظر بشیم تا وارد کوچه بشه. سایه به سایه اش رفتیم. او وارد محله شد و نزدیک کوچه خرابه، ایرج و بچه ها دوره اش کردند. درگیری که شروع شد من عقب وایستاده بودم. حریف هر سه ی آنها بود. وقتی ایرج داد زد: فرزین بیا. ناصر خشک اش زد. حواس اش به من بود که زدنش! من یه دفعه به خودم آمدم که داشتم جلوی اون ها را می گرفتم. مردم که جمع شدند، ایرج و دوستانش فرار کردند. من هم ناصر را آوردم تا سر محله و آنجا، از ترس ولش کردم!)

ملیحه که تمام ماجرا را شنیده بود با قیافه ی برافروخته ای وارد اطاق شد. روبروی فرزین ایستاد و رنجدیده، به او نگاه کرد. با صدای محکم و بغض آلودی گفت:

-          مِه عاشقِ ناصرَ.از وقتی نافِنَ بوورّدَ پْسه عمه مِه شْدَ.گُچه قنداقی بوودونو اُ هنو عمریووَ دنیا نَبوو.خِه برزو اَمبازی بوودونو خِه اَم یزرگ شَدِ.ولی اُنَ زود بْرَفتَک.زودتر از اُنی که فَمُ عشق چِزیَه.ولی مِه اُ مَردَ دُس دارَ. (من عاشق ناصرم! (همه ساکت شدند و او دوباره فریاد زد:)من عاشق اش م!( به پدرش نگاه کرد) ...اون وقتی که ناف بریده پسر عمه ام شدم، نوزاد بودم وعمراو به دنیا نبود. با برزو هم همبازی بودم و از بچگی با هم بزرگ شدیم اما اونم خیلی زود رفت، زودترازاونی که بدونم عشق چیه! اما من عاشق اون مَردم! (این را گفت و با قدم های بلند بیرون رفت وبه خانه ی ننه صفیه بازگشت))

ملیحه، کنار بستر ناصر نشسته و به او نگاه می کرد. در رختخواب کناری، گلدونه ی کوچولو، به خواب رفته بود. علیرضا با گوشی همراه ناصر به داخل دوید:

-         عمَ عمَ گُشی عمو ناصر زنگِ مخارَ (عمه، عمه! تلفن عمو ناصر داره زنگ میزنه)

صدای زنگ تلفن قطع نمی شد. ملیحه گوشی در دست وارد هال شد. اعضای هر دو خانواده در آنجا جمع شده بودند. ننه صفیه نالید:

-          واوِچاااا.مُکِنَ.(وای مادرشه، مادرشه)

ننه شهرزاد گفت:

-         جواب بْدِ.مُکیُو.چشم انتظارَ.أتماً وَ اُ الهام شْدَ که گُچیوُ دَر خَطَرَ. (جواب بده، مادرش چشم انتظاره، مادره! حتما بهش الهام شده که بچه ش تو خطره!)

ملیحه، با دستان لرزان، دکمه ی گوشی را فشرد:

-         بله،سلام آنا،...بله من ملیحه هستم... دست بوس شماهستم!...بله مادر، ناصررفته بیرون ... چشم، کی میرسید مادر؟ ...  فکر کنم چند ساعت دیگه برسین؛.... خداحافظ مادر.

گوشی را قطع کرد و به آغوش مادرش پناه برد:

-         واوِچا نَنَ چْکار کُنِ؟! مُکیوُ دارَ میایَ. (وای مادر چی کار کنم؟ مادرش داره میاد)

 ننه صفیه گفت:

-         وقتِ که بیومَده رحیم تو بْرُ اوّل جَدَّ استقبالِشُ.اُشُ شهرَ بلدی نْمِنه و سَرگم مِشَه. (وقتی که آمدند، رحیم، تو برو اول جاده استقبالشون! اونا شهر را بلد نیستند و سر گردون میشن)

 ننه شهر زاد هم به حرف آمد:

-          تنها نْرِی.بابکَ و فرزین خِخَه بَری.اَمَگی خِه هم برَاِ ، مَردکُنَک بِرَاِ خُنِ مِشما .(تنها نرو، فرزین و بابک را هم ببر، همه با هم برید (روبه  مردها کرد) مردها برند خونه ی ما)

صفیه رو به همسرش کرد:

-         خسرو خان رایی کُ یَک گُسفِندِ قوربونی بیَرِِ  (خسرو خان، بفرست یه گوسفند قربانی بیارند)

 این بار پرویز خان، دخالت کرد:

-         نه خسرو گُسفِندِ قوربونیِ دُمادِمه خه مْنَ، فریبرز بْرُ گُسفِندَ بیار! (نه خسرو، قربانیِ دامادم با من، فریبرز، برو گوسفند را بیار!)

مردها از خانه بیرون رفتند و ملیحه به اطاق ناصر بازگشت.  علیرضا کنار بستر گلدونه نشسته بود.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...