از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 36

هنوز دعای ننه صفیه و آمینِ ننه شهرزاد تمام نشده بود که ناصر به هوش آمد. فریاد خوشحالی ملیحه همه را به آنجا کشانید. مجروح، چشمانش را باز کرده و با لبخند ی بی رمق به ملیحه نگاه می کرد. مه گل حال او را پرسید. ملیحه از شادی اشک می ریخت و قدرت حرف زدن نداشت. رعنا گفت:

-         عمو ناصر! مُکِشما دارَ میایَ (مادرتون داره میاد!)

با شنیدن اسم مادر، ناصر سعی کرد از جا بر خیزد، رعنا و ملیحه، از دو طرف به او کمک کردند که بنشیند. او با صدای خفه ای گفت:

-         برای اومدن مادر، باید بتونم بلندشم، اون نباید منو توی این وضع ببینه! کمکم کن تا لباس هام رو عوض کنم، خیلی ضعف دارم، دست و پام کرخت شده

مه گل، آش گوشت غلیظی را که از خانه آورده بود، به دست ملیحه داد.

مادر بزرگ ها با هم مشورت کرد:

-         مِه مِگُ بهتَرَ از مرهم استفادَ کُنه (بهتره از مرهم استفاده کنیم!)

ننه شهرزاد و ننه صفیه به پخت معجونی مقوی پرداختند و مه گل، سر گرم آماده سازی پماد گیاهی از مخلوط جعفری و نمک شد. سایر زنان شروع به آماده سازی اطاق ها کردند. ملیحه درب را بست و بر بالین ناصر نشست:

-         فکر کنم، تا یک ساعت دیگه، مجبور بشی دهها لیوان معجون و داروی گیاهی را بخوری!

رعنا و هاشم و رضا وارد اطاق شدند، دختر، کاسه ای را که در دست داشت با کیسه ای نایلونی به مردها داد. دست ملیحه را گرفت و او را از جای اش بلند کرد:

-         عمو ناصر.آلا إشما اَستِنُ دکتر هاشم رضا! دکتر جُ ها! اُنَ پَرنه دَرِ سفره نایلونی اُ مَرهَمَ وَ سَر تا پُییو مالِ! زود بَشه (عمو ناصر، حالا شمایید و دکتر هاشم رضا! (رو به مردها) دکتر جان ها! بندازینش تو سفره ی نایلونی و اون مرهم را به سر تا پاش بمالید! زود باشید!)

-          مرهم چیه؟

-         جعفری با نمک!

-         وای اون که آتیش میزنه، می خواهید به زخم من، نمک بزنید!

ملیحه با نیم نگاهی به برادرانش، آهسته می گوید:

-           این مرهم رو مادرم درست کرده

-           اگه مالِ مادر زنِ، حتما خوبه، بزنید!

با بستن درب، صدای «آخ» و «وای» ناصر به گوش میرسد. ده دقیقه ی بعد رضا و هاشم با دست و صورت های مرهم زده بیرون می آیند:

-          تموم شدک بیچارکه ناصر! (تموم شد، بیچاره ناصر!)

چند دقیقه ی بعد، مرهم مادر زن! داماد را به خواب می برد. عمه زهرا به سراغ ملیحه می آید و او را برای تعویض لباس، به همراه رعنا و زیبا، به خانه می فرستد. دوقلوها، بعد از دو روز گریه و زاری به خواب رفته اند و بتول با حرارت به کارهای خانه پرداخته است. ملیحه خیلی زود با مانتویِ هدیه ی مرغداری جوجو مرغ کنده، بازمی گردد. مانتوی بلند، اندام او را به خوبی نشان می دهد.

به توصیه ی مادر، ملیحه، ناصر را بیدار کرده و او را پس از خوردن لیوانی از معجونِ ننه ها، به همراه رضا، به حمام فرستاد. گلدونه که از خواب برخاسته، لباس های ناصر را در دست گرفته و پشت درب حمام ایستاد. تلفن همراه زنگ می زند، مسافرین تا ساعتی دیگر در زابل  خواهند بود. بتول با فرزین تماس می گیرد:

-           فرزین، یک ساعته دگه مرسه (یک ساعت دیگر می رسند)، و هر بونه ای که شده اوشنه مطل کو (به هر بهانه ای معطل شان کن)، دوماد رفته حموم!

ناصر، با پوشیدن لباس های تازه ای که روز اول در زابل خریداری کرده بود، از حمام بیرون آمد. زن ها، دست می زنند و او با خجالت سر به زیر انداخته و به داخل اطاق می رود. علیرضا از رفتار او تقلید می کند. ملیحه و گلدونه به دنبال آنها می روند. پس از خوردن لیوان دومِ معجون، داماد حاضر است!

شیطنت نوه های پرویز خان، خانه ی همیشه ساکت ننه صفیه را غرق در سروصدا کرده است. شاپور به همراه پسرش، احمد رضا، ریسه و لامپ های رنگین را جلوی درب خانه نصب می کنند. همسایه ها از جریان با خبر شده و محله  خواب را فراموش می کند. بهادر پسر نوذر، با دو دسته ساز و دهل چی سرمی رسند. فرزین، اطلاع می دهد که کاروان کوچک خانواده ی داماد، وارد شهر شده اند. مادر بزرگ ها به همراه مه گل و سایر زن ها از خانه بیرون می آیند و در سه راهی کوچه ی نادری می ایستند.

با خبری دیگر از سوی رحیم، پدر بزرگ ها و مردهای خانواده ها به جمع مستقبلین می پیوندند. از یک سو اتومبیل حامل خانواده ی ویسی وارد خیابان می شود و از سوی دیگر ناصر و ملیحه در حالی که توسط رعنا و بتول همراهی می شوند، از خانه خارج می شوند. نوای ساز و دهل، در دل شب طنین انداز می شود. اتومبیل مسافرین، نرسیده به کوچه ی نادری، متوقف می شود.

حاج خانم با سرعت پیاده شده و در جستجوی فرزند، به جمعیت نگاه می کند. سحر، برادرش را در کنار ملیحه می بیند و با شادی مادر را متوجه آن دو می کند. ناصر دست ملیحه را در دست گرفته و جلو می روند. حاج خانم، بی تاب است. ابتدا دختر را در آغوش گرفته و بر صورت اش بوسه می زند. پس از آن لحظه ی دیدنی دیدار مادر و پسر فرا می رسد.

ناصر، بر روی خاک زانو زده و دست مادر را بوسیده و بر چشمان نمناک اش می کشد. مادر خم شده و ناصر را از زمین بلند می کند. او را به زیر چادرش کشیده و با صدای بلند می گرید. مسعود و سحر و فرشته و محمد، به دور آن ها جمع شده و تحت تاثیر صدای «بالام ناصیر، بالام ناصیر» مادر، اشک می ریزند.

سحر و فرشته، ملیحه را بوسه باران می کنند و مسعود و محمد، ناصر را برای یک لحظه رها نمی کنند. منیره خانم، با ننه صفیه و ننه شهرزاد و مه گل آشنا می شود. نوازندگان که برای دقایقی سکوت کرده اند، دوباره نواختن را از سر می گیرند.                  

شب از نیمه گذشته است که همه در خانه ی ننه صفیه جمع می شوند. فرشته، ملیحه را در کنار مادر می نشاند. حاج خانم، دستی به صورت ملیحه می کشد:

-          سلیقه اش هم مثل باباشه!

از این حرف همه می خندند.

پس از صرف شام، سحر، رعنا و فرشته برای خواب به اطاق بتول و دوقلوها رفتند و مسعود و محمد، مهمانِ شاهپور خان و فرزین شدند. ناصر خسته از درد های جسمانی، به اطاقش پناه برد و در بستر دراز کشید و ملیحه بر بالین اش نشست.

در خلوتِ مادرانه، صفیه، از روز ورود ناصر گفت و شهرزاد، داستان اعتراف ملیحه را حکایت کرد. حاج خانم از کبودی زیر چانه ی ناصر پرسید و مه گل، به ناچار، داستان دعوای ناصر و ایرج خانزاده را بیان کرد. اذان صبح بود که مادر بزرگ ها، در کنار یکدیگر به خواب رفتند. حاج خانم و مه گل، به طبقه ی بالا  رفتند. دلداده ها در خواب بودند.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...