از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 37

با توجه به حوادث شب گذشته، ننه صفیه که بیدار شد، فکر کرد، همه درخواب هستند اما منیره خانم زودتر بیدار شده و در حیاط قدم می زد. به نزد او رفت. صبحانه را بر روی تخت صرف کرده و به صحبت نشستند. حاج خانم، از آداب و رسومِ ازدواج به سبک سیستانی  پرسید و صفیه پس از  شرح مفصلی، گفت:

-         امرو باید پیکه راهی کنه که قاصد خوزگاری بشه (امروز، باید پیک روانه کنیم که قاصد خواستگاری باشد) (برای این کار، بتول و محمد و رحیم ،انتخاب شدند) بعدأ باید برأ ور مراسم خوزگاری (بعد از آن باید بریم برای مراسم خواستگاری)! باید پارچه و کؤش و اگر صلاح بدونسته إنشونی بره (باید پارچه وکفش و اگرصلاح بدانید نشانه ببریم).

منیره دست بر گردن آویزاش نهاد:

-         یادگاری قادیر (قادر)بهترین نشانه است

گردان آویزش را بیرون آورده وبه دست ننه صفیه داد. پیر زن با تعجب گفت:

-         پرویز خان حتما خوشیو میایه(پرویزخان حتما این را می پسندند). بَ بَ یَک طرفِیو نام امام علی و طْرفه دْگِیو نام مبارک محمد (به به! یک طرف اش نام علی(ع) است و طرف دیگرش نام مبارک محمد(ص))

برای انتخاب سایر هدایا به اطاق رفته و چمدان های حاج خانم را باز می کنند. مشغول گفتگو بودند که بتول و گلدونه وارد شدند. کمی بعد، سحر و فرشته ومسعود و محمد، به آنها پیوستند. انتخاب هدایا زمان زیادی برد. محمد که از گرسنگی در حال ضعف بود وتا آن لحظه شکیبانه تحمل کرده بود وقتی که نظرش را پرسیدند، گفت:

-         خوبه بابا برید دنبال صبحونه که من مردم! ناسلامتی، ساقدوش دامادم.

 بتول با عذر خواهی به سمت درب می رفت که فرشته او را صدا زد:

-         خواهر، این ساقدوش، خوراکش کمه! یه موقع کم تر از ده تا تخم مرغ، نیمرو نکنی ها!

درب که باز شد، ملیحه را، سینی در دست داخل راهرو دیدند. اوبا شرم گفت:

-          ببخشید، ناصر بیدار شده وگرسنه است من دارم واسه اش صبحونه می برم.

حاج خانم با محبت به او نگریست:

-          برو عزیزم، برو دخترم، امروز تو را رسما از پدرت خواستگاری می کنیم.

بتول صبحانه را حاضر کرد. پرخوری محمد، همه را به اشتها انداخته بود. گلدونه گفت:

-          آلا علیرضا خان ما یک رقیب وَر مسابقه ی پرخوری دارَ (حالا، علیرضا خان ما! یه رقیبی برای مسابقه ی پرخوری، داره!)

پس از صرف صبحانه، بسته بندی هدایا انجام شد. آن گاه، دسته جمعی، برای دیدن ناصر به طبقه ی بالا رفتند. سحر زود تر از همه به داخل اطاق سرک کشید و در حالی که انگشت اش را به علامت (هیس) به روی لب می گذاشت گفت:

-        هیس، ساکت، عروس داره واسه داماد لقمه می گیره...اِ هیس،عروس داره لقمه رو تو دهان داماد می ذاره... اوه! داماد داره شیطونی می کنه، وای ...

 بتول، او را به داخل اطاق هل داد و بقیه با سر و صدا وارد شدند.      

صفیه و منیره خانم هم به آنها ملحق شدند. بتول، در مورد فرستادن پیک، ناصر و ملیحه را در جریان گذاشت و با خنده ی موذیانه ای گفت:

-         ... آلا عروس باید برییَه خونه خَ (حالا عروس باید بره خونه شون) (قیافه ناراحت ملیحه، او را به خنده انداخت) آلا نه یک دوو ساعته دْگَ (حالا که نه! یکی دو ساعت دیگه!)

ناصردر مورد پیک خواستگاری پرسید و این بار صفیه خانم برایش توضیح داد،در وسط های صحبت بودند که ناگهان بتول جیغ کشید:

-          واوِلا ما خَ وَر اقا محمد پرهن نْدارِ (وای ما که اندازه ی آقا محمد، پیراهن نداریم!!)

ننه صفیه هم با نگاهی به هیکل تپل و با مزه ی محمد خندید:

-         ألَ بْرَ پایین رحیمَ وَدی کُنِ باید برَ وَر اقا محمد یک پرهنِ سْفِدِ زابلی وَدی کُنِ (زود باشید برید پایین، رحیم را پیدا کنید، باید برید واسه ی آقا محمد، یه پیراهن سفید زابلی پیدا کنید!)

-         بابا اندازه ی من که پیراهن پیدا نمیشه!

بتول گفت:

-          پس برَ یک ساعَتَ یک پِرهَن بْدُزه ألَ دِر مشُ (پس برید و یک ساعته یه پیراهن بدوزید! زود باشید دیگه، دیر میشه ها)!

همه ی آنها به غیر از ننه صفیه و حاج خانم پایین رفتند. صحبت های آن دو، این بار در مورد لباس داماد بود.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...