از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 38

با اشاره ی رحیم، گروه نوازندگان شروع به نواختن کرد. اشخاصی که در حیاط و اطاق ها پراکنده بودند، در جلوی ساختمان گرد آمدند و تجمعی از اقوام خسرو خان و همسرش و دوستان رحیم و رحمان شکل گرفت. با بلند شدن صدای ساز و دهل، همسایه ها و اهالی محل برای تماشا بر روی بام ها رفتند و دیوار های منازل به تصرف پسر بچه های شیطان درآمد. پیک های (خوزگاری) خواستگاری از اطاق ها بیرون آمدند و با دیدن آن ها فریاد شادی از همه سو برخاست. بر بالای بام خانه ی پرویز خان، تعداد زیادی زن و دختر به جشم می خورد و ملیحه در محاصره ی جمعی از هم سن و سالان خود، به تماشا آمده بود. چرخش و رقص نوازندگان و حاضرین در حیاطِ، در دایره ی پیوسته ای آغاز شد.

ناصر و مسعود بر روی تراس ظاهر شدند و برادر کوچکتر در حالی که به دوست شان محمد شکر پنیر، اشاره می کرد، گفت:« ناصر، ممد رو ببین! وای که چه با مزه شده!» اما حواس داماد جای دیگری بود. او با چشمانی مشتاق به بام خانه ی پرویز خان می نگریست. دختران خانواده ی نادری با دیدن ناصر و توجه بیش از حد ملیحه، شیطنت را آغاز کردند. آن ها به نوبت، سدِ راه دیدگان آن دو می شدند. با قطع شدن نوای ساز و دهل، پیک های خواستگاری در جلوی پله های ورودی ایستادند.

بتول در لباس رنگین و زیبای محلی در وسط و رحیم و محمد (ممد) با لباس هایی یکسره سپید در طرفین، سه پیک اعزامی از طرف خانواده ی ناصر بودند. صفورا، خواهر سرزنده و همیشه خندان صفیه، شال هایی از جنس ترمه را به گردن آن ها انداخت و سحر و فرشته و رحمان، سینی های هدایا را که با پارچه های رنگین تزئین شده بود به دست آنان دادند. بر روی سینی بتول، سبدی زیبا از گل و در سینی رحیم، ظرفی بلورین و پر از میوه قرار داشت. سومین سینی، مملو از کلوچه هایی گرم و تازه بود.

با حضور خسرو خان و صفیه و منیره خانم، در بالای پله ها، پیک ها اجازه حرکت یافتند. در این هنگام، گلدونه که لباسی به رنگ زرشکی برتن کرده بود، دوان دوان به پیک ها ملحق شده و در پیشاپیش آن ها قرار گرفت. نوازندگان دوباره شروع به نواختن کردند و در راس گروه از خانه خارج شدند. به دنبال آن ها، گلدونه که آهسته و رقصان قدم بر می داشت و چند گامی عقب تر، پیک ها به راه افتادند.

کلیه کسانی که در حیاط خانه ایستاده بودند، گروه را همراهی کردند و در خانه، به غیر از خسرو خان و ننه صفیه و منیره خانم و فرزندانش و خاله صفورا و عذرا، خواهر رحیم، که مراقبت از دوقلوها را به عهده داشت، کسی باقی نماند. با ورود پیک ها به خیابان، پشت بام منزل نادری به یکباره خالی شد و ملیحه نیز به ناچار آنجا را ترک کرد.

اهالی محل در دو سوی خیابان صف کشیده و با کف زدن و هلهله کردن، بر شادی مراسم می افزودند. محمد که از بوی کلوچه ها سر مست شده بود، سینی بر سر، با نوای شاد محلی، می رقصید و می خندید. شادمان ترین فرد گروه، گلدونه بود که با رقص زیبای خود همه را به وجد می آورد.

پیک های خوزگاری (خواستگاری) به جلوی درب خانه ی پدر عروس رسیدند. درب خانه بسته بود. همراهان گروه، روبروی درب، تشکیل نیم حلقه ای چند لایه داده و به شدت مشغول رقص و پایکوبی شدند.

چند دقیقه که گذشت، ناگهان درب خانه، از دو سو، باز شده و اقوام خانواده ی نادری به پیشواز آمدند. پیشاپیش همه علیرضا قرار داشت که به سوی گلدونه دوید و در کنار او به رقص پرداخت. حیاط خانه ی پرویز خان بزرگ و مصفا بود و در هر گوشه از آن منقلی پر از آتش دیده می شد و بوی اسفند فضا را پر کرده بود.

در میانه ی پایکوبی همگانی، شاهپور، عموی ملیحه و کوچکترین پسر پرویز خان، از ساختمان بیرون آمده و پیک ها را با خود به درون منزل برد. افراد جوان سال خانواده ی نادری که در هال ایستاده بودند، به پیک ها «خوش آمد» گفتند و آن ها را به سمت اطاق بزرگ راهنمایی کردند.

در بدو ورود، به اشاره ی ملیحه، هر سه نفر، رو به بزرگان خانواده ی نادری، تعظیم کردند. مرضیه، خواهر بزرگِ ملیحه و دو تن از برادرانش، سینی های هدایا را از پیک ها گرفته و در مقابل پدر و مادر بزرگ، بر زمین گذاشتند. پیک ها ایستاده و در انتظار پاسخ بودند. فرامرز خان برای دانستن نظر پدر و مادرش به آن ها می نگریست.

شهرزاد خانم، با اشاره به تزئین سینی ها، خطاب به پرویز خان گفت:

-      .مثل همیشه صفیه بهترینها رَ راهی مِنَ عالیَ (مثل همیشه، صفیه، بهترین ها را می فرستد! عالیه!)

پلک چشمان پدر، بسته و باز شد و فرامرز خان که گویی منتظر این لحظه بود، با صدایی پر صلابت گفت:

-       بیَ اِ (بیایند)

این کلام، موافقت پدر را برای خواستگاری نشان می داد. حاضرین در مجلس، کف زدند و این امر به جمعیت حاضر در حیاط تسری پیدا کرد. صدای کف زدن و هلهله، محله را تکان داد. این بار صدای ساز و دهل، خوشتر بر دل ها می نشست. اعضای خانواده ی نادری، پس از اعلام موافقت پدر، سینی های شیرینی و چای را در حیاط منزل به گردش در آورده و از مهمانان پذیرایی کردند.

در داخل اطاق بزرگ، با تعارف شاهپور خان، پیک ها نشستند. کار پذیرایی از آنها را فرزین و رعنا به عهده داشتند. سینی های خالی هدایا، با انعام فرامرز خان و همسرش، مهگل، به آن ها باز گردانده شد. محمد که کلوچه های زابلی، سخت به مزاجش خوش آمده بود، رو به رعنا گفت:

-      دختر عمو، میشه بگی چند تا جعبه از این شیرینی ها رو بدند ببریم ته...

سقلمه ی بتول، ادامه ی سخن او را به «آخ» تبدیل کرد. زهرا، عمه ی ملیحه، که سخن پیک چاق داماد را شنیده بود، در حالی که قهقهه می زد، گفت:

-      بشیگُ وَ رو چشم.ده تا جعبَه اَ وَر شْما مْپَزُو (به روی چشم، یه ده تا جعبه هم می پزم واسه شما!)

 این گفتگو، خنده ی حاضرین را در پی داشت.

پیک ها و نوازندگان و گروه همراهان، پس از صرف شیرینی و چای، با بدرقه ی میزبان به خانه ی داماد باز گشتند.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...