از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 39

در داخل خانه ی ننه برزو، رفت و آمدهای زیادی به چشم می خورد. گروهی از زنان و مردان در تدارک تهیه ی غذا بودند و تعدادی از زن ها در حیاط پشتی به کار پختن کلوچه های زعفرانی، کنجدی و خرمایی اشتغال داشتند. رحمان بیش از همه تلاش می کرد و با فریاد و شوخی و متلک همه را به کار گرفته بود.

ناصر که از دست خیاط محلی به ستوه آمده بود، به طبقه ی بالا فرار کرد و دو همدست همیشگی خود، گلدونه و علیرضا را نیز بالا برد. این دو کودک که ، نقش پیام آور و پیک ناصر و ملیحه را داشتند، از صبح یکسره در حال دویدن، از این خانه به آن خانه بودند، با رسیدن به اطاق، خسته و از پا افتاده در کنار محمد دراز کشیده و در عرض چند ثانیه به خواب رفتند. ناصر که از ندیدن ملیحه، دلتنگ بود در کنار پنجره نشسته و به رصدِ خانه ی دختر پرداخت.

منیره خانم که نگران مراسم شب بود، به همراه مسعود و سحر و فرشته به نزد ناصر آمدند. خانواده ی کم تعداد ویسی، بعد از چند روز گرد هم آمدند. گفتگوی آن ها خیلی زود به خانواده ی نادری و رسم و رسوم مردم محلی رسید. سحر در حال صحبت بود که ننه صفیه و خسرو خان و بتول و رحیم و رحمان وارد شدند.

جلسه ی خانواده ی داماد شکل گرفت. با پرسش حاج خانم، گفتگو در مورد خانواده ی نادری آغاز شد. خسرو خان از دوست قدیمی اش پرویز خان، گفت و او را انسانی والا معرفی کرد. ننه صفیه، علاقه ی پیر مرد و همسرش، به آداب و رسوم و فرهنگ سنتی و محلی را ستود و بتول با لحنی سرشار از محبت، در مورد مهگل و دخترانش، صحبت کرد.

مسعود که با اشتیاق به سخنان بتول گوش می داد، رو به ناصر گفت:

-        پس سفارش لباس محلی، یه ترفند برای راضی کردن پدربزرگِ عروسه؟ آره داداش؟

به جای ناصر، بتول جواب داد:

-       اُ داش مسعود.وَر خاطر ای که رقیب مِشما یعنی خان زاده خِیلِه پول داره، پولدارو زْمی خوار! مِشما اَ، باید وَ یَگ جوره برَاِ وَ دل پرویز خان، ای رَه رَ بَبِمه نْشُ داد (آره داداش مسعود، آخه، رقیب ما یعنی خانزاده، از یک خانواده ی مایه داره! پولدار و زمینخوار! ما هم باید یه جوری بریم تو دل پرویز خان، این راه را بابام نشان داد.)

با ظاهر شدن ملیحه در پشت پنجره، ناصر «آخ» بلندی کشید و بی توجه به سایرین، برای او دست تکان داد.  سحر و فرشته برای دیدن دختر، با سرعت در پشت سر ناصر جای گرفتند. ملیحه از دیدن آن ها جا خورد و خود را عقب کشید. حاج خانم که از تغییر رفتار فرزندش متعجب شده بود با ناباوری گفت:

-      صفیه خانم، این چند روزه، ناصر مثل بچه ها شده! می بینید، چه کارهایی که نمی کنه!!

خسروخان با صدای بلندی خندید:

-       دوماد بیقرار حق نداری تا مراسم خوزگاری أروسَ بینی (دامادِ بی قرار! تا مجلس خواستگاری، حق نداری عروس را ببینی)!

اخم ناصر، خنده ی بقیه را به دنبال داشت. با شدید شدن خروپف محمد، خنده ها متوقف و مشورت و گفتگو به آهستگی و تا ساعت 6 عصر ادامه یافت.   

با نزدیک شدن زمان خواستگاری، ناصر دچار اضطراب شده و پی در پی از خسرو خان و رحیم در مورد نحوه ی برگزاری مراسم، می پرسید. کمی بعد زن ها برای آماده شدن، به طبقه ی پایین رفتند و جلسه به صورت مردانه ادامه یافت. رحمان که مسعود را مشتاق دانستن فرهنگ سیستانی می دید، با زبان آوری بی نظیری در مورد پیشینه ی مردم منطقه و آداب و رسوم و سنت های باستانی سیستان، یا همان «زرنج»و «نیمروز» قدیمی، سخن گفت.

برخاستن پر سر و صدای محمد، از خواب، بیداری بچه ها را به دنبال داشت. خسرو خان را از پایین صدا زدند و او به اتفاق رحیم که گلدونه ی خواب آلود را در آغوش گرفته بود، اتاق را ترک کرد. علیرضا نیز به خانه خودشان فرستاده شد. مسعود، زودتر از ناصر لباس پوشیده و سپس به همراه رحمان به کمک داماد رفتند. حالت درازکش محمد تغییر نیافته و او حاضر به برخاستن نبود. هر بار که وی را صدا می زدند، می غلتید و گرسنگی اش را دلیل ضعف بدنی و «جان نداشتن» عنوان می کرد. سرانجام، وعده ی رحمان، برای تحویل 6 کلوچه ی عسلی، او را از زمین جدا ساخت.

با صدای خاله صفورا، همه پایین رفتند. مشاهده ی ناصر در کت و شلوار دامادی، اشک حاج خانم را به دنبال داشت. مراسم رفع چشم زخم! برای داماد و همراهانش انجام شد و خانواده ی داماد به راه افتادند.

 این بار خبری از ساز و دهل و جمعیتِ همراه نبود، منیره خانم، ناصر، صفیه خانم و خسرو خان در یک صف و مسعود، فرشته، سحر، بتول، رحیم و محمد با هدایایی در دست، در صف دوم، به دنبال یکدیگر از خانه خارج شدند. عبور این کاروان کوچک، برخی از همسایه ها را به تماشا کشانید.

بر خلاف صبح، درب منزل نادری ها، با اولین زنگ و به سرعت گشوده شده و آن ها مورد استقبال خانواده ی عروس قرار گرفتند. پرویز خان و ننه شهرزاد تا بالای پله های ورودی، به پیشواز دوستان قدیمی اشان آمدند. لباس های محلیِ زنان و مردان خانواده ی نادری و آداب دانی آن ها، مورد تحسین منیره خانم قرار گرفت.

عمو و عمه های ملیحه به اتفاق همسرانشان با روی خوش و چهره های خندان و با جملاتی نظیر: «خوش آمدید»، «چه عجب!» و «منزل ما پا انداز شما!» از آنان استقبال کردند.

بزرگان دو خانواده در کنار یکدیگر و حاج خانم در میان فرامرز خان و مه گل، وارد اطاق پذیرایی شدند. چشمان جستجوگر ناصر به دنبال ملیحه بود اما او در جمع خانواده اش حضور نداشت. رعنا که آشنایی بیشتری با ناصر داشت، او را به سایرین نشان داد و زمزمه کرد:

-       دارَ دنبال ملیحه مْگردَ (داره دنیال ملیحه میگرده!)

دخترها، سر بسر ناصر می گذاشتند:

-       مگرد نییَ (نگرد، نیست!)

-      خوزگار عجول أروسترَ بردِ (خواستگار عجول! عروستو بردند!)

-      أروسَ رفتَ اُوبْیَرَ (عروس رفته آب بیاره!)

-      طلفکه وَر چه رنگیو پریدَ (طفلکی! چرا رنگش پریده!؟)

فرزین و شاهپور به داد ناصر رسیده و او را به اطاق بزرگ وارد کردند. دو خانواده روبروی هم نشستند و پس از تعارف و صحبت های معمولی، خسرو خان با ذکر صلوات شروع به صحبت کرد. از اهمیت تشکیل خانواده و سنت حضرت رسول (ص) و ائمه ی اطهار گفت و با تعریف از دو خانواده، موضوع خواستگاری را مطرح نموده و ادامه ی صحبت را به حاج خانم واگذار کرد. منیره خانم با تشکر از صفیه که او را خواهرش خواند، در مورد ناصر و کار و تلاش او، پس از فوت پدر، صحبت کرد و گفت:

-      هر بار که موضوع ازدواج را با پسرم در میان می گذاشتم، او این کار را به خدا واگذار می کرد و اعتقاد به خواست الهی داشت و این اعتقاد، او را به این شهر و خانواده ی محترم شما کشاند. (دست اش را با محبت بر روی دست فرزندش گذاشت و آن را فشرد) ناصر برای من فرزند خوبی بوده و هست و امیدوارم برای شما هم داماد خوبی باشد.

با تمام شدن سخنان حاج خانم، پرویز خان، رشته ی صحبت را در دست گرفت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...