از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 40

دستی به ریش بلندش کشید و گفت:

-      وَر مِ حرف خسرو خان حجتَ و پادر میونیه صفیه که وَر خانوم خاهری کردَ و حکم مادرخونده رَ وَر گوچَگو بخصوص فرامرز دارَ اما و آلا که کنجه و پْسر هر دو از گوچگونه صفیه هسته پس خودیو همه کارَ هسته  مِ خِ ایی ازدواج موافقُ (برای من حرف خسرو خان، حجت است و با پادر میانی صفیه که برای خانم(به همسرش ننه شَهرزاد  اشاره کرد) خواهری کرده و در حکم مادر خوانده ی بچه ها به خصوص فرامرز می باشد... و حالا که دختر و پسر هر دو بچه های صفیه هستند، پس خودش همه کاره است(صفیه اشکریزان تشکر کرد) ... من با این ازدواج  موافقم!) اما...

کف زدن و «مبارک باد» حاضرین، سخن او را قطع کرد. تبریک گفتن تا دقایقی ادامه داشت و با آرام تر شدن حضار، پیر مرد دست اش را بلند کرده و پس از برقراری سکوت، عروس را به مجلس فرا خواند. ملیحه در لباسی زیبا، به رنگ صورتی و با همراهی دو تن از دختر عموهایش، وارد مجلس شد. حاضرین صلوات فرستادند و عروس در کنار مادر و مادر بزرگش جای گرفت. پرویز خان دوباره شروع به صحبت کرد:

-      ... صفیه و خسرو شرایطِ مْنَ وَر ایی ازدواج مدُنِ، ازدواج سنتی طبق رسم و رسوم خودمِشمَ خِ مهمونی و بقیه اداب و رسوم ..شمَ مهمونه مَ أستِ. مدونو که هزینِ یو سنگین مِ شُ اما صفیه و خسرو خان شرایط مرا برای این ازدواج می دانند (به ناصر و منیره خانم نگاه می کند) ازدواج سنتی، طبق رسم و رسوم خودمان! با مهمانی و بقیه ی آداب و رسوم!(ملیحه می خواهد حرفی بزند که جده اش جلوی او را می گیرد)... شما مهمان مایید (کمی مکث می کند و سر تکان می دهد) می دانم که هزینه اش سنگین خواهد شد اما...

مه گل، اشاره ی پیرمرد را می بیند و ادامه می دهد:

-       در خانواده ی مَ گْرَفتنه شیر بها مرسوم نیيه ولب ازدواج سنتی خواستهی همه ی ما هسته (در خانواده ی ما، گرفتن شیر بها مرسوم نیست ولی ازدواج سنتی، خواسته ی همه ماست.)  

فرامرز خان، نگاه منیره خانم به صفیه و بی قراری دخترش را می بیند و مداخله می کند:

-         اما ور خاطر گرونی و بالا بودنه خرج مراسم ور کسه که کارگری منه هر کدک بخشِ أز خرج مراسمَ مِدَ(اما به خاطر سنگینی  و بالا بودن هزینه ی مراسم برای کسی که کارگری می کند (خانواده ی ویسی تکان می خورند) من و برادرانم هر کدام بخشی از پول جشن را پرداخت می کنیم!)

چهره ی متعجب حاج خانم و صحبت در گوشی مسعود و فرشته و نگاه سرگردان سحر، سکوت را بر جلسه حاکم می کند. ناصر برای پاسخ دادن آماده می شود که سحر طاقت نیاورده و با لحنی تند، اعتراض می کند:

-      کارگر؟ ...کی گفته داداش من کارگره؟

ناصر به ملیحه نگاه می کند و می خندد:

-      عذر می خوام، سوءتفاهم شده، من خودم توانایی پرداخت هزینه های جشن را دارم و .... از (در مقابل خانواده ی نادری سر فرود می آورد) حسن نیت شما متشکرم

در این هنگام، بابک، نوه ی عمه زهرا، به داخل می دود:

-       عمو عمو چِن تَ ماشین اُمدَ دَمِ خُنَ (عمو! عمو! چند تا ماشین اومده دم خونه)

 شاهپور و نوذر و عمه نازنین، از اطاق بیرون می روند. خبر ورود مهمان، جلسه ی خواستگاری را تحت تاثیر قرار می دهد. برای لحظاتی همه ساکت شده و چشم به درب اطاق می دوزند. بالاخره، نوذر در حالی که دست عاقله مردی سپید موی، را در دست دارد، وارد می شود و با لبخند، مرد را معرفی می کند:

-      بابا ایی خَ حاج علی اقا أستَ از مراداری همشری .(بابا، ایشان حاج علی آقا هستند، از مرغداران همشهری!)

حاج علی، به پرویز خان و حاضرین سلام کرده و با دیدن ناصر، به طرف او می رود:

-      بی خبر می آی تو شهر ما، ناصر خان!؟

آشنایی حاج علی و ناصر، باعث تعجب حاضرین می شود. به روبوسی و احوالپرسی آن دو نگاه می کنند و با دیدن احترام بیش از حد حاجی برای منیره خانم، در حیرت فرو می روند. حاج علی در حالی که دست ناصر را رها نمی کند، با تعارف نوذر می نشیند و بلافاصله می گوید:

-      چند ساعت پیش بود که حاج یوسف، رئیس اتحادیه، از تهران زنگ زد و گفت، حاج ناصر تو زابله! (می خندد و دست ناصر را تکان می دهد) اونم با خانواده ی محترم! اونم واسه خواستگاری! اونم از خانواده ی معروف نادری! اونم درست زیر گوش من!... (رو به منیره خانم می کند) شما چرا حاج خانم؟... این همه در تهران، مزاحم شما شدیم، اون وقت، یک بار که اومدی اینجا، نبایست به منِ حقیر خبر می دادی؟

حاج خانم، عذر خواهی کرده و خسرو خان و صفیه را به عنوان میزبان خانواده، به حاج علی معرفی می کند. حاج علی که صفیه را می شناسد، در مقابلش سر خم می کند:

-      الهی شکر که از تهران که اومدی، درست افتادی تو بهشت! اونم پیش دختر و داماد ارباب! (به خسرو خان و صفیه اشاره می کند) الهی شکر... حالا خواستگاری چی شد؟

نوذر او را در جریان صحبت ها قرار می دهد. حاج علی با گفتن

-      حاج ناصر خودش به تنهایی می تونه همه ی در خواست های پرویز خان را انجام بده ولی حالا که تو شهر ماست، من همه ی کارهای جشن را به عهده می گیرم الانم، چند تا از مرغدارها با من آمدند که ناصر خان را ببینند، اونا بیرون توی ماشین نشسته اند

با شنیدن این حرف، شاهپور و نوذر با عجله بلند می شوند اما صدای خسرو خان آن ها را از بیرون رفتن منصرف می کند.

-      بِستِ همه شرایطَ خَ بُگَک (صبر کنید (رو به پرویز خان) همه ی شرایط ات قبول، نظر آخری ات را بگو؟)

پیرمرد با دقت به ناصر و ملیحه نگاه می کند:

-      هر چند دُماد کارگر، ارباب در اُمْدَ اما مبارَکَ (هر چند دامادِ کارگر، ارباب، از کار در آمده! اما... مبارک است)

کف زدن و هلهله، مجلس را پر از شادی می کند. حاج علی از پرویز خان اجازه می گیرد که مجلس را ترک کرده و به اتفاق همکارانش در خانه ی خسرو خان اقامت کنند. پیر مرد موافقت می کنند و رحمان ونوذر، مهماندار آنان می شوند.

با رفتن حاج علی، مجلس خودمانی تر می شود. هدایای خانواده داماد به مادر عروس تحویل می شود و او با گشودن روبان و کاغذهای رنگین، آن ها را به همه نشان می دهد: «پارچه ی حریر، گیپور سفید، چادر گلدار، شال و روسری» و «نشانی» طلایی که منیره خانم و ننه صفیه، آن را با کمک یکدیگر به گردن عروس می آویزند. ملیحه از آن ها تشکر کرده و دست  هر دو را می بوسد. خسرو خان هم داماد را به طرف والدین دختر برده و ناصر با فروتنی زانو زده و رسم دست بوسیِ پدر بزرگ و پدر ملیحه را اجرا می کند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...