از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 41

لحظه ی دعای مادرها فرا می رسد. آنجا که حاج خانم، ننه شهرزاد، مهگل و ننه صفیه، در یک صف قرار گرفته و دست راست آنان بر سر عروس و داماد، قرار می گیرد. مهگل دعا می خواند و سه مادر دیگر آمین می گویند. نوبت منیره خانم است، صلوات می فرستد و با لحنی سوزان، از خداوند، برای دلداده ها، طلبِ زندگانی پایدار، سلامتی، فرزندانی صالح و روزی حلال می کند. مادرها، صلوات می فرستند و بر پیشانی آنان بوسه می زند. 

فرشته و سحر خیلی زود با دختران خانواده ی نادری گرم می گیرند و با کمک آنان، ناصر و ملیحه را در کنار هم می نشانند. اعضای خانواده  به دور عروس و داماد حلقه می زنند و گلدونه و علیرضا، در جلوی آنان می رقصند. منیره خانم، طبق سنت رایج، به بچه ها شاباش می دهد. ملیحه که توجه همه را به رقص دخترها می بیند، در گوش ناصر زمزمه می کند:

-      پس تو صاحب مرغداری جوجو مرغی؟ من، الان باید این را بفهمم؟...

-      یه چیزی یادت رفت بگی(می خندد) یادت رفت که آخر جمله ت، بهم بگی، عوضی!

-      پس مانتو و حوله هم کار خودت بود؟

-      بله خانم! (اخم ملیحه را دید و گفته ی او را شنید: «عوضی!»، خندید و زمزمه کرد) خیلی دوستت دارم.

در این هنگام، محمد که به طرف عروس و داماد می رفت، با اشاره ی دست همه را ساکت کرد. ملیحه که گویا حضور دیگران را فراموش کرده بود، اخم خود را با خنده عوض کرد و آهسته گفت:

-      دوستت دارم ناصر

-      قبول نیست، منو وادار می کنی وسط شهرتون داد بزنم و حالا خودت، انقدر یواش میگی که هیشکی نشنید.

ملیحه، چینی بر بینی اش انداخته و دست اش را بر روی دست او گذاشت و داد زد:

-      دوستت دارم ناصر

طنین این جمله، همه را مبهوت کرد. محمد که به نزدیک آنان رسیده بود، در جا، میخکوب شد. سنگینی نگاه حاضرین عروسِ عاشق را به خود آورد و شرمگین از رفتار خویش، با دستانش، چهره اش را پوشاند. ناصر که صورت سرخ شده ی او را دید، با شادی فریاد زد:

-       من هم دوستت دارم عشق من!

اظهار علاقه ی علنی ناصر و ملیحه، برای خانواده ها باور کردنی نبود، زیرا شخصیت هر دوی آن ها، بر خلاف اعترافات عاشقانه ی امشب بود. محمد زودتر از همه به کمک آن ها شتافت و رقص و ترانه ی جاهلی خود را برای رفع توجه از عروس و داماد، شروع کرد.

-      شاطر اکبرم من .... عاشق کوکبم من ... وای، وای...

فرزین و مسعود هم به او پیوستند. رقص ماهرانه ی محمد و حرکات ناشیانه ی دو نفر دیگر، با قهقهه های فرشته و رعنا همراه شد. تذکرات پشت سرهم گلدونه و علیرضا به رقصندگان و متلک های دختران، شادی مجلس را دو چندان کرد.

رقص و پایکوبی تا ساعتی دیگر ادامه یافت. پیر مردها که حضور حاج علی و دیگر مهمانان را به یاد داشتند. پس از مشورتی کوتاه، به همراه تمامی مردان، از جشن خارج شدند و به خانه ی داماد رفتند. مجلس زنانه، همچنان ادامه داشت.

*****

مهمانان ناصر، در اطاق پذیرایی خانه ی خسرو خان اسکان یافتند و رحمان که برخی از مرغداران منطقه را میشناخت در پذیرایی از آنان سنگ تمام گذاشت. زمانی که مردان دو خانواده به اتفاق ناصر وارد خانه شدند، همه حاضرین که قبلا از نتیجه ی خواستگاری و موافقت پرویز خان، با خبر شده بودند، به پیشواز آمده و تبریک گفتند. برخورد دوستانه و صحبت های مرغداران سرشناس استان با ناصر، موجب گردید که فرامرز خان در یابد  دامادش، رئیس یکی از اتحادیه های مرغداری و مرغدار نمونه و برگزیده پنج سال گذشته ی کشور می باشد. 

حاج علی که حکم ریش سفیدی داشت، پس از گفتگوی کوتاهی با ناصر، در مورد زمان برگزاری مراسم عروسی با پدر بزرگ ها وارد شور می شود. نتیجه ی مشورت بزرگان مجلس، چنین بود:

-      روز سه شنبه برای ارسال هدیه های داماد به خانواده ی عروس و روز چهارشنبه برای اجرای مراسم «سرشویی» یا «حنابندان»، روز پنج شنبه برای پذیرایی از مهمانان و مراسم «رو اُو» و «سر تراشک» و روز جمعه برای «عقد بندونی» و «عروس کشان» یا «گرابرد» تعیین شده است. 

برای اجرای کامل و بی عیب و نقص مراسم، کارها، تقسیم می شود. دو نفر از مرغداران زابلی: آقایان حسینی و حاج فرج، اسکان و پذیرایی از مهمانان تهرانی و شهرستانی و سه نفر دیگر، آقایان: دژکام، نیری و فتوت، تهیه ی غذای روزهای جشن را به عهده می گیرند. کارهای دیگر به رحمان و دوستانش واگذار می شود. حاج علی، خود را مسئول مالی مراسم معرفی کرده و پرداخت هزینه ها را متقبل می شود. این پیشنهاد مورد مخالفت شدید ناصر ومسعود و خسرو خان قرار می گیرد. گفتگوها دوباره از سر گرفته می شود ولی پافشاری ناصر ادامه می یابد:

-      حاج علی آقا، شما لطف دارید اما خواهشی که از شما دارم، فقط کمک برای اجرای مراسم است...

سرانجام در مورد کارها توافق حاصل شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...