از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 42

مهمانان، پس از صرف شام، با ناصر و سایرین خداحافظی کرده و با وعده ی دیدار فردا، آنجا را ترک می کنند. مسعود و محمد، برای تهیه ی لیست مهمانان و اعلام سریع و تلفنی، به اطاق بالا می روند و رحیم در مورد محل اجرای مراسم «رو اُو» با شاهپور و نوذر، گفتگو می کند. رحمان و دوستان چهار گانه اش: «حیدر، طاهر، حسن و سلیمان» تمام کارها را به عهده می گیرند. ناصر، به یاد زینب و پدر بزرگش و همسفران اش می افتد. کاغذ تا خورده ای را از جیب اش بیرون آورده و آن را به فرامرز خان، نشان می دهد:

-      پدر جان، این آدرس کسانیه که با ما از تهران تا زابل همسفر بودند، میشه، اون ها رو هم دعوت کنیم؟

فرامرز خان، یادداشت را می خواند و با اشاره به آدرس ها می گوید:

-      ایشُ خَ هَمَ زابلی أستِ  (این ها که همه زابلی اند)! (کاغذ را به دست فرزین می دهد) دعوت کردنشُ ور عهده فرزین (دعوت از آنها به عهده ی فرزین)!

فریاد ننه صفورا، رحمان را بیرون می کشاند:

-       غذایه اُ خُنَ حاظرَ ألَ که سرد مِشُ (غذای اون خونه حاضره، زود باش که سرد میشه)

 مسعود می خواهد به کمک او برود که فرزین و دوستان رحمان وی را بر می گردانند. قابلمه های غذا بر روی دست به خانه ی نادری ها حمل می شود.

شب از نیمه گذشته است که زن ها شاد و خندان به خانه باز می گردند.

   *****

صبح زود، خاله صفورا، از پشت پنجره ی آشپزخانه، داماد را در حیاط خانه، در حال قدم زدن، می بیند. سینی صبحانه را برداشته و بیرون می آید. ناصر، پشت به او، با تلفن همراه صحبت می کند:

-      ... حتما مادر را هم بیار... آره، زنگ زدن؟ ...اونا دوستای همسرم اند... فقط حرکت که کردی زنگ بزن...آقا بهمن، مسافرها اگه بیشتر از یه ماشین شدند، بهم خبر بده... (می خندد) آره، فامیل های حاج خانم، هستند، دوستای خودم ام هستند! منتظرم، دوباره باهات تماس می گیرم. خداحافظ.

به عقب برگشته و خاله را می بیند«سلام»می کند. پیرزن خوش رو به سینی صبحانه اشاره می کند:

-       بْیا برشین پسه مِ ایی روزا باید بیشتر وَ خودخَ بْرَسی (بیا بشین پسرم، این روزها باید بیشتر به خودت برسی)

 ناصر، پهلوی پیرزن نشسته و لقمه ای کوچک بر می دارد، خاله صفورا می خندد:

-      خِ ایی هیکل لقمِتُ أم قَدَ (با این هیکل، لقمه ات همینه)؟

لقمه ی بزرگی از نان و پنیر وسبزی درست کرده و به دست او می دهد:

-      بْخا بُگَک زابل جایه بدیيَ (بخور بگو زابل جای بدیه)!

 ناصر، لقمه را گاز می زند:

-      خاله صفورا، همه خوابند؟

-     نه ننه، رحمان و رفیقونیو از سر صبح دارِاون ته یه کارایی مِنه (رحمان و دوستاش از صبح زود دارند اون ته( به انتهای باغ متروک اشاره می کند) یه کارایی می کنند)! یگ عالم تیر چُوی و تختَ رَ خِ کامیون بردَ اونجَ یواشکی حیدر و سلیمان خِ پنج تا کارگر دْگَ داره کار مِنِ(تعداد زیادی تیر چوبی و تخته را با کامیون بردن اونجا(سرش را جلو آورده و با صدای آهسته ای می گوید)  دور از چشم دیگرون، حیدر و سلیمان با پنج تا کارگر مشغول کارند)(دست اش را تکان می دهد) اُشنَ رَ ول کُ مخا عه وَر تو سنگ تموم بِلِ البتَ در حموم (ولشون کن فکر کنم میخوان واسه ت سنگ تموم بذارند(می خندد) البته تو حموم)!

حاج خانم وصفیه هم بیدار شده و به نزد آنان می آیند. خاله صفورا، سینی صبحانه ی دیگری برای آنها تدارک می بیند:

-      خارگون مِ ایی رُزَ زودتر پُ شَ . وَر نْماز که پُ مِشَ وَرِ نْگرده و جاخه یک عالم کار دارِ و مْخاعه تا لنگظهر (آبجی خانم ها! این روزها زودتر بلند شید. وقتی که برای نماز پا شدید، دیگه برنگردین توجاتون! چند خروار کار دارین و می خواین تا لنگ ظهر بخوابین؟)

-       دوماد ما یه خالَ دارَ همرنگ تو مَ دْگَ وَر چِزِ پُ شَه  (داماد ما، یه خاله داره مثل تو! ما دیگه برا چی پاشیم؟)  

صدای جر و بحث مسعود و محمد از تراس بالا شنیده می شود. آن دو سر از خواب برنداشته، کار ارسال پیامک های دعوت را شروع کرده اند. ناصر آنها را صدا می زند و محمد با گفتن «آی صبحونه و وای صبحونه» و با سر و صدا پایین می آید. به فاصله ی چند دقیقه همه ی اهل خانه بیدار می شوند. بتول می خواهد از اطاقش خارج شود که اعتراض حاج خانم او را به نزد دوقلوها بر می گرداند:

-      برو تو دختر! دیشب که خوب نخوابیدی، یک ساعت دیگه هم باید با عروس و داماد بری خرید، برو بخواب تا خودم بیام بیدارت کنم.

مسعود و محمد، قدم می زنند و پیامک می فرستند. رحمان و دوستان چهار گانه اش برای صرف صبحانه به آنجا می آیند. سفره ی صبحانه گسترده تر می شود. عذرا و سحر و فرشته، در مورد تزئینات حیاط و ایوان و اطاق ها صحبت می کنند. عذرا، برای دختران، در مورد طرز درست کردن ریسه های لامپ و گل، فانوس های رنگی و رشته های زینتیِ توری، صحبت می کند. ناصر که گوش به سخنان او دارد، به صفیه می گوید:

-      خیالم از دکور و تزئینات اینجا جمع شد! عذرا مسئول این کاره.

صدای بوق اتومبیل، رحیم را از جا می پراند:

-      واولا آلا دوقلو گو پُ مشه (وای، الانه که دوقلوها بیدار بشند)

سراسیمه از خانه بیرون می دود و چند دقیقه ی بعد برادرش را به کمک می خواند. اتومبیلی که در جلوی خانه توقف کرده، وانت حامل ریسه های رنگی می باشد. حاج علی، ریسه ها را با دو کارگرِ نصاب، برای کمک فرستاده است. با نظر عذرا، نصب ریسه ها در حیاط شروع می شود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...