از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 43

ناصر، مسعود را صدا زده و در مورد پول با او و رحمان صحبت می کند. فرزین وارد می شود. اوکه از طرف فرامرز خان مسئول دعوت از همسفران ناصر و ملیحه شده بود، صبح خیلی زود به اکبر آباد رفته وبا دست پر بازگشته بود:

-   خیلی زود اُشنه رَ وَدی بکردُ  علیمحمدَ خَ همه مِشناسِ اذان صبح بو که بْرَسیدُ داستان رَ که بگفتُ همه خوشحال شَدِ علی محمد گفت که وَر پنجشنبه مْیا یَ (خیلی زود پیداشون کردم، علی محمد را همه می شناختند. اذان صبح بود که رسیدم. داستان را که گفتم، خیلی خوشحال شدند. علی محمد گفت که برای پنجشبه صبح میاد). 

حاج خانم، ناصر را صدا می زند. دوستان عذرا و بتول برای درست کردن تزئینات وارد خانه شده و دسته جمعی به اطاق مهمانخانه می روند. منیره خانم، ناصر را در بین خودش و صفیه می نشاند:

-      ببین مادر، می دونی که من از سال های پیش برای همچین روزهایی خودم را آماده کردم. همه چیز را هم با خودم از تهران آوردم. کت و شلوار های تو را هم با کفش هات آوردم. ناصیرم! اینجا فقط باید حلقه بخری و کفش عروس! همه ی چیزها را به صفیه خانم و بتول نشان دادم (صفیه با تکان سر تائید می کند) خیالت راحت مادر جان، برو برای عروسم هر چی خواست بخر! یادتم باشه برای همه ی خانواده اش چیزی بخری، کسی از قلم نیافته مادر جان! من و خواهرم صفیه، هم با شما نمی آییم تا شما راحت باشید. (شانه ی ناصر را نوازش می کند) خدا کمک ات کنه.

ناصر، تشکر کرده و به سراغ رحمان می رود. آن دو صحبت کنان به حیاط پشتی می روند. اینجا قلمرو خاله صفورا است. پیرزنِ با حال! کار پخت کلوچه و انواع شیرینی را از صبح زود آغاز کرده و در حال راه اندازی بساط نقل ریزی می باشد. ناصر با دیدن دهها اجاق و تلی از ظروف آشپزی می خندد:

-      خاله صفورا، خسته نباشی. با این همه دم و دستگاه باید یه قنادی بزرگ راه بندازی!

پیرزن سرزنده، آن دو را به کلوچه ی داغی مهمان می کند:

-       فقط أم جَ ایشنَ رَ بخارَک که اگَ اُ رفیقِ چاقتُ بینَ  همه ی ایشنَ رَ بالا مکَشَ (فقط همین جا بخورش که اگه اون دوست چاقت بفهمه همه ی این ها را با یک هورت! بالا میکشه!)

ناصر و رحمان می خندند و با خیالی آسوده به نزد خسرو خان می روند. پیرمرد بیدار شده و در حال صرف صبحانه است. هر دو می نشینند و رحمان پس از خوردن چای، لیست اقلام مورد نیاز را به ناصر می دهد. ناصر، سرسری نگاهی کرده وآن را به او باز می گرداند:

-      آقا رحمان، هر چی لازمه بخر و هر کاری لازمه بکن.      

تلفن همراه ناصر، زنگ می زند، با عذر خواهی، از اطاق بیرون می آید:

-      سلام عزیزم، صبح ات به خیر، خوبم... بله، با آقا بهمن تماس گرفتم، دوستانت بهش زنگ زده بودند. ... سه شنبه شب راه می افته... سفارش کردم، بله خانمم! ... الان آماده میشم و میام دنبالت!... نه با یه ماشین ... فقط سحر و فرشته و بتول.... فعلا خداحافظ.

سر و صدای رحمان، دو قلوها را بیدار کرده و بتول و رحیم، بچه به بغل بیرون می آیند، بتول با لحن کودکانه ای برادر شوهرش را تهدید می کند:

-       ای عمو بی رحم بِلَک أروسیتو بشی یَ مَ وَر تواتیش مْسُزُنِ (آی عموی بی رحم! بذار عروسیت بشه، ما هم برات آتیش می سوزونیم)!

گلدونه هم خواب آلوده از اطاق خارج شده و کنار درب ولو می شود:

-          عمو رحمان تو خَ بدتر از علیرضا داد و بیداد مِنی (عمو رحمان، تو که بدتر از علیرضا، داد و بیداد می کنی)!

 رحمان به سراغ دوقلوها می آید و با لحن پر محبتی قربان صدقه ی آنان می رود، ناصر هم گلدونه را بغل زده و سر و صورت او را زیر شیر حیاط می شوید. گلدونه با چشمان بسته لقمه بر می دارد، ناصر، درگوشی با او صحبت می کند. سحر، آن دو را به دخترها، نشان داد:

-       الانه که جاسوسِ داداش ناصر! برای کسب خبر، بره خونه ی عروس!

فرشته، با شادی و هیجان، نمونه ی گل کاغذی اش را به عذرا نشان داده و مورد تشویق قرار می گیرد. صدای حاج خانم از طبقه ی بالا به گوش می رسد:

-      بتول و فرشته و سحر. زود لباس بپوشید. باید برین دیگه... آقا رحمان(مرد جوان«بله» گویان از پله ها بالا می رود) کاغذِ کادو نداریم، یکی را بفرست، چند تا بسته بگیره.

 رحمان از میانه ی راه بر می گردد و طاهر را با موتور، روانه ی خرید می کند.

گلدونه آماده بیرون رفتن است که علیرضا وارد می شود و ناصر در کت و شلوار طوسی رنگ، بر روی پله ها ظاهر می شود. گلدونه و علیرضا برایش دست زده و هورا می کشند. زن ها از داخل اطاق سرک کشیده و کف زدن بیشتر می شود. صورت ناصر، سرخ شده و او به دنبال راه فراری است که مسعود و محمد به دادش می رسند، مسعود گزارش می دهد:

-       یک لشگر مهمون داره میاد! دختر عمه ها و پسر عموها از نقده میان، دایی جمشید و خاله بهجت هم با خانواده، از سراب میان! قنبر و گل صنم ام راه براه زنگ می زنن که ما میخوایم بیایم.

 محمد ادامه می دهد:

-       حاج یوسف و داود و حمید و خانواده ی شاه مردانی، با تمام قوا میان و دوستای ننر! جنابعالی که فهمیدند من اینجام، لج کردند و همه میان! خدا به فریادمون برسه!

سر را به طرف حیاط پشتی می چرخاند:

-       خاله صفورا، کلوچه ها را زیادش کن که مغول ها می آیند!

 مسعود می خندد و سر بسر محمد می گذارد:

-      آره همه میان و هر کدوم هم یه بسته نقل شکر پنیر میارن!

 محمد عق زده و سر به دنبال او می گذارد.

اتومبیل داماد، شسته و آماده حرکت است. گلدونه، دسته گل زیبایی را که معلوم نیست علیرضا از کجا آورده؟ به پشت ماشین می بندد. از طرف خانواده ی عروس، فقط راضیه و رعنا، ملیحه را همراهی می کنند. ناصر درب اتومبیل را برای عروس باز کرد و او را در صندلی جلو نشانید. راضیه و بتول و فرشته در صندلی عقب و سحر و رعنا در پشت اتو مبیل نشستند. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...