ملکــه ایـــران از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 44

از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 44

در طول مسیر، ناصر، گفته های حاج خانم را با ملیحه در میان گذاشت و بنابر پیشنهاد او، برای نشستن و صحبت با راضیه، همه را به آبمیوه و بستنی مهمان می کند. به سفارش ملیحه، ناصر با راضیه گرم می گیرد:

-      خواهر جون، راضیه جان... حاج خانم، از مدت ها قبل برای عروسی من تدارک دیده (سحر و فرشته، حرف او را تایید می کند: وای چه چیزایی!) اگر صلاح بدانید ...

-      بَشَ آقا ناصر غیر از حلقه چیزه دگه مِخَرِ از سرِ صبحَ ملیحه أمْنَ مِگَ. هرچه أرُس بُگَ(باشه آقا ناصر،ما غیر از حلقه چیزی نمی خریم، از صبح تا حالا ملیحه داره همینو میگه (ملیحه را قلقلک می دهد) هر چی که عروس بخواد!)

-      نه، به سفارش آنا، باید واسه ی همه هدیه بخریم، بخصوص برای شماها! (دختر ها به افتخار حاج خانم کف می زنند)

خرید عروسی به گشت و گذار و تفریح تبدیل می شود. ناهار را در رستوران خوبی صرف کرده و با راهنمایی رعنا، به پارک شهر رفتند. تمام بعداز ظهر را به تماشای شهر و مراکز خرید گذراندند. تعداد زیادی از مردم در حال گذر از شهر هستند. راضیه گفت:

-      مردم دارِ از کُهه رستم ورِ مْگرده (مردم دارند از کوه رستم بر می گردند).

فرشته با تعجب می گوید: کوه رستم؟

-       اُو کُ خواجَ یا کُوهه رستم از جاهایه دیدنیه زابلَ (بله کوه رستم یا کوه خواجه از نقاط دیدنی زابل است).

رعنا که نسبت به راضیه لهجه ی کمتری دارد، در مورد آثار باستانی و مناطق دیدنی سیستان، از جمله: «شهر سوخته، قلعه سام، دهانه ی غلامان، قلعه رمرود، آتشکده کرکوه، تپه کنیز، تخت شاه، میل نادری» سخن می گوید و ملیحه، از تالاب هامون یاد می کند. 

به توصیه ی راضیه، که با دیدن فامیل خانزاده نگران شده است، به طرف خانه می روند.

***

علیرضا و گلدونه، خبرهای خوشی دارند. از صبح تا نزدیک ظهر، واسطه های متعددی از طرف خانزاده، به منزل نادری ها آمده اندو ریش سفیدان زیادی پادرمیانی کرده اند اما مه گل، با پشتیبانی ننه شهرزاد و خسرو خان، همه ی آنها را ناامید، روانه کرده است. صحبت تلفنی ملیحه و ناصر، خبر از رسیدن گروه جدیدی می دهد:

-      این دفعه دکتر خانزاده واسطه شده.... دکتر دامپزشکه! و بین مردم خیلی محبوبه.

-      دکتر مرتضی خانزاده؟

-      آره، مگه می شناسیش؟ ناصر نکنه بخاطر دکتر همه چیز به هم بریزه؟

-      من الان میام اونجا، غصه نخور، هیچی بهم نمی خوره. اومدم.

ناصر قضیه را از دیگران پنهان می کند و فقط محمد را همراه می برد. اتومبیل های زیادی داخل کوچه پارک شده اند. در حین راه رفتن، محمد از موضوع مطلع می شود. ورود آنها، کسانی را که در حیاط ایستاده اند، نگران می کند. با سرعت و قبل از هر گونه واکنش از سوی دیگران، وارد ساختمان و اطاق بزرگ می شوند. پیرمردی خوش لباس و شیک در حال صحبت است:

-      جناب نادری، دختر شما تحصیلکرده است. حیف است! حیف است که دخترِ با سوادی مانند دوشیزه نادری، که  تا چند ماه دیگر در رشته ی برق، دکتر خواهد شد، همسر مردِ بی سوادی ....

«سلام» ناصر و «سام علیکم» محمد، باعث قطع صحبت دکتر خانزاده می شود. در این هنگام، ملیحه نیز وارد شده و در کنار ناصر می ایستد. اشاره ی دست فرامرزخان، ناصر را در جلوی درب متوقف می کند. خانزاده ها، از ورود ناگهانی او، یکه خورده و عصبانی شده اند اما دکتر که تازه واردین را نمی شناسد، به حرف اش ادامه می دهد:

-        بله، ازدواج دو فردی که از لحاظ سطح سواد یکسان نیستند، به هیچوجه درست نیست...

عموی شکم گنده ی ایرج، از فرصت استفاده کرده و متلک می پراند:

-       وزغ کجا و بلبل کجا؟

محمد که بی طاقت شده است، به غرش در آمد:

-      هی، گاومیش!

ایرج، ناگهان به طرف ناصر حمله برد. خانواده ی نادری که انتظار این رفتار را نداشتند، غافلگیر شده و هیچ کاری از دست شان ساخته نبود. حمله ی ایرج، توسط محمد به شدت دفع شده و او در اثر ضربه ای که دریافت کرده، در وسط اطاق به زمین می افتد:

-      صبر کنید! این کارها چه معنی داره؟

این فریاد دکتر خانزاده است که از ادامه ی درگیری ها جلوگیری می کند. بزرگِ خانواده ی خانزاده، با دستان لرزان، عینک اش را به چشم می زند و به طرف محمد که با هیکل تنومندش جلوی ناصر و ملیحه را سد کرده است،  می آید.

-      خب، مرد جوان، ماشااله بزن بهادر هم که هستی

-      بله استاد! خوب قدیمی ها می فرمودند: جواب الدرم، بولدرمه!

دکتر در دو قدمی او ایستاد، به تندی عینک اش را برداشت و سعی کرد، عینک دومی را که به گردن داشت به چشم بزند اما نتوانست. ناصر از پشت محمد بیرون آمد و به کمک پیر مرد شتافت. عینک را بر روی صورت دکتر استوار کرد و در مقابل نگاه حیرت زده ی حاضرین، صورت او را بوسید. محمد هم کار او را تکرار کرد.

پیرمرد کوتاه قد، صورت محمد را در میان دستانش گرفت و به او زل زد:

-       تو، تو محمدی! بله، تو محمد راد مردی!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...