از من فاصله بگیر عوضی! - قسمت 45

به اطراف نگاه کرد:

-      اگر تو اینجایی، پس کسی که من را بوسید، ناصرِ!

ناصر جلو رفت و دکتر او را در آغوش گرفت. در حین ابراز احساسات، محمد، درگوشی و در چند جمله، تمام قضایا را برای وی بازگو کرد. حاضرین از بهت خارج نشده و از ماجرا سر در نیاورده بودند، که دکتر شروع به صحبت کرد:

-      جناب خسروخان نادری، عرض می کردم خدمتتان، که زن و مرد باید تناسب داشته باشند و برای دوشیزه نادری که  از هم اکنون دکترای رشته ی برق هستند، هیچکس و هیچکس شایسته تر از آقای ... ناصر ویسی نیستند!

  ناسزایی که با شنیدن این سخنان، از دهان ایرج خارج شد، موجب غضب بزرگان فامیل خانزاده گردید و در طی چند لحظه تمامی آنان مجلس را ترک کردند. با بیرون رفتن آخرین مهمان، ناصر، ملیحه را به دکتر معرفی کرد و محمد با تظاهر به دلخوری گفت:

-      استاد، اینم از عروسی بهترین شاگردت! حالا فقط مونده شاگرد لژ نشین! یعنی بنده!

-      بله، بله، اول ناصر (رو به خسروخان کرد) خب، خسرو رستم نشان! دامادی بهتر از دکتر ناصر ویسی، از کجا می خواستی پیدا کنی؟

همزمان چند نفر با حیرت گفتند: «دکتر؟»

-      بله دکتر. دکتر و شاگرد اول دانشکده ی دامپزشکی! (از ملیحه می پرسد) دخترم تو که این را میدونستی؟

-      بله دکتر. دو روز پیش بود که به من گفتند (می خندد) همون روزی که فهمیدم، کارگر نیستند!        

خوشحالی مه گل بیش از سایرین بود، این زن که توجهی به مدرک و تحصیلاتِ خواستگار دخترش نداشت، در چند روز اخیر، بخاطر این مسئله، از سوی خانواده، تحت فشار قرار گرفته بود و با شنیدن داستانِ دکتر بودنِ ناصر، سر از پا نمی شناخت. منقل اسفند، را شخصاً به دست گرفته و دور سر دامادش می چرخاند و صلوات می فرستاد.

محمد، در تمام مدت، از کنار دکتر تکان نمی خورد و دایم قول و قرار قدیمی استاد را یادآوری می کرد. پیرمرد از دست او به ستوه آمد:

-      اینجا این همه دختره! تو بپسند، باقیش با من!

پادر میانی مه گل و ملیحه، حرف را به زن مورد پسند او کشانید. ناصر که ذایقه ی دوست اش را می شناخت، بهترین نفر را برای او انتخاب کرد: «عذرا»!

 سکوت و سرخ شدن چهره و سر به زیر انداختن محمد، قهقهه های پدربزرگ را به دنبال دارد. عروس خانم، انجام این کار را به عهده گرفت و جاسوسان دونده ی خود! (گلدونه و علیرضا) را به دنبال عذرا فرستاد.

با آمدن دخترِ هنرمند، جلسه ی دو نفره ای در طبقه ی بالا برگزار شد. همه منتظر رایزنی ملیحه و عذرا بودند و مرد تنومند، آرامش خود را از دست داده  بود و مدام قدم می زد. فریاد «قبول» ملیحه، انفجاری از خنده و شادی را به وجود آورد. پدر بزرگ و دکتر و فرامرز خان برای گرفتن رضایت رحیم و رحمان به خانه پرویز خان رفتند و با تلفن ناصر، حاج خانم و سحر و فرشته به همراه ننه صفیه و بتول، به آنجا آمدند.

خبر خواستگاری محمد از عذرا به سرعت به گوش همه رسید. مردانی که برای اخذ موافقت برادران دختر، رفته بودند قبل از بازگشت، خبر شادی آور«قبول» را توسط خاله صفورا، اعلام کردند. با جمع شدن اعضای خانواده ها، ناصر و حاج خانم و دکتر خانزاده، تمام مخارج را به عهده گرفتند اما برگزاری مراسم، به دلیل امتحانات عذرا، به اواخر تابستان موکول شد. «نشانی» نامزدی را که یک حلقه ی انگشتری بود، حاج خانم به جای مادر مرحومه ی محمد، از دست اش بیرون آورده و به انگشت عذرا کرد و در این میان، سحر، برای عروس جدید به عنوان خواهر داماد، خط و نشان می کشید:

-           اندازه ی دور کمر داداش محمد را داشته باش! وای بحالت اگه از قطرش کم بشه!

*******

ننه صفیه، از تمام زنان و دختران محله، آشنایان واقوام برای جشن امروز دعوت کرده است. هدایای عروس در سینی های بزرگی با روکش های مخمل، قرار داده شده و عذرا آخرین تزیینات آنها را انجام می دهد. اعظم، دخترِ خاله صفورا، که به حاضر جوابی مشهور می باشد، برای تقدیم هدایا انتخاب شده است. صف دخترانی را که با لباس های محلی، سینی ها را حمل می کنند، مرتب می شود. جمعیت زنان از خانه خارج شده و به طرف منزل عروس رفتند.

با رسیدن به ابتدای کوچه ی نادری، خاله صالحه، زن خوش صدای محله، با همراهی تعدادی از زنان، شروع به خواندن ترانه ی محلی مخصوص مراسم  کردند:

هــزار هــــــزار آوردیم

شتــــر قـــــطار آوردیم

 پیرهــــــن یار آوردیم

کفش عروس آوردیم

هـــــزار هـزار آوردیم

گل نـــو بهـار آوردیم

گل نـو بهــار آوردیم

انبوه زنان تماشاچی نیز با آنان همنوایی می کنند. با رسیدن به منزل فرامرزخان، اقوام عروس، با کف زدن و هلهله از آنان استقبال کردند. اطاق بزرگ گنجایش همه ی نفرات را ندارد و به ناچار بسیاری از خانم ها، در حیاط و هال به صورت ایستاده، مراسم را دنبال می کنند. 

ورود عروسِ زیبا، در حالی که توسط مادر و خواهرانش همراهی می شود، هلهله ی شدید جمعیت را در پی دارد. او را بر روی تخت چوبی پر از گل نشانیده و زنان خانواده ی نادری اطراف او را گرفتند. در طرف مقابل، خانواده ی داماد و دختران حامل هدایا، ایستاده اند. اعظم، دستمالی را تکان می دهد:

مه گل بیَیَ مُکه عرُس بی بی عرُس .عمه عرُس.زهرا خانُم.نازنین خانُم زن عموها بیَ اِ.خه زن داییا و کنجَکُنه فامیل و عرُسُنه فامیل های های! (مه گل بیاد، مادر عروس(حاضرین کف می زنند) بی بی عروس، عمه ی عروس، زهرا خانم، نازنین خانم، (کف زدن حضار) زن عموها بیان، زن دایی ها بیان، دخترای فامیل ،عروسای فامیل، های! های!)

دایره ای را در دست گرفته و همزمان با خواندنِ خاله صالحه و زنان، می زند و می رقصد:

    هــزار هــــــزار آوردیم

    شتــــر قـــــطار آوردیم

    پیرهــــــن یار آوردیم

    کفش عروس آوردیم

    هـــــزار هـزار آوردیم

    گل نـــو بهـار آوردیم

    گل نـو بهــار آوردیم

اعظم، روپوش اولین سینی را برداشت:

-       چادر زری رَ آردَ (چادرِ زری آوردیم) (چندین دایره به صدا در می آیند) نثار قدم عروس زیبا.

دختر جوان، سینی اش را به گردش درآورده و با طنازی و کرشمه آن را به عروس تقدیم می کند. آزاده، دختر خاله ی ملیحه، چادر را از لا به لای گل های درون سینی بیرون آورد، باز کرده و به همه نشان داد. حاضرین کف می زنند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...